خوف خدا و طلبه ای از پاکستان

15ام آبان, 1396

گفت اسم کوچکم را هم ننویس. فقط بگو خانم طلبه‌ای از پاکستان که از خدا می‌ترسید. بعد از هشت سال سکونت در ایران، گذراندن دوره زبان فارسی و تحصیل به این زبان می‌تواند فارسی را به خوبی صحبت کند اما نوشتن برایش کمی مشکل است. با خنده می‌گوید هنوز هم نمی‌داند اول فعل‌ها «می» بگذارد یا آخرشان را با «است» تمام کند یا نه. خاطره طلبه شدنش را از این جمله شروع کرد که از خدا می‌ترسید. همیشه توی دلش راه درست و خطا را تشخیص می‌داده و خوف از خدا داشته؛ اما وقتی مادرش از او می‌خواهد که نمازهایش را سروقت بخواند با آنکه تمام خانواده شیعه بودند، می‌گوید ترجیح می‌دهد به شیوه اهل سنت نماز بخواند که راحت‌تر باشد! که مادرش فعلا راضی شود دخترکش نمازی می‌خواند و او هم به بازیگوشی‌های دوران نوجوانی‌اش برسد.

در پاکستان رسم بر این است که سردر خانه‌ها پرچم حضرت عباس نصب می‌کنند و به آن ارادت خاصی دارند. پای پرچم به آن حضرت متوسل می‌شوند و دعا می‌کنند و این رسم اختصاص به ایام محرم و صفر ندارد. یک روز که پرچم را در دست گرفته بود و از گوشه چشمش اشکی سرازیر شده بود، حضرت ابوالفضل را می‌بیند. تاکید می‌کند که در بیداری این اتفاق افتاده و حضور ایشان را (بدون مشاهده چهره) حس می‌کند. ابلیس و چاهی ظلمانی هم پیش چشمش مجسم می‌شود و همین تجربه و مشاهده نور و ظلمت باعث می‌شود از آن روز مسیر زندگی‌اش تغییر کند. چهار سال در یکی از حوزه‌های پاکستان درس می‌خواند. در سفری که به ایران داشته به جامعه الزهرا مراجعه می‌کند و بعد از پر کردن فرم‌های مربوطه و گذراندن یک مصاحبه مختصر می‌گویند مدتی بعد ویزا برایش صادر می‌شود و می‌تواند بیاید ایران برای ادامه تحصیل. از دوران تحصیلش در پاکستان راضی نبود و رابطه‌اش را با اطرافیان و خانواده سرسنگین کرده بود. اما از روزهای خوابگاه و سکونت در شهر قم به نیکی یاد می کرد. می‌گفت در پاکستان خیلی نیاز به مبلغ هست و طلبه‌ای که برای تبلیغ می‌خواهد به کشورش برگردد باید همه کار بلد باشد. از سخنرانی و مداحی گرفته تا غسل مس میت. حتی خواهرزاده‌هایش که هفده سال دارند و بعد از او، اولین طلبه فامیل، تصمیم گرفتند طلبه شوند را توصیه می کند که غسل مس میت بلد باشند چون ممکن است در روستا یا شهری هیچ طلبه ای جز آنها نباشد که احکام را خوب بداند و این کار برایشان به واجب کفایی تبدیل شود.

بعد از اتمام سطح دو حوزه ازدواج کرده و هر سال با همسرش در ایام تبلیغی به پاکستان می روند، به زبان اردو و سِندی مقاله می نویسد و ترجمه می کند، مربی مهدکودک برای بچه های هندی و پاکستانی در قم بوده و کارشناس پاسخ به سوالات اعتقادی زائران اردو زبان در مسجد مقدس جمکران است. بعضی محرم ها پیش آمده که هفت سخنرانی در یک روز داشته باشد و باز هم احساس کند باید خیلی بیشتر از این مردم کشورش را نسبت به دین و مذهب آگاه کند. برای افزایش اطلاعاتش در مقطع کارشناسی ارشد رشته شیعه شناسی در حال تحصیل است و تصمیم دارد بعد از اتمام تحصیل خودش و همسرش برای تبلیغ به پاکستان بازگردند. وقتی اینها را می گوید شوخ طبعی، سرزندگی و شوق آموختن و تبلیغ در چشمانش موج می‌زند. پرسید عنوان خاطره ام را چه می نویسی؟ گفتم خودت بگو. گفت: خوف خدا

اشتراک گذاری این مطلب!

