من واقعا به درد حوزه می خورم

23ام خرداد, 1396

استان فارس، شیراز

پیش دانشگاهی‌ام تمام شد. کل تابستان به عروسی و عروسی رفتن گذشت تا رسید به شهریور ماه که ماه رمضان شروع شد. روز اول عروسی بودم. از روز دوم تصمیم گرفتم کل ماه رمضان را روزه بگیرم و حجابم را حفظ کنم. هر شب برنامه «این شب‌ها» را نگاه می‌کردم و معنویت زیر دلم جا خوش کرد. رمضان را تا آخر روزه گرفتم و شروع کردم به نماز خواندن، هر چند کم و زیاد هم می‌شدند. از سوم راهنمایی چادر پوشیدم ولی نه همه جا. چادر پوشیدنم به خاطر حجاب و دیانت نبود. بلکه به خاطر علاقه به چادر زن عمویم، چادر خریده بودم. حالا تصمیم گرفتم همه‌ جا چادر بپوشم و حجابم کامل باشد. از پاییز کتابخانه شاهچراغ ثبت نام کردم. هر روز کتابخانه می‌رفتم. چون چادر می‌پوشیدم، دوستان چادری پیدا کردم. با یکی از کارمندان (خانم رستگار) هم دوست شدم. از دوستان و خانم رستگار سوالات دینی‌ام را می‌پرسیدم. هنوز برای ادامه این راه تصمیم صد در صد نگرفته بودم. بعد از مدتی که مطمئن شدم می‌خواهم این راه را ادامه بدهم، مرجع تقلید انتخاب کردم.
تیرماه رسید و من کنکورم را دادم. خیلی ناراحت بودم که نتوانستم دو هفته قبل از کنکور اعتکاف بروم.
مرداد یا شهریور بود که اعتکافی در ماه رمضان برگزار شد و من برای اولین بار ثبت نام کردم. این اعتکاف خیلی برایم برکت داشت. فکر رفتن به حوزه علمیه افتاد به سرم. ولی هنوز نمی‌دانستم حوزه چیست و آیا همانی است که می‌خواهم یا نه.

نتایج کنکور آمد. دولتی رشته‌های پیراپزشکی قبول نشده بودم. ولی دانشگاه آزاد استهبان رشته مامایی قبول شده بودم. دختر دایی‌ام مامایی جهرم قبول شد. در مورد رفتن به دانشگاه مطمئن بودم. به حوزه هم فکر می‌کردم ولی مطمئن نبودم.

شبی منزل دایی‌ام مهمان بودیم و قرار شد فردا صبح‌ش با پدر، دایی و دختر دایی‌ام برویم و برای دانشگاه ثبت نام کنیم.
اینکه چطور یاد حوزه افتادم، نمی‌دانم. فرصتی برای تأمل نبود یا از فردا دانشجو می‌شدم و حوزه بی حوزه، یا اینکه باید بی خیال دانشجو شدن می‌شدم و به طلبگی فکر می‌کردم‌. یادم هم نیست چطور بحث به اینجا کشیده شد و چه شد که گفتم: «من دانشگاه نمی‌روم، می‌خواهم بروم حوزه». بهم گفتند که اگر می‌خواهی بشوی مثل فلانی فاتحه‌ات خوانده‌ است، مطمئن باش هیچی نمی‌شوی. گوش‌هایم یا کر شده بود یا سوراخ نداشت یا اینکه یکی‌ش در بود و دیگری دروازه.

فردا دختر دایی‌ام تنهایی رفت و دانشگاه ثبت نام کرد. من هم آدرس حوزه‌های علمیه شیراز را پیدا کردم. دو تا حوزه بیشتر نبود. رفتم تا از نزدیک حوزه را ببینم و بعد تصمیم بگیرم. ازشان درباره کتاب‌هایی که تدریس می‌شود پرسیدم. همچنین پرسیدم «با آمدنم به حوزه اسلام شناس می‌شوم یا نه؟» جوابشان را به خاطر ندارم. بعد پرسیدم «اینجا پول هم می‌دهند یا نه؟» جواب این یکی را یادم هست چول خیلی ضایع شده بودم. گفتند اگر می‌خواهی به خاطر پول بیایی، نیایی بهتر است. به خاطر پول نبود که این سوال را پرسیدم و نمی‌دانم چرا این سوال را پرسیدم. شاید به خاطر جو اطرافیانم و جامعه بود و حرف‌هایی که یک عمر در مورد آخوندها می‌شنیدم. هر چند حرف‌شان را باور نکردم. گفتم حتما نمی‌خواهند بگویند که پول می‌دهند.
بهمن ماه ثبت نام حوزه بود و اردیبهشت کنکور حوزه. نشستم و با اشتیاقی بیشتر درس خواندم. و حتی برای کنکور دانشگاه اصلا ثبت نام هم نکردم. هدفم کاملا مشخص شده بود. به حرف‌های دیگران هم اهمیت ندادم. هر چند ناراحتی‌هایی دیدم که تا آخر عمر فراموش نمی‌کنم ولی «گر به شوق کعبه خواهی زد قدم، سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور».

