پزشک روح

12ام اردیبهشت, 1396

استان یزد، اردکان

شاید باورتان نشود که من اصلا نمی خواستم طلبه شوم، عشق و علاقه وافری به پزشکی داشتم. چون در رشته تجربی درس می خواندم و شاگرد نسبتا خوبی هم بودم؛ ولی دست تقدیر پدر عزیزم و حامی مهربانم را از من گرفت و من دیگر نتوانستم مثل قبل درس بخوانم و دیگر از کسی هم واهمه نداشتم که موردمواخذه واقع شوم. لذا در کنکور سال 67 با وجود اینکه رتبه 7000هم کسب کردم، چون اولویت هارا به پزشکی داده بودم موفق نشدم. حتی تربیت معلم هم قبول شدم، ولی غرور جوانی و علاقه به پزشکی مانع شد و از تحصیل در این رشته انصراف دادم.

سال 68 ازدواج کردم و بعد صاحب دو فرزند با فاصله سنی کم شدم. هر سال که آغاز سال تحصیلی می شد من افسردگی می گرفتم و دچار ناراحتی بسیار بودم که چرا زندگی بیهوده ای دارم، درس نخواندم و فرد مفیدی برای جامعه نیستم. تا اینکه سال 74 از طریق یکی از همسایگان اطلاع یافتم که مکتب الزهرای میبد آزمون دارد، همزمان هم پیام نور و هم مکتب پذیرفته شدم. استخاره گرفتم حضور در مکتب خوب آمد. بدون هیچگونه آشنایی و بدن اینکه بدانم مدرک در کار هست یا نه و بعد از درس خواندن چه کاره خواهیم شد، فقط عشق به فراگیری علم و دانش داشتم و برایم فرق نمی کرد چگونه باشد و چطور.

سال 74 با امتیاز خوب پذیرفته شدم و دروس حوزه را با مدیریت مرحوم حجه الاسلام یحیی زاده (رحمه لله)شروع کردم. بایاری خداوند، علی رغم تمام مشکلات زندگی و خانه داری، فرزند داری، غربت و… توانستم دروس حوزوی را با موفقیت و با نمرات عالی بگذرانم و به عنوان استاد در خدمت طلاب گرامی باشم. سطوح 2و3 را گذرانده ام، هم اکنون طلبه سطح 4 و در زمینه مشاوره و تدریس در خدمت طلاب هستم .خدا را بسیار سپاس می گویم که مرا در این مقام و موقعیت قرار داده است و بسیار خوشحالم که این راه را برایم انتخاب کرده است. که اگر نتوانستم پزشک جسم شوم، پزشک روح شده ام. من در همه اینها خود را مدیون خداوند مهربان و چهارده معصوم پاکش میدانم.

اشتراک گذاری این مطلب!

طلبه دانشجوی حقوقدان

9ام اردیبهشت, 1396

استان تهران، شهر تهران

یه اتفاق،
شاید نماز استخاره مادر،
شاید قبول شدن خواهر در رشته ریاضی و مصم بودنم به جدا شدن از او
شاید معلم دوست داشتنی پرورشی که ادبیات عرب می خواند
توصیه های مدیر راهنمایی
شاید حرف های دانش آموخته دانشگاه امام صادق که از رشته های این دانشگاه گفت
و اول و آخرش خدا…
*
خواهرم یکسال از من بزرگتر است. همیشه فکر می کردم که او از من بیشتر می فهمد، برای همین، هر کاری را که شروع می کرد، من سمتش نمی رفتم. چون مطمئن بودم مثل او نمی توانم انجام بدهم.

وقتی سال سوم راهنمایی، امتحان ورودی دبیرستان علوم ومعارف شهید مطهری را داد، مطمئن بودم که نمی خواهم جا پای او بگذارم. اما او که عاشق تکنولوژی بود، وقتی فهمید مدرسه مطهری کامپیوتر و کلاس کامپیوتر ندارد، با اینکه همیشه مجتهد شدن را دوست داشت، قید رشته معارف را زد و ریاضی خواند. (هر چند در دوران دانشگاه باز هم سراغ معارف رفت و در رشته علوم قرآن و حدیث ادامه تحصیل داد.