اشتباه دوست داشتنی

31ام مرداد, 1396

استان تهران، تهران

دوم راهنمایی بودم که پسر دایی مادرم به دنبال همسری بود که بتونه شرایط سخت زندگی با یه جانباز رو تحمل کنه و زینب وار در کنارش باشه. بالاخره بعد از کلی جست و جو با خانم فاضله و مومنه ای که مدیر یکی از حوزه های علمیه تهران بود ازدواج کرد و ازدواج آسمونی اونها برای من خاطره انگیز ترین خاطره ی دوران نوجوانیم شد.

بسیار از آشنایی با این خانم مشعوف بودم. گویا گمشده‌ام رو در وجودشون پیدا کردم . اسوه ی صبر و استقامت در ذهنم جلوه گر شد . ازشون راهنمایی می‌گرفتم و اصرار داشتم که حتما من رو به حوزه ببرن؛ ولی ایشون گفتن خیلی برام زوده و باید پیش دانشگاهی رو تمام کنم.

گذشت تا اینکه در آزمون شرکت کردم. خیلی امیدوار به قبولی بودم ولی بهم گفتن قبول نشدم. به مادرم گفتم من مطمئنم که قبول شدم بیا باهم بریم حوزه من باید خودم لیست رو ببینم. وقتی وارد حوزه شدم از من اصرار و از مسئولین انکار تا اینکه بالاخره راضیشون کردم. وقتی نگاه کردم دیدم مثل همیشه نام خانوادگیم اشتباهی  ثبت شده. باور کنید اولین بار بود از یک اشتباه این قدر خوشحال شدم و تو پوست خودم نمی گنجیدم. خدا رو شکر این ترم هم ترم آخر سطح 3 رو گذروندم. و همه ی این ها از فضل خداست.

اشتراک گذاری این مطلب!

رئیس جمهور آینده با چشمان آبی

18ام مرداد, 1396

مهران، استان ایلام

هر وقت که هوا تاریک میشد از شهرم مهران تا نجف، حوزه کنار حرم امام علی -علیه السلام- را طی الارض می‌کردم. آنجا سر کلاس درس در حجره‌های برادران می رفتم، از دروس حوزه و اساتید نجف استفاده  می کردم و یک ساعت مانده به اذان صبح به خانه باز می گشتم.

اندکی به عقب برگردیم، سال 65 ، روزی ک با صدای میگ های دشمن بعثی پای به عرصه هستی نهادم. اردوگاه، کلمه همیشه آشنای دوران کودکیم  بود. من میدیدم شهودهای خفته ای که نیامده می رفتند و میماندند، مادرانی در خاک و خون غلطیده، سرهای جدا شده از بدن، به کدامین جرم ؟ من از نسل سوخته ام …

وارد دبستان و اول ابتدائی شدم؛ دنیایی پر از تاریکی. حق نداشتم زودتر از همه وارد مدرسه شوم، باید با تاخیر می رفتم؛ چون در شهر ایلام آن زمان معتقد بودند چشم آبی نحس است، نباید اول صبح با چشم رنگی های اجنبی برخورد کنی و گرنه کل روزت خراب میشود و نحسی دامنت را می گیرد. و این آغاز نفرتم از مدرسه شد، آغاز حس نژادپرستی‌ام و تنفر از چشم قهوه ای ها. ناگفته نماند بعدها نظر مردم کاملا چرخید و نظر من هم …

گذشت و گذشت تا سوم راهنمایی. علاقه ای به تحصیل نداشتم، کتاب ها را کاغذ پاره ای بیش نمیدانستم، معتقد بودم وقتی می شود نه سال تحصیل را می شد در سه سال آموزش داد، چرا وقت یک انسان را می گیرند؟ ما نیامده ایم به دنیا ک سرگرم شویم.