اردیبهشت امتحان دادم و بعد از آمدن نتایج با موفقیت قبول شدم. زمان مصاحبه‌ام مرداد بود.

عصر پنجم مرداد مصاحبه داشتم. آن روز روزه بودم. استرس از سر و رویم بر صفحات رساله‌ام که از صبح تند تند ورقش می‌زدم می‌بارید. وقتی رفتم حوزه ابتدا چند فرم بود بهم دادند که تکمیلش کنم و بعد هم رفتم مصاحبه شفاهی. هیچ کدام از سوال‌ها در مورد احکام و رساله نبود. در مورد خودم و اهدافم و… بود.
آخر مصاحبه گریه‌ام گرفت. کلی گریه کردم. آن سه خانم مصاحبه کننده هم ساکت شدند.. وقتی آرام شدم گفتند که چرا گریه کردم و چند سوال دیگر. ازم تشکر کردند و گفتند که تماس می‌گیرند. بلند شدم و رفتم. جلوی در دوباره بر گشتم و به آنها گفتم که من واقعا به درد حوزه می‌خورم و فلان و بهمان.

پنجم شهریور شیراز نبودم. دختر دایی‌ بهم زنگ زد و گفت:
_ از حوزه زنگ زدن و گفتن که قبول نشدی.
_ ها داری الکی میگی، جون خودت قبول شدم یا نه؟
_ والا گفتن قبول نشدی.
_ برو
_ گفتن قبول شدی، مدارکت رو با بیست و سه تومن پول واسه کتاب بیار و ثبت نام کن.

در پوست خودم نمی‌گنجیدم. بهترین هدیه عمرم بود که روز تولدم از دختر دایی‌ام گرفتم. بعد از حوزه علاقه‌ام نسبت بهش بیشتر شد. چون من با ید بدبینی وارد حوزه شدم و وقتی فهمیدم هیچ کدام از آن حرف‌ها درست نیست، خیلی خوشحال شدم. پولی هم در کار نبود و نیست و نخواهد بود.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کاش مثل امام، آخوند می‌شدم

16ام خرداد, 1396

کهگیلویه و بویراحمد، یاسوج

چشمامو باز کردم، تلویزیون روشن بود. مردمی رو نشون می‌داد که عزاداری می‌کردن. از این صحنه خوشم نیومد. روز آفتابی و گرمی بو.د مادرم وارد اتاق شد. پرسید: بیداری؟ با ناراحتی گفتم چه خبره؟ مادرگفت: امام فوت کرده.

ناراحت شدم و باخودم گفتم چه روز بدی. کاش دیگه روزی مثل این روز نباشه و از تفکرات بچگانه‌م گفتم.آخه پنج سال بیشتر نداشتم. همیشه از عکس امام خوشم می‌اومد. امام پیش مردم قدیم ابهت خاصی داشتند؛ البته هنوز این ابهت هست ولی جوونها خیلی نمی‌شناسند.

به هر حال پدرم علاقه به امام رو چنان در دلم حک کرده بود که در تصوراتم دوست داشتم پسر باشم تا مثل امام بتونم آخوند بشم.  خیلی ناراحت بودم از اینکه دختر هستم تا اینکه سوم راهنمایی خاله ام گفت: «برو این امانتی رو بده دوستم که آخونده.» پرسیدم: «دوستت آخونده؟!” گفت: «آره آخونده.» از خوشحالی می‌خواستم پر در بیارم. تازه فهمیدم که خانم‌ها هم می‌تونن آخوند بشن.