حالا من سوم راهنمایی بودم. راهنمایی برایم دوران سرنوشت ساز بود. درسم خوب بود و نفر اول کارهای فرهنگی بودم. یکی از معلم های پرورشی مان خیلی دوست داشتنی بود. علاقمندی به خودش، باعث شد که دوست داشته باشم رشته او را بخوانم. «زبان و ادبیات عرب»

همان سال ها، یکی از فارغ التحصیلان دانشگاه امام صادق، بین دو نماز، برایم از این دانشگاه و رشته هایش گفت که یکی از رشته ها، همان « ادبیات عرب» بود. خوشحال شدم که راهم را پیدا کردم. اینکه می روم مدرسه مطهری، و بعد رشته ادبیات عرب دانشگاه امام صادق… و می شوم مثل معلم دوست داشتنی ام.

نفر بیستم آزمون ورودی مدرسه مطهری سال 77، حیاط رویایی، قتلگاه شهدای هفتم تیر، موکت بودن مدرسه، روسری های سفید و… همه اش باعث شد که در مدرسه مطهری ماندگار شوم و طلبه بشوم. (1) هر چند همیشه پدر و مادرم پشتم بودند و هستند، اما خانواده 72 ملت ما، با شنیدن اینکه من رشته معارف می خوانم، حرف و حدیث هایشان شروع شد و در هر مهمانی و دیدار، از نیش و کنایه هایشان در امان نبودم و دلم می شکست و البته به راهم مصمم تر می شدم.

علاقمندی هایم از دبیرستان به مرور تغییر کرد و نهایتاً به رشته حقوق دانشگاه امام صادق رسید وبماند این قبولی باعث شد همه آن هایی که چهارسال با نیش و کنایه هایشان آزارم می دادند، به تعریف و تمجید رو بیاورند. رشته حقوق هنوز رشته اول علوم انسانی بود وهست.

اما آنقدر درس دین خواندن برایم شیرین بود که نتوانستم آن رارها کنم. جامعة الزهرا را بصورت غیر حضوری ثبت نام کردم تا بعداً بتوانم سطح 3 ادامه بدهم. درس هاس سنگین دانشگاه و حوزه، پروسه های ارسال نوارهای حجیم و سنگین جامعه و توفیق اجباری زیارت کریمه اهل بیت که دو بار درسال بخاطر امتحانات قسمتم می شد، روزهای خوابگاه جامعة الزهراء و… خاطرات شیرین و سخت غیر حضوری خواندن بود.

بعد از چندسال کار، مصمم به ادامه تحصیل بودم. همه جا را شرکت کردم و در کارشناسی ارشد دانشگاه سراسری، آزاد و سطح 3 مرکز مدیریت همزمان قبول شدم. اول نتیجه حوزه آمد و اگر اخطار به حذف نبود، منتظر می ماندم تا در صورت قبول نشدن در دانشگاه، حوزه را ثبت نام کنم. (2) اما نهایت اینکه هر دو را ثبت نام کردم و هر دو را با هم خواندم. 

پ.ن1: مدرسه علوم ومعارف شهید مطهری، بیشتر حوزه است تا دبیرستان. ما مبادی العربیه 3، صرف ساده، هدایة فی النحو و… را دبیرستان خواندیم.
پ.ن2: سطح 3 را با همان مدرک دانشگاه اسم نوشتم. به فارغ التحصیلان دانشگاه امام صادق این اجازه داده می شود که با مدرک دانشگاه وارد سطح 3 حوزه بشوند.

اشتراک گذاری این مطلب!

برای جبران جذابیت کلاس های دینی و قرآن

6ام اردیبهشت, 1396

استان سمنان، مهدیشهر

سال اول راهنمایی، همیشه دلم می خواست با بچه ها مهربون باشم تا از حجابم بدشون نیاد. یه جورایی باهاشون صمیمی شدم و کنارشون موندم. بچه ها مثل یه گل تازه شکفته دنبال به دست آوردن علت و چرایی انتخاب حجابم بودن. با خودشون فکر می کردن که من به اجبار خونوادم تو این راه افتادم و به خیال خودشون دنبال راهی بودن تا بتونن من رو هم به سمت خودشون و راهشون بکشونن.