در همان سال ها می خواستم در آینده ریس جمهور شوم و تبعیض را ریشه کن کنم تا ایران هیچ وقت شاهد نسل سوخته نباشد. با قبول شدن در کنکور وارد رشته فقه و حقوق شدم. دیگر نمی خواستم ریس جمهور شوم، تصمیم جدی داشتم تا نماینده مجلس شورای اسلامی شوم، استان مظلومم را از کنار نقشه ایران به وسط نقشه بکشم، رنج مردمم را کم کنم، ریس مجلس شوم و اشرافی گری و فاصله طبقاتی را بردارم، وضع حجاب را سر و سامان بدهم و نظام را از نابودی برهانم، ایران چنان قدرتمند شود که توی دهن آمریکا بزند.

مدرکم را گرفتم اما حس خلاء آرامم نمی گذاشت. ارشد حقوق را رها کرده و دنبال فیزیک هسته ای رفتم، رها کردم و علوم سیاسی، باز رها کرده و آخر کنج عزلت اختیار کرده به مدت سه چهار سال.

خواب میدیدم  هر وقت که هوا تاریک می شد از شهرم مهران تا نجف، حوزه کنار حرم امام علی -علیه السلام- را طی الارض میکردم. آنجا سر کلاس درس در حجره های برادران می رفتم، از دروس حوزه و اساتید نجف استفاده می کردم و یک ساعت مانده به اذان صبح به خانه باز میگشتم.

تا قبل از خوابم با حوزه علمیه آشنایی نداشتم و حتی اصلا نمیدانستم برای خواهران هم حوزه علمیه هست. شهر ما حوزه علمیه نداشت و من اصلا حوزه ای ندیده بودم. فکر می کردم فقط شهر قم حوزه علمیه دارد آنهم تنها برای برادران.

گذشت تا سفری به همراه خانواده به کربلا مهیا شد. از مهران تا کربلا سه ساعت با ماشین فاصله است، سه ساعت در ون را تحمل کردیم و به کربلا و سپس نجف رسیدیم. جل الخالق! همان خوابم، آری این همان حوزه است. ولی نگذاشتند وارد شوم تا داخلش را هم ببینم، دقیقا همان برادران و اساتید و محیط و …

وقتی رسیدیم مهران برادرم گفت حوزه علمیه ای در مهران قرار است باز شود. ثبت نام کرده اند و مهلت تمام شده، اما اسمت را نوشتم. فقط مدارک را زودتر ببر.

من وارد حوزه شدم. مکان رویایی من، جایی که از لحاظ علمی و معنوی پیشرفت خواهم کرد و خلاء درونیم و این رنج پایان می پذیرد. اما حوزه های امروز تفاوت چندانی با دانشگاه ندارد. یک طلبه شیعه رو با یک وهابی بسنجید، او قادر است از دینش دفاع کند و صدها تن را به پذیرش دینش ترغیب کند؛ اما من شیعه چه؟ خروجی حوزه امروزی را با قدیم مقایسه کنید. در قدیم طلبه طی الارض داشت و طلبه ای که نداشت طلبه محسوب نمی شد.
 نمی دانم احساس خلاء درونی باعث شد ک من طلبه شوم و یا خوابم و یا اصلاح جهان از راه حوزه. واقعا نمی دانم. برداشت آزاد است.

اشتراک گذاری این مطلب!