دیگه خیالم راحت شده بود و من با خودم شبانه روز برای رفتن به حوزه نقشه می‌کشیدم. البته خانواده دوست داشتن دانشگاه برم. به خاطر همین اصرار داشتم اول دانشگاه قبول بشم و حوزه هم حتما  جامعه الزهراء برم؛ ولی  پدرم مخالفت کرد و گفت فقط شهر خودم. به همین خاطر وقتی دوستم گفت بیا حوزه شهرستان ثبت نام کنیم با کراهت و دلخوری ثبت نام کردم. جالب‌تر اینکه روز مصاحبه برای حوزه، دوستم اسممو که برای دانشگاه قبول شده بودم تو روزنامه دید و نشونم داد. مونده بودم واقعا چکار کنم که بالاخره حوزه رو انتخاب کردم. درحالی‌که نمیدونستم این دست تقدیر هست که من رو  به این سو میکشونه. و من از این اتفاق بسیار خرسندم.

اشتراک گذاری این مطلب!

وروجک! بزرگ شدی برو حوزه

9ام خرداد, 1396

استان هرمزگان، بندرعباس

نه ساله بودم و ماه رمضان بود. من می‌خواستم روزه بگیرم؛ ولی چون خیلی جثه ریز و قد کوتاهی داشتم مادربزرگم نمی‌ذاشت، می‌گفت می‌میری! منم برای اینکه مجبورم نکنه روزه‌ام رو بشکنم بعد از مدرسه خونه نمی‌رفتم. می‌رفتم مسجد محله تا افطار بشه و بعد برم خونه.

ظهرا تو مسجد خانما کلاس قرآن داشتن. استادشون یه حاج آقا بود که البته سید هم بودن. منم با اونا کلاس قرآن می‌رفتم. اون حاج آقا همیشه بهم می‌گفت وروجک تو بزرگ که شدی برو حوزه علمیه، حوزه به دردت می‌خوره. من که نمی‌دونستم حوزه چیه و کجاست به بابام گفتم. بابام هم گفت خیلی خوبه صبر کن بزرگ که شدی می‌فرستمت بری حوزه.

اون حاج آقا همیشه تو یادم بود و هست تا اینکه بعد از دیپلم دفترچه حوزه رو گرفتم و ثبت نام کردم. هم آزمون رو قبول شدم وهم مصاحبه.؛ چون حوزه تو شهر خودمون نبود من بندرعباس ثبت نام کردم که نزدیک به شهرمون بود وباید بهم خوابگاه می‌دادن؛ ولی وقتی اومدم گفتن خوابگاه نداریم. همه جا رفتم. پیش امام جمعه، پیش رییس حوزه و هر کسی که می‌دونستم می‌تونه بهم کمک کنه؛ ولی هیچ کس برام کاری نکرد و حوزه رفتنم کنسل شد.

خیلی دلم شکسته بود، خیلی. آبان ماه همون سال، یعنی دقیقا یکماه بعدش، یکی از فامیل‌هامون که بندرعباس زندگی می‌کرد اومد خواستگاریم، ما خیلی زود ازدواج کردیم و من شدم ساکن بندرعباس. ولی دیگه نمی‌شد برم حوزه؛ چون یک ماه ونیم گذشته بود. انقدر دلم از حوزه و مسوولاش گرفته بود که فکر حوزه اومدن از سرم بیرون رفت، زود باردار شدم و دخترم زینب به دنیا اوم.

سال بعدش دختر دومم بشری خانم دنیا اومد و من دیگه هیچ امیدی به حوزه رفتن نداشتم،تا اینکه اسفند سال93رفتیم قم زیارت. جاتون خالی. اونجا حال و هوای عجیبی داشتم. همه‌ش گریه می‌کردم و دخترای چادری رو که می‌دیدم به حضرت معصومه -س-گفتم کاری کنین که بتونم دخترامو خوب بار بیارم وپیش شما شرمنده نشم.

وقتی که برگشتیم بندر، روز بعد از مسافرت کاری داشتیم و از خیابون جلوی حوزه علمیه بندرعباس رد شدیم که زینب دخترم حوزه رو نشون داد و گفت: «مامان من اینجا درس خوندم قبلا» داشتم سکته می‌کردم که  این بچه از کجا می‌دونه اینجا جایی هست که درس می‌خونن و مکان آموزشی هست. بلافاصله شوهرم ترمز زد و گفت برو ببین ثبت نام حوزه کی هست، برو ثبت نام کن. باورم نمی‌شد. رفتم داخل گفتن سه روز دیگه فرصت هست. دفترچه رو گرفتم و ثبت نام کردم.