سعی می کردن با دادن خوراکی های خوشمزه و انواع ساندویچ هایی که با خودشون می آوردن منو همراه خودشون جلوه بدن.کارهای عجیب غریب زیادی می کردن که این جا مجالی برای گفتنش نیست؛ ولی تا حدود زیادی انواع لذات جسمی و مادی رو برام فراهم میکردن. جای تعجب بود براشون از انواع خوراکی های خوشمزه ای که برام می آوردن عین همون ها رو من براشون به صورت خونگی می بردم و به ذائقه بعضی هاشون خیلی خوشمزه تر از بازاریش بود؛ از لواشک های مختلفی با طعم آلو، میوه جات، آلبالو و…گرفته تا انواع ساندویچ های مرغ وپوره و کباب تابه ای و…که همه شون هم به همت خودم درست میکردم. تقریبا درصد زیادی از مقبولیتم در ذهنشون داشت شکل می گرفت و داشتم به نتیجه میرسیدم که یه زلزله 7ریشتری هر چه رشته بودمو پنبه کرد.

انگار نه انگار که باید باهامون همدل میشد و ما رو به راه راست هدایت می کرد و به همه مون درس زندگی می داد. انگاری یادش رفته بود که توی این راه ها بچه ها همیشه کم می یارن و باید همگام با اونا راه بره. با اون اخم ها و قیافه ی تلخی که داشت همه ازش فراری بودن حتی منِ با حجاب هم ازش زده شده بودم چه برسه به اون بچه های بیچاره.
معلم دینی وقرآنمون رو می گم . همون که مثل آوار روی سر من و طرح ها و برنامه هام خراب شد. تازه منتقل شده بود به این مدرسه و اومده بود کلاسمون. انگاری انتقالش ناخواسته بود  و دلش می خواست تمومی ناراحتیش رو سر ما خراب کنه.

از همون روز که بچه ها با رفتار این به اصطلاح معلم مون ناراحت و ضد دین شدن تصمیم گرفتم که دنبال معلمی و فعالیت در مدارس باشم تا بتونم با آدابی شاد بچه ها رو با اسلام آشتی بدم و بشم مکمل معلم های دینی و قرآن بچه های مدرسه. به همین خاطر اومدم حوزه و طلبه شدم.

الان سال های زیادی هست که توی شهرستان های اطراف محل زندگیم حتی کلاس هایی برای آموزش شیوه های جذاب سازی کلاس های دینی کودکان و نوجوانان برگزار میکنم تا طلبه های دیگه هم راه های شاد کردن و آموزش شاد دین به بچه ها رو یاد بگیرن.

دختر مدرسه ای

اشتراک گذاری این مطلب!

طلبگی، هدیه ای مادرانه و عنایتی کریمانه

3ام اردیبهشت, 1396

استان تهران، شهر تهران

چهارشنبه ها را جور دیگری دوست داشتم. انگار تمام روزهای هفته ام مقدمه ای بودند برای ورود به چهارشنبه، روز مخصوص زیارت آقا صالح بن موسی الکاظم علیه السلام، بود.

از بچگی یادمه مادرم تا به یه مشکل برمیخورد، دست به دامن امام موسی کاظم علیه السلام می شد و با خلوص نیت می گفت یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر گره گشایی کن و سریع هم مشکلش حل می شد و بعد، روز چهارشنبه ای که در پیش داشت دست منو خواهرمو میگرفت و با چند بسته نمک راهی امامزاده صالح می شد تا نذرشو در آستان مقدس فرزند غریب امام موسی الکاظم در شمیران ادا کنه.

برای من هم روزهای چهارشنبه به مرور زمان عطر و بوی خاص گرفته بود و گاهی اوقات در ایام و مناسبتها به زیارت برادر امام رئوف میرفتم…

تا اینکه پارسال روز 11 فروردین مصادف با روز میلاد خانوم فاطمه الزهرا (س) بی آنکه در خاطرم باشد که چندشنبه است به قصد خرید هدیه ی روز مادر به سمت تجریش رفتم و به رسم ادب قبل از رفتن به بازارچه تجریش وارد امامزاده شدم تا به آقا عرض سلام و ارادت کنیم. بعد از خواندن دعای اذن دخول به سمت درب ورودی امامزاده رفتم. نوشته روی درب ورودی خواهران نظرم رو جلب کرد: “حوزه علمیه آستان مقدس صالح ابن موسی الکاظم علیه السلام ‌طلبه ی خواهر می پذیرد.”