یه عمر تغییر در سه روز

15ام مرداد, 1396

استان فارس. شیراز

همه از دستم عاصی بودن. بس که دختر بد عنق و مغروری بودم. به حرف هیچکس گوش نمیدادم. حرفم با خونواده همیشه به دعوا میکشید. یه روز از بین تمام دوستان و آشناهایی که داشتیم اسباب کشی کردیم و رفتیم به یه محله ی دیگه. اونجا برام ترسناک بود. یجورایی حس تنهایی شدیدی میکردم. حالا هنوز همون دخترک مغروری بودم که با هیچکس دوست نمیشد مگر اینکه کسی میومد طرفش و باب آشنایی رو باز میکرد اما این بار تنها، تو محله ی غریب، باوجود اینکه اخلاق خوبی نداشتم اما چون تو خانواده پدری اولین نوه دختر و تو خانواده مادری اولین نوه بودم همه دوستم داشتن. هیچکس چیزی بهم نمیگفت. هیچی درس نمیخوندم اما معدلم همیشه ۲۰ بود. همه میگفتند تو باید پزشک بشی. خلاصه گذشت و گذشت من چند تا دوست تو مدرسه پیدا کردم. شده بودیم اراذل مدرسه!!! البته نه به اون معنا ولی خب هفت نفر بودیم که کلا مدیر و معاونا از دستمون عاصی بودن.

چادر نمیپوشیدم ولی هر از گاهی دوس داشتم بپوشم چون همه میگفتن خیلی بهم میاد. از اعتکاف تصویری تو ذهنم نبود اما یه چند باری در موردش شنیده بودم. دوس داشتم یه بار برم تجربه کنم. دختر عمه هام؛ یعنی همون دوستای دوران بچگیم که یه روزی به طور ناگهانی از هم دور شدیم، رفته بودن برای اعتکاف ثبت نام کنن. بهم زنگ زدن گفتن میای بریم دور هم خوش میگذره! منم که از خوشحالی پر درآوردم که قراره سه روز با اونا باهم باشیم و بهمون خوش بگذره و هم اینکه اعتکافو تجربه کنم.

خلاصه رفتیم اعتکاف و من وقتی وارد شدم با یه نور فوق العاده روبرو شدم. همونجا تصمیم گرفتم تو این سه روز یخورده با خودم خلوت کنم. کمتر با دوستام میگفتم و میخندیدم. یهویی فهمیدم دارم با همه مهربون برخورد میکنم. همه از رفتارای من متعجب شده بودن. راستشو بخواین خودمم از خودم تعجب میکردم!!! تا بحال اینطوری با خدا خلوت نکرده بودم. تازه فهمیدم لذت عبادت و خلوت با خدا چقدر شیرینه. تو این سه روز اندازه یه عمر تغییر کرده بودم. دوس نداشتم این سه روز تموم بشه. خیلی غصه دار بودم. اما تصمیم گرفته بودم عوض شم، از همون جا، از همون اعتکاف. 

همه متوجه تغییرم شده بودن. خانواده م میگفتن تو رو اونجا عوضت کردن و یه آدم دیگه تحویل دادن. تا اون موقع انقدر خوب بودن رو تجربه نکرده بودم. نمیدونستم بوسیدن دست مادر و دست به سینه بودن برا پدر چه لذت و برکتی داره. برا خدا مهربون بودن و مهربونی کردن؛ و برای خدا زندگی کردن…

وقتی اومدم خونه به پیشنهاد مادرم توی بسیج محله مون ثبت نام کردم. چه طعم خوشمزه ای داشت با رفقای دینی هم نشینی کردن و خدارو پیدا کردن. از همون جا بود تصمیم گرفتم اولویت اول زندگیم شناختن دینم باشه. بایکی از دوستام که حوزوی بودن صحبت کردم و نحوه ثبت نام و… رو پرسیدم. خانواده قبول نمیکردن و میگفتن باید کنکور بدی. ما روی تو یه حساب دیگه باز کردیم. تو باید پزشک بشی! گفتم هم دفترچه کنکور میگیرم و هم حوزه؛ هرکدوم که قبول شدم میرم. قبول کردن. از خدا که پنهون نیست از شماهم نباشه، فقط درسایی رو میخوندم که برای حوزه نیاز بود. و این شد که توی کنکور رتبه م شد عین شماره شارژ تلفن همراه!!! و خداروشکر حوزه قبول شدم.

این گونه شد که وارد دنیای حوزوی ها شدم.

اشتراک گذاری این مطلب!

قصه های طلبه شدن ما

22ام تیر, 1396

سی گانه نخست

می خواستیم به سادگی و شیرینی یک گفتگوی دوستانه، گعده‌ای مجازی داشته باشیم و بگوییم چی شد که طلبه شدیم. با مکثی کوتاه به پشت سرمان نگاهی بیندازیم و ببینیم با کدام جرقه و نگاه، دعای سحرگاهی مادر و گذر از چه پستی و بلندی هایی اکنون با افتخار قامت افراشته ایم و خودمان را مرهون نور روشنی می دانیم که در راهرو و کلاس های حوزه بر قلبمان پاشیده.

وبلاگمان مزین شد به سی خاطره از سی طلبه عزیز. از دختر خجالتی آخر کلاس، مهندس و حقوق دانی که طلبه شدند، طلبه هایی که می خواستند نقاش و پزشک شوند و دست تقدیر آنها را به سمت حوزه کشاند، دختری که با مطالعه و تحقیق شیعه شد و طلبه، دختران بازیگوش و بدحجابی که مسیر زندگی شان تغییر کرد، مادربزرگی که در سن هشتاد سالگی تصمیم می گیرد در حوزه ادامه تحصیل بدهد و جامع المقدمات خواندن دخترک هشت ساله ای از دهه چهل. با بعضی خاطرات خندیدیم و گریستیم  و برخی ما را به فکر فرو برد.

طلبگی، نه صرف یک تصمیم و اراده شخصی است و نه با سنگ اندازی های دیگران از سرنوشتمان خط می خورد. طلبگی خودِ خودِ دعوت است و طلبیده شدن. دوستان عزیزی از طلاب غیرایرانی می شناسم که با قصه های غریب تر و شنیدنی تر، ترک وطن کرده اند و سال هاست به درس و بحث حوزه مشغول اند. روحانیان معززی که با انتخاب راه طلبگی، سبک زندگی و معاش خانواده شان دستخوش تغییرات اساسی شده و رنج آن را به جان خریده اند. هزاران هزار قصه ناگفته طلبگی هنوز در سینه هاست که مشتاقیم بشنویم و به گوش دیگران برسانیم.

حدود صد خاطره دیگر در صف بررسی داریم که به مرور در وبلاگ و کانال «چی شد طلبه شدم» منتشر می شوند. اگر هنوز دست به قلم نشده اید یا از میان بستگان و آشنایان افرادی را می شناسید که قصه طلبه شدنشان می تواند چراغ راه نوطلبه های در حال تصمیم باشد، دریغ نکنید؛ بی اجر و پاداش نمی ماند.

راه ارتباطی با ما از طریق قسمت نظرات وبلاگ  http://talabeshodam.kowsarblog.ir/ و پست الکترونیک به نشانی زیر است:

Chi.shod.talabe.shodam@gmail.com

منتظریم

چی شد طلبه شدم

 

اشتراک گذاری این مطلب!

صفر تا صد زندگی طلبگی

14ام تیر, 1396

استان اصفهان، خور و بیابانک

درس هام عالی بود. رشته تجربی، یه دختر پرشور و همیشه در صحنه؛ اما همیشه یه چیزی آزارم می‌داد و می‌ده و اون رفتار بچه مذهبیای دور و برم بود. مسجد محل پاتوق دائمی ما بود با کلی برنامه‌های فرهنگی. خودم مجری بودم و فعال. وقتی می‌دیدم بچه ها فقط با هم تیپ های خودمون صمیمی می‌شن و بقیه رو با تیپ های دیگه غریبه می‌دونن خیلی ناراحت می‌شدم. آخه دبیرستان ما پر بود از دخترکان بدحجابی که منتظر بودند زنگ بخوره و بدوند و برند پیش دوستی که منتظرشونه، دوستی از جنس مخالف.

اما من باکی نداشتم که با این تیپ بچه ها هم انس بگیرم. راستش بیشتر دوستام غیر مذهبی بوده و هستند. اینا می‌نشستند و از اخلاق و خوبیهای دوست پسرشون میگفتن و از کادوهایی که گرفتن و حرف هایی که شنیدن و چون من به قول خودشون حزب اللهی بودم آخرش میپرسیدن حالا این کارا گناهه؟ و حالا نوبت من بود که نرم و زیرکانه از آسیب ها و افات این رابطه بگم. بعد چند ماه کم کم حرفام نتیجه می‌داد و همون دختر بی حجاب با پشیمونی از کارش می‌شد یه دوست صمیمی که کنارم توی نمازخونه می‌نشست. الان هم دفتر گوشی تلفنم پر از اسم هاییه که با اون خانوما تو فضای مجازی آشنا شدم و گاهی باهام درد دل میکنن و منم شاید وسیله‌ام که حرف دین و خدا رو بهشون برسونم.

شده بودم سنگ صبور دخترای مدرسه و فامیل و محله. مادرم خیلی خوشحال بود. می‌گفت من وقتی تو رو شیر می‌دادم، محرم که می‌رفتم هیئت اشک می‌ریختم و می‌گفتم خدایا بچه م برام باقیات الصالحات باشه. شاید من اونطور که مادرم آرزو داشت نشدم؛ ولی همینم که هستم مدیون ایشونم. خلاصه دختر درسخونی که آرزوی دندانپزشک شدن داشت با اون روابط اجتماعی بالا، باید امسال کنکور می‌داد.

پیش دانشگاهی بودم که یه روز پدرم روزنامه به دست از سرکار برگشت. اون روز وقتی پدر به خونه برگشت روزنامه رو گرفتم و بدون هدف خاصی ورق میزدم که چشمم به یه اطلاعیه افتاد. حوزه علمیه خواهران جامعه الزهرا (س) طلبه می‌پذیرد. کنجکاو شدم…طلبگی… چرا تا بحال به فکر خودم نرسیده بود؟ اگه دندونپزشک می‌شدم مگه چقدر می‌تونستم در انتقال مفاهیم دینی موفق باشم؟ اصلا برای تبلیغ باید مجهز به علوم دینی بود. اما جامعه الزهرا از شهر ما خیلی دور بود و منم یه دختر 18 ساله.

وقتی به پدرم گفتم مخالفتی نکرد، فقط گفت باید بیشتر تحقیق کنه. بقیه اما مخالف بودن و می‌گفتن من حتما کنکور با رتبه خوب قبول می‌شم و حیفه؛ اما من دیگه آروم و قرار نداشتم. انگار منتظر یه جرقه بودم تا راه رو پیدا کنم. پدرم با یکی از دوستان روحانیشون صحبت کرد و ایشون گفته بود جامعه الزهرا عالیه، البته درس هاش سخته. ولی من ترسی از سختی درس‌ها نداشتم. بالاخره از فرمول‌های شیمی و فیزیک که سخت تر نبود.

رفتم دنبال منابع آزمون و شروع کردم به خوندن. کنکور کاملا یادم رفت چون هدفم کاملا روشن بود. منابع از کتب انسانی بود و منم تجربی بودم و از عربی سر در نمیاوردم. برام سخت بود اما کار نشد نداره. کتابها رو بارها خوندم. البته تنوعی کنکور هم دادم که نمیدونم قبول شدم یا نه!!!

بالاخره اون روز بزرگ رسید ومن با پدر و مادرم رفتیم قم و در آزمون پذیرش جامعه الزهرا شرکت کردم و سال 82 طلبه شدم.دیگه روی ابرها راه می‌رفتم. اسم طلبگی اینقد سنگین و متین بود که من فکر می‌کردم سرباز مخصوصی شدم که نباید از فرمانده سرپیچی کنه.

بعد از قبول شدن در مصاحبه وسایلم رو جمع کردم و راهی خوابگاه شدم. شور و شوق وصف نشدنی بچه ها، جمکران، زیارت حرم و … باعث می‌شد من هر روز شکوفاتر بشم. شب‌های قشنگ خوابگاه یادم نمی‌ره. قرار نماز شب با بچه ها، چله های ترک گناه، سخنرانی مراجع و بزرگان، دلتنگی های غریبی و… .

خوابگاه مجاور ما بچه های بین الملل بودن که از کشورها و قاره های مختلف اومده بودن. منم که همون چند روز اول با همه رفیق شده بودم، وقتی پای حرفشون می‌نشستم ،وقتی از سختی های طلبه شدنشون میگفتن، من مصمم تر می‌شدم. یه دوست صمیمی پیدا کردم بودم که میگفت از تانزانیا چند تا کشور هواپیما فرود میاد و طی چند مرحله میرسه ایران. سالی یه بار میرفت کشورش. وقتی تعریف می‌کرد که توی فرودگاهها بخاطر چادرش بهش میگن تروریست و بعضیا ازش میترسن، با اشک هام همراهیش می‌کردم.

تازه ترم دوم بودم و مشغول به درس و بحث که از خونه گفتن یه خواستگار خیلی سمج اومده. بله دیگه هر چی گفتم نه ،نشد. بالاخره با 14 تا سکه عقد کردیم و شرط ادامه تحصیل من. آقا رفت حجره خودش و من رفتم خوابگاه. یه ترم گذشت دیدیم درس هامون داره افت می‌کنه. مدام یا حرم بودیم یا جمکران. یه عروسی جمع و جور گرفتیم و یه زیرزمین در قم اجاره کردیم و زندگی مشترک شروع شد.

همسرم می‌گفت درس بخون ولی اولویت با خونه و زندگی و من خودم این حرفو همیشه به طلبه ها می‌گم. یه سال خوندم تا حسینم ظهر عاشورا به دنیا اومد. بخاطر بچه سه ترم مرخصی گرفتم. بعد دوباره راهی شدم. اما فقط صبح ها تا ظهر میرفتم که می‌شد نیمه وقت. وقتی حسین به دنیا اومد خیلی مشغله زیاد شد. یادمه صبح ساعت 4 بیدار می‌شدم و درس می‌خوندم و همزمان ناهار درست میکردم تا ساعت 6/5 برم حوزه. هر طور بود سطح 2 داشت تموم میشد که راهی تبلیغ شدیم. دو ترم آخر رو غیرحضوری کردم. بالاخره با معدل خوب سطح 2 رو تموم کردم.

دوباره عزممو جزم کردم و چون عاشق تفسیر بودم رشته تفسیر سطح 3 غیرحضوری جامعه الزهرا (س) پذیرفته شدم. چون ما مدام بخاطر تبلیغ از این شهر به اون شهریم و اثاث منزلم شهر خودمونه و جابجا نمی‌کنیم گاهی خسته می‌شم چون با امکانات اولیه زندگی می‌کنیم. ولی وقتی به مسئولیت خطیر یه طلبه فکر می‌کنم اروم می‌شم و با وجود اینکه زینب کوچولوم خیلی بازیگوشه، با هم کنار میایم.

من این روزا درس می‌خونم و بهتره بگم درس رو جرعه جرعه می‌نوشم اینقد که عاشقم. دوست دارم تا روزی که زنده ام تحت هر شرایطی ادامه بدم. اینا رو گفتم و خسته تون کردم تا بگم طلبگی یعنی عاشقی. من هر وقت با طلبه ها حرف می‌زنم اشکام در میاد. می‌گم بچه ها بخدا تو این هیاهوی روزگار قدر خودتونو بدونین. طلبگی یعنی پای ورقه‌ت امضا شده. یعنی تلاش کن شرمنده آقا نشی. اگه بخوام یه حرف خواهرانه به عنوان خواهر کوچیک همه تون بگم اینه که شاه کلید این راه اول توکل به خداست .بعد عشق و بعد تلاش. اگه این سه تا باشه آدم کوه رو جابجا میکنه و براش سهله. ان شاالله همه عاقبت بخیر باشیم و سرباز نمونه آقا.

اللهم عجل لولیک الفرج

اشتراک گذاری این مطلب!

اولین طلبه زن خاندان

3ام تیر, 1396

استان البرز، کرج

سال 89 بعد از مشورت گرفتن از پدرم تصمیم گرفتم به جای ثبت نام کردن تو دبیرستان برم حوزه. پدرم تحقیقات اساسی رو شروع کرد و متوجه شدیم که اصلا تو کرج حوزه از مقطع سیکل نیست. اما منم تابستون برای ثبت نام دبیرستان نرفتم. از مامان و بابام اصرار بود و  از من انکار.

خلاصه 31 شهریور ثبت نام کردم و سال بعد دوم تجربی بودم. دیگه حالم از خودم و درس و دبیرستان بهم می‌خورد تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم. یه روز بعد از دو هفته تعطیلی دادن به خودم رفتم دبیرستان که پوستر پذیرش حوزه رو دیدم که زدن رو دیوار. با ذوق شمارشو نوشتم تماس که گرفتم من فقط آدرس خواستم اما خیلی اتفاقی خانم پشت خط گفت اینجا برا دیپلم هاست برای مقطع سیکل تو گلشهر هست و شمارشو داد. منم همون روز رفتم گلشهر و ثبت نام کردم.

تابستون رفتم مصاحبه. مطمئن بودم قبول نمی‌شم؛ چون هم تجوید غلط زیاد داشتم هم یه سوال احکام رو اشتباه گفتم. ماه رمضون خیلی بی حال دراز کشیده بودم که تلفن زنگ خورد و مامانم جواب داد. بعد که قطع کرد بهم گفت از حوزه بود. گفتم آره میدونم قبول نشدم. مامانم تبسمی کرد و گفت آره خیلی دلم به حالت می‌سوزه بی‌سواد می‌مونی. هنوز حرفش تموم نشده بود که زد زیر وخنده و خیلی با احساس یه متکا پرت کرد تو صورتم و گفت پاشو بی ذوق حوزه قبول شدی! من که تو شوک بودم از اون طرف داداشم گفت باور نمی کنم ینی آجی رو تو حوزه راه می‌دن؟! انقدذوق داشتم که به همه عمو وعمه هام زنگ زدم و گفتم که قبول شدم. من بعد از بابام دومین طلبه و اولین طلبه زن خاندان بودم.

روزی ام که رفتم حوزه برا ثبت نام کنم ده بارپرسیدم یعنی من الان طلبه ام و مدیرمون هم هر ده بار با عشق و حوصله می‌گفتن بله عزیزم شما پذیرفته شدی. آقا شما رو برا سربازی قبول کردن.

سوم دبیرستان هم که خیلی ها اصرار کردن حداقل دیپلم بگیرم نرفتم. الان پایه چهار حوزه هستم.امیدوارم اگر نمی تونم لبخندی به لب مولا و آقاجانم بنشونم لااقل قلب مبارکشونم نشکونم و ناراحتشون نکنم. به امید اون روز

اشتراک گذاری این مطلب!

 
مسابقه راوی مهر