خدا رو شکر همون سال قبول شدم و الان طلبه هستم. دخترام هم دارن تو مهد کودک حوزه آموزش می‌بینن. این هم از برکات حضرت معصومه-س- بود که دعامو مستجاب کرد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

چادری شدم و طلبه

4ام خرداد, 1396

استان فارس، ارسنجان

دو سال از فوت عموم می گذشت ک خوابش رو دیدم. دیدم که جایی درس میخونم و از خوابگاه به سمت خونه رفتیم. خوابم رو واسه مامانم تعریف کردم؛ اماکسی توجه نکرد و خودمم اهمیت ندادم.

اون زمان دبیرستان بودم و جو دبیرستان و شور جوونی… داداشم که سرباز بود نامه ای برام نوشت: «زینب دوست دارم تو چادر ببینمت.» به خاطر نامه داداشم چند روز پوشیدم و بعد گذاشتم کنار.

مدتی گذشت و به مشهد رفتیم. ورودی حرم چادر سر می کردم و خروجی بیرون می آوردم تا مامانم گفت: «حیف این چادر نیست که فقط تو مکان مذهبی استفاده می کنی؟ بیا متوسل به امام رضا شو و همیشه چادرتو  بپوش.»

به لطف آقا و مامانم چادری شدم و دیگه چادرم رو از خودم جدا نکردم. چهار سال پیش باید تصمیم مهمی می گرفتم. خودم و بابام دوست داشتیم که من برم دانشگاه و رشته پرستاری درس بخونم؛ اما مامانم حوزه رو انتخاب کرده بود. از خدا خواستم کمکم کنه و راهم رو نشونم بده. من فقط اسم ارسنجان رو توی خوابم شنیدم و هیچ اطلاعی نداشتم خوابم به واقعیت رسید و ثبت نامم یهوویی و غیر منتظره اتفاق افتاد و در مکتب امام صادق و خانه حضرت زهرا و امام زمان درس میخونم و علاقه مند شدم….ان شاالله که بتونم این راهو ادامه بدم …

اشتراک گذاری این مطلب!

حوزه می ری؟

31ام اردیبهشت, 1396

استان تهران، تهران

مهر ماه سال 92 برای کلاس های مترجمی قرآن ثبت نام کردم، بر خلاف دوران دبیرستان که نه علاقه ای به عربی داشتم نه نمرات خوبی می تونستم از این درس بگیرم، به برکت قرآن تو کلاس های مترجمی خیلی موفق بودم و به دیگران هم تا جایی که می تونستم کمک می کردم.
دست بر قضا یه آشنایی که چندان میانه خوبی هم با من نداشت، از صحبت بین من و دخترم در مورد نمره هامون، گمان کرد که من حوزه می رم و با لحن تمسخر آمیزی از من پرسید: « حوزه میری ؟!»

تا اون روز من که اصلا فکر نمی کردم تو تهران هم برای خانم ها حوزه باشه، از 118 شماره حوزه علمیه خواهران رو خواستم و با کلی پرس و جو بالاخره موفق به ثبت نام شدم.

از روزی که ثبت نام کردم تا روزی که هر مرحله رو بگذرونم و جواب مصاحبه ها بیاد انگار برام صد سال گذشت. الان که یاد اون روزها می افتم می بینم چقدر اون انتظار شیرین بود.

اشتراک گذاری این مطلب!

اسمم طلبه شده

27ام اردیبهشت, 1396

استان البرز، کرج

من الحمدلله از اول تو خانواده مذهبی بزرگ شدم و خودمون هیئت داریم. می شه گفت زمانی که اول راهنمایی بودم مادر و پدرم منو به چادر سر کردن تشویق می کردن (البته قبلش هم بی حجاب نبودم) اما من از چادر زیاد خوشم نمی اومد آخه دوستام زیاد اهل چادر سر کردن و حجاب نبودن منم به تبعیت از اونا زیاد رابطه خوبی با چادر نداشتم. همینطور که گفتم پدر و مادرم منو تشویق می کردن به چادر سر کردن، منم جبهه می گرفتم و قبول نمی کردم.

تا اینکه یه روزی رفتیم خونه داییم اینا (این نکته رو اینجا بگم که من عاااااشق این داییم هستم) بحث چادر سرکردن من پیش اومد و داییم باهام صحبت کرد تا قانع بشم. منم داشتم گوش می دادم و دلایلم برای چادر سر نکردن رو به داییم میگفتم؛ که آره دایی اگه چادر سر کنم مسخرم می کنن و بهم تیکه می ندازن و… . یهو در بین حرف زدن من و داییم یکی از اهالی اونجا گفت زهرا خانم اگر فکر می کنی تو چادر سر کنی بهت تیکه می ندازن مطمئن باش اگه چادر سرنکنی تیکه های بدتر و بیشتری میشنوی.

شاید این حرف زیاد فلسفی و تکان دهنده نباشه؛ اما اون لحظه واسه من تکان دهنده ترین حرف بود و باعث شد من یه دختر خانم چادری بشم و عاشق چادرم و صاحب چادرم بشم. درحدی که وقتی یه خانم بد حجاب یا بی حجابی رو تو خیابون ببینم چادرمو محکم تر تو دستم بگیرم و خدارو شکر کنم که چادریم.

بالاخره سه سال از چادری شدن من می گذشت که یکی از دوستان بهم گفت که تو فلان جای کرج یه مدرسه علمیه ای باز شده که از سیکل دانش آموز پذیرش می کنه برای درس الاهیات. منم که عاشق درسای الاهیات بودم با جون و دل پذیرفتم و رفتم واسه ثبت نام. البته اینم بگم که خیلی دوستام منو تحریک می کردن که این کار رو نکنم؛ اما خوشبختانه موفق نشدن.

بالاخره ثبت نام کردم و مصاحبه رفتم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر قبول شدم. روز افتتاحیه حوزه مون من داشتم می رفتم کلاسمو بیینم که یهو دیدم در آسانسور حوزه مون باز شد و دوست راهنماییم که باهم تو یه کلاس بودیم و هیچکدوممون از هم دیگه خبر نداشتیم که حوزه ثبت نام کردیم اومد تو سالن پیشم. فقط با تعجب همدیگرو نگاه میکردیم. باهم صحبت کردیم و متوجه شدم که بازم قسمته باهم تو یه کلاس باشیم…وقتی همه بچه ها اومدن، مدیرمون به یکی از مسول ها گفت اینا طلبه های ما هستند من به دوستم نگاه کردم و کلی خندیدم گفتم فلانی، استاد میگه اینا طلبه های ما هستند دیدم دوستم با لبخند و تعجب انگار که به عقل من شک کرده باشه گفت آره خب. و من اونجا متوجه شدم که اسمم طلبه شده. من میدونستم که درسم الاهیاته و درسای مذهبی قراره بخونم اما نمیدونستم اسمم طلبه میشه. اولش چون از طلبه ها ذهنیت خوبی نداشتم یکم ناراحت شدم؛ آخه فکر میکردم طلبه ها آدمای خشک و بداخلاق ی هستند و اصلا تفریح و گردش ندارن. اما کم کم وقتی وارد جمع دوستانشون شدم و با دنیای طلبگی آشنا شدم واااااااقعا از ته دل عاشق طلبه هاشدم و راهمو با عشق فراوان و مثال نزدنی تا الان ادامه دادم امیدوارم که بتونم این راه رو با انرژی و توکل به خدای مهربونم ادامه بدم و توفیق سربازیِ سربازای امام زمان را داشته باشم. شرمنده که سرتون درد آوردم امیدوارم واستون جالب باشه.

ممنون که وقت با ارزشتون برای متنم گذاشتید التماس دعای فراوان خواهرا یا علی

اشتراک گذاری این مطلب!

مربی پرورشی طلبه

14ام اردیبهشت, 1396

استان تهران، تهران

توی دوره دبیرستان شکر خدا یه کادر قوی و مربیان پرورشی خیلی فعال، مذهبی و انقلابی به تمام معنا روزی من شده بود. خیلی خوب دانش آموزان دبیرستانی رو پرورش می دادند طوری که دفتر پرورشی پاتوق خیلی ها توی زنگ های تفریح بود و اگه دیر میرفتی برای ورود جا پیدا نمیکردی. منم توی همین فضا تربیت شدم؛ البته اصلا جایگاه خانواده مذهبی ام رو نادیده نمی گیرم، منظورم حساسیت شرایط سنی دبیرستان و محیط دوستی و تحصیل توی این دوره است که تاثیر زیادی در شکل گیری آینده افراد داره.

با استفاده از برگزاری هفتگی زیارت عاشورا، اردوهای جمکران، راهیان نور و برنامه های مناسبتی، مذهبی و….  سرشاخه های فکر و فرهنگ و تربیت بچه ها رو به سمت صراط مستقیم هدایت می کردند. (واقعا خدا بهشون خیر دنیا و آخرت رو بده) توی همین فضا بود که دوستانم یکی یکی تصمیم می گرفتند بعد از اتمام دبیرستان وارد حوزه بشن. هرچند جز اندکی موفق به این کار نشدند. من هم  تصمیم قاطعی برای ورود به حوزه گرفتم و با یکی از مربیان پرورشی در مورد تصمیمم صحبت کردم. بعد از گذشت چند جلسه راهنمایی گرفتن و گفتگو متوجه شدم که خود ایشون هم حوزوی هستند و فارغ التحصیل جامعه الزهرا(س). ایشون تا وقتی قاطعیت من رو در مورد تصمیمم، نسنجیده بودند از طلبه بودنشون حرفی نزدند تا مبادا روی انتخابم اثرگذار باشند. رابطه استاد و شاگردی ما هنوز هم ادامه داره و من نیمی از موفقیتهای زندگی ام رو مدیون ایشون هستم.

کم کم دوره دبیرستان تموم شد و من درباره نظرم با خانواده صحبت کردم. پدرم فوق العاده دوست داشت من پزشکی بخونم. خیلی براش سخت بود ببینه بچه ای که از پنج سالگی خوندن و نوشتن بلده، تموم سالهای تحصیلش شاگرد ممتاز و اول بوده و معدل دیپلمش بالای 18 هست نمی خواد وارد دانشگاه بشه. فکر می کرد استعداد من توی حوزه به فنا میره. فکر می کرد حوزه باعث انزوا یا به اصطلاح امروزی ها خشکه مقدس شدنم میشه (این رو هم اعتراف کنم الان بعد از گذشت چندین سال از طلبه بودن نمی تونم منکر وجود برخی افراد متحجر و جمود فکری در بین حوزویان باشم که متاسفانه دیدگاه عموم جامعه رو نسبت به حوزویان تخریب می کنند) خوب بنده خدا پدرم تا حالا از نزدیک با یک طلبه معاشر نبودند و از فضای حوزه بی اطلاع. تا حالا توی اقوام و دوستان و آشنایان هم کسی رو به عنوان طلبه ندیده بودند. واسه همین با تصمیمم مخالفت کردند.

خیلی غصه خوردم ولی از تصمیمم منصرف نشدم. همش به این فکر می کردم چرا خانواده مذهبی من با حوزه رفتنم مخالفند. چرا اینقدر جو تبلیغات دشمن علیه حوزه توی جامعه رواج داره که حتی افراد انقلابی هم حاضر نیستند فرزندانشون رو به حوزه بسپارند.

برای اینکه دلشون رو بدست بیارم کنکور شرکت کردم. سال اول ریاضی دادم ولی چون هیچی نخوندم و علاقه ای هم به دانشگاه رفتن نداشتم قبول نشدم. سال دوم کنکور انسانی شرکت کردم و شرط قبولی ام رو موافقت با ثبت نام در حوزه گذاشتم. بنده خدا پدرم که می دید من خیلی مصمم برای حوزه رفتن هستم، قبول کرد. توی پوست خودم نمی گنجیدم. برای آزمون حوزه هم ثبت نام کردم و هر دو رو قبول شدم، هم حوزه، هم دانشگاه (رشته الهیات دانشگاه قم)

نمیدونم خدا چی تو دل پدرم انداخت که به من اجازه دادن هر کدوم رو دوست دارم انتخاب کنم. منم با کمال میل حوزه رو انتخاب کردم. با تحصیلم توی حوزه چنان ورق برگشت که وقتی خواهر کوچکترم پشت کنکور رسید پدرم خودشون تشویق می کردند حوزه رو انتخاب کنه. الان هم بعد سالها طلبه بودن من و خواهرم دائما میگن به شما افتخار میکنم. همیشه حتی حالا که ازدواج کردم و دو فرزند دارم از اوضاع تحصیلم و روند پایان نامه نویسی و مشغله های حوزوی من پرس و جو میکنن و پیگیر مسائلم هستند. همین برای من بسه که لااقل نظر یک نفر باعنایت امام زمان (عج) نسبت به حوزه تغییر پیدا کرده. الحمدلله.

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان یاوران حسینی