با وجود اطلاع کمی که از حوزه علمیه خواهران داشتم ناخودآگاه آدرس سایت و حوزه رو یادداشت کردم و خدا رو شاکرم که اینک با عنوان بانوی بارانی درخدمتتون هستم و بار دیگر میگویم:

طلبگی ام 

هدیه ای است مادرانه است

و عنایتی کریمانه…

اشتراک گذاری این مطلب!

خانم های طلبه با روسری نمی خوابند!

28ام فروردین, 1396

استان فارس، شیراز

تا سال سوم دبیرستان مثل همه بچه های رشته تجربی دوست داشتم برم پزشکی بخونم. پدرم هم گفته بودن دانشگاه فقط شیراز، راه دور نمیشه بری. آن خدابیامرز یه دایی داشتن که تحصلیکرده بودن و خارج زندگی می کردن. ایشون در بازنشستگی اومده بودن قم ساکن شده بودن و به صورت آزاد طلبگی میخوندن. هر وقت میومدن شیراز به من میگفتن کتاب عربیت رو بیار با هم بخونیم. من هم ایشون رو خیلی دوست داشتم و از بحث کردن باهاشون لذت می بردم. از طرفی تو مسابقات قرآن مدرسه ای هم زیاد شرکت می کردم .و بسیار علاقمند به مباحث تفسیری و مفاهیم قرآن. 

وقتی پیش دانشگاهی بودیم و دیگه جدی جدی آماده می شدیم برای کنکور یکی از دوستان، زن داداششون که معلم پرورشی بود میخواستن جامعه الزهرا غیر حضوری ادامه تحصیل بدن. ایشون به ما پیشنهاد دادن که بچه ها بیایید ما هم ثبت نام کنیم. 
اون موقع جامعه آزمون ورودی نداشت. می بایست کارنامه دیپلم مون رو پست می کردیم. از بین همه دوستان فقط برای من دعوتنامه شرکت در مصاحبه اومد.

کنکور رو که دادم خانوادگی رفتیم قم برای مصاحبه. اولین بار بود با اتوبوس قم می رفتم. اتفاقات جالبی هم در مسیر افتاد که اینجا نمیشه شرح داد. تو مصاحبه چی گذشت و قبلش دوستان چه توصیه هایی کردن هم بماند خیلی مفصله . فقط یادمه دوستام گفتن اگه بهت گفتن روز قدس ناهار چی خوردی؟ بگو روزه بودم، یا اگه پرسیدن اگه عاشورا و عید غدیر با هم تو یه روز تلاقی کنن چیکار می کنی، چی بگو. اتفاقا همین سوال رو ازم پرسیدن من هم با کمی تامل که مثلا نمی دونم و الان فهمیدم، گفتم خوب ماه های قمری تلاقی ندارن!

خلاصه نتایج کنکور اعلام شد؛ همه فامیل رفتن روزنامه گرفتن و همه با کمال ناباوری اسم بنده رو پیدا نکردن. خیلی ها حضوری اومدن دلداریم دادن و خیلیها هم تلفنی خودشون رو در غم بنده شریک دانستن.

هفته اول مهر هم گذشت و از جامعه هم خبری نشد. مصمم شده بودم دوباره جامعه ثبت نام کنم که پستچی زنگ زد و نامه دعوت به ثبت نام رو آورد. این بار همه فامیل اومدن خونمون و با هر زبانی که می تونستن سعی کردن از رفتن منصرفم کنند. یکی میگفت حیفه نرو دوباره کنکور بده تو بد انتخاب رشته کرده بودی. یکی از اقوام که خودش زن روحانی بود گفت نرو حوزه طلبه ها خیلی افسرده هستن افسرده میشی. یکی مسخره کرد حالا یه عمامه هم بذار. یکی گفت حالا که میری کتاباتو هم ببر بشین برا کنکور سال دیگه  بخون. یکی شون هم گفت طلبه ها شبا با روسری میخابن یه وقت تو این کارو نکنی کچل شی!

خلاصه خدا بیامرزه بابا رو، با این که ادامه تحصیل خارج از شیراز رو منع کرده بود ولی با رفتنم به قم موافقت کرد و گفت: «برو دخترم. انسانها با مهاجرت رشد می کنن.»

جریان ثبت نام و برخوردهای محبت آمیز مسئول پذیرش جامعه الزهرا هم بماند. خاطراتی بسیار شیرن و جالب هستند. خلاصه این گونه بود که حقیر طلبه شدم و انشاء اله تا آخر عمر طلبه بمانم.
احب الصالحین و لست منهم لعل الله یرزقنی صلاحا

اشتراک گذاری این مطلب!

حوزه ای که مرا عاشق خودش کرد

27ام فروردین, 1396

استان کرمان، رفسنجان

از بین هفت تا بچه، من ششمی بودم، درسخون و منظم البته توی درس. اولین کسی که یا بهتر بگم تنها کسی بودم که توی فامیل مادری و پدری رفتم دبیرستان نمونه دولتی! نه توی مدرسه حرف و حدیثی از حوزه شد نه توی فامیل روحانی داشتیم نه اصلا کسی به این فکر می کرد که دخترش را بفرسته حوزه!

البته خانواده مذهبی ای داشتم ولی کسی حواسش به حوزه و طلبگی آن هم برای خانم نبود. در عوض چون مدرسه نمونه درس می خوندم همه منتظر بودند یه پزشک تحویل جامعه بدهند، از شما چه پنهان خودم هم منتظر بودم برم دانشگاه و داروسازی بخوانم، حتی الان هم که سطح سه را تمام کردم به داروسازی علاقه دارم.

اما …. اولین سالی که امتحان کنکور دادم خیلی جدی نگرفتم، چون می خواستم سال بعد بهتر بخوانم برای همین سال اول رتبه نیاوردم. سال بعد حسابی خواندم، خواندم و خواندم. درسها را حفظ حفظ بودم، صبح تا شب توی اتاق درس می خواندم و همه هم همکاری لازم را می کردند. نازم را می خریدند و هوامو داشتند. روز کنکور فرارسید و من با آمادگی رفتم سر جلسه. امتحان خوبِ خوب بود؛ ولی من قبول نشدم. باورم نمی شد، هیچ کس باورش نمی شد! همه می گفتن تو که درسخون بودی، تو که نمونه دولتی بودی، پس چی شد؟!

به خاطر استرس و درس خواندن زیاد و البته مشکلاتی که برایم پیش آمد (که نمی توانم بگویم) حسابی به هم ریخته بودم، از درس خواندن بدم آمد، از کتاب هایم متنفرم شدم همه را جمع کردم و گذاشتم یک گوشه، به خودم گفتم دیگه دانشگاه بی دانشگاه! الان فقط به یک چیز فکر می کنم: ازدواج با یک مرد خوب!

تصمیمم جدی بود! ولی … انگار خدا جدی نگرفته بود! خواستگار کجا بود، اگر هم می آمد خوبش کجا بود! خلاصه وقتی دیدم یکی دو ساله تو خانه علاف نشستم و کاری نمی کنم و ازدواج هم نکردم، تصمیم گرفتم به کلاس خیاطی بروم. 6 ماهی به کلاس خیاطی رفتم که دختر همسایه مان گفت: حالا که دانشگاه قبول نشدی حداقل برو حوزه یه مدرکی بگیر، شما که اینقدر درست خوب بود حیفی! (یعنی حوزه را اصلا در حد دانشگاه نمی دانست، فقط جهت گذران وقت می گفت.)

آن روز تصمیم گرفتم برای گذران زندگی برم حوزه، به هیچ کس هم نگفتم می خوام واسه حوزه بخونم (آخه اون موقع آزمون ورودی داشت) درنتیجه کسی هم همکاری نمی کرد؛ فقط مادر وپدرم می دانستند. در کمال ناباوری توی اون شرایط که اصلاً نمی شد درس خواند، حوزه قبول شدم. (تازه فهمیدم که من واقعا برای دانشگاه خونده بودم و چیزