از زبان ایتالیایی و فرانسه تا زبان دین »

شما... خانم چادری... الوووو

نوشته شده توسطعین. کاف 28ام اسفند, 1396

به شلوار پاره پوره ی کوتاهش زل زده بودمو دونه دونه روی تمام آرزوهای دبیرستانیم خط میکشیدم.
وسط هر پنج تا پلکی که میزدم از خودم میپرسیدم: “یعنی قراره چارسال دیگه, هم درس بخونی و هم عذاب بکشی؟ “.
آب دهنمو قورت دادمو به طرف پنجره برگشتم…چه رنگ موی قشنگی داره ! داشتم شماره رنگشو حساب میکردم که از جا پریدم…
مهنااااااز واااااای , علی پی ام دااااااد.
زووود باش , بش بگو ماشینِ امیرو بگیره, ساعت چهار اینجا باشه.
داشتم با خودم میگفتم ” مگه تا ساعت هفت کلاس نداشتیم؟ ” که یک نفر گفت :
برپااااااا (کل کلاس جز من, هار هار میخندد!)
مردی با قامت بلند خیره به دانشجویان ردیف اول , وارد کلاس شد و تا نشست با نیش باز گفت:
به به , چه کلاسی داشته باشیم این ترم… ( تک تک دانشجویان را با نگاه مشمئز کننده ای از نگاه میگذراند)
خودمو جمع کردم..چادرمو کشیدم تو صورتمو سرمو انداختم پایین یعنی مثلا دارم از روی زمین وسایلمو جمع میکنم..
استاد: شما… خانمِ چادری.. الووووو..
قطعا با من نیست.. ضربان قلبم چرا داره تند میشه؟ نفس عمیییییق بکش سبا. با توعه!
استاد: بنده ی خدا اینقدر خودشو پیچیده صدارو نمیشنوه! (دانشجویان هرهر میخندند)
سرمو گرفتم بالا و محکم گفتم ” بله”
استاد: آخر کلاس نشستید اذیت نمیشید؟
گفتم: نه!
استاد سرشو چرخوند و با یکی از دانشجویان ردیف دوم مشغول صحبت شد.. دستمو فشار دادم.. یخ زده بود.. آخه چرا لحظاتِ اولین کلاس..اولین استادِ دانشگاه باید اینطوری ثبت بشه!؟ چرا تو مدرسه میگفتن “دانشگاه یه دنیای دیگه س.” همونطور که استاد حواسش به مانتوهای جلوباز دانشجوها بود, منم با ذهنم پریدم عقب.. تو دبیرستانم همین احساساتو داشتم.. حس شناکردن خلاف جهت آب! اونم تنهایی ! “یعنی قراره چارسال دیگه, هم درس بخونی و هم عذاب بکشی؟ “. استاد جلوی کلاس حرکت کرد و ذهنم منو پرت کرد وسط کلاس! نه! تهِ کلاس..
استاد : شمارمو یادداشت میکنم روی تخته. هرکس سوال داشت با تلگرام بپرسه! هرکس بیشتر سوال کنه نمره کلاسیش بیشتره…
“برای همین وجنات بود که میگفتن اینجا یه دنیای دیگه س؟ این همه درس خوندیم بیاییم اینجا که به جای مزاحم خیابونی , خودمون مزاحم تلگرامی استاد بشیم؟ کار درستی کردی سبا؟ چرا اصلا نمیگه درسش درمورد چیه.. “
استاد: روز اول هست و زیاد وقتتون رو نمیگیرم.خسته نباشید.
استاد با سه گام بلند از کلاس خارج شد و چندنفر مشابه گوسفند پشت سرش “استاد, استاد” کُنان راه افتادند..
تا کلاس بعدی سه ساعت زمان داشتم و مسافت دانشگاه تا خوابگاه هم دو ساعت , راه حل منطقی که به ذهنم رسید فقط رفتن به نمازخانه بود.
همراه با مزه مزه کردن بیسکوئیتم جمله ی روی دیوار رو میخوندم ” نماز ستون دین است”
تموم شدن جمله با سرریز شدنِ کلی مطلب به ذهنم پشت سرهم انجام شد.. کاش کتاب هایی که تو طول دوران راهنمایی و دبیرستان درمورد مسائل دینی میخوندم الان کنارم بودن.. نوزده سالمه و احساس میکنم فقط پنج سال زندگی کردم..از این پنج سال ناراضی نیستم و میدونم عمرم بیهوده تلف نشد.. شب هایی که بعد از خواب اهالی منزل کنج خانه, مطالعه میکردم و فقط با صدای مادربزرگم که میگفت ” صبح شد, هنوز نخوابیدی ننه! ” میفهمیدم وقت نماز صبح شده.. بعد از نماز تا وقت رفتن به مدرسه هم که میخوابیدم , خودم رو در شرایطِ توصیفی اون کتاب ها میدیدم..
فقط مسیر خانه تا مدرسه و بلعکس کنار مادرم بودم و خوب میدونستم که وضعیت فکری ام فقط به سال های سوم تا هشتم زندگی ام برمیگرده که شبانه روزش متاثر از صحبت های مادرم بود.. یادمه که وقتی خوندن نوشتن یاد گرفتم, با مادرم به نمایشگاه کتاب رفتم..رساله عملیه خریدم و از اون روز بعد از هرنماز به زور مینشستم تا یکی دو صفحه برای من بخونه و بعدشم مثل فشنگ برم سراغ خاله بازی!
مامانم منو ناخواسته به این مسیر سوق داد و زمان انتخاب رشته انگار که فراموش کرده باشه چه روزهایی برای من لالایی دین خوانده, سه آینده برای من ترسیم کرد:
“مامان جان, از الان بت بگم, یا ریاضی فیزیک یا تجربی یا خونه ی شوهر , خوددانی “
اصلا جسارت نداشتم بگم رشته ای میخوام که دینی باشه..یقین داشتم ناراحت میشه..وقتی از طرف مدرسه اولویت اولم رشته علوم معارف اسلامی انتخاب شده بود مادرم بدون توجه به اون, اولویت دوم رو انتخاب کرد و گفت ریاضی فیزیک برای تو بهترینه! به گواهی چندین مدال المپیاد , رتبه های استانی ریاضی و…
الان بعد از سال ها من به آرزوی مادرم رسیدم..” مهندس عمران دانشگاه تهران” شدم ولی هنوز عذاب میکشم… عذابی که از سرجای خودم نبودنه…وگرنه حل مسائل ریاضی من رو از دنیا و متعلقاتش جدا میکند و حس خوشایندی برای من داره..
صدای خنده عده ای حواسمو سرجاش اورد…سه سال به همین منوال گذشت.. درس هایی که برای زنانگی من غریب بود! اصول ساختمان سازی را چه به من؟ سه سال بعد از روز اول دانشگاه مصمم تر از همیشه پشت تلفن میگفتم:” مامان جان من میرم حوزه, دیگه نمیتونم”
خیلی ناراحت بود! نمیدونم چرا! ولی راضی شد! الانم خوشحاله! منم خوشحالم! منم طلبه شدم!

من هم به آرزوی مامانم رسیدم, هم به آرزوی خودم…


 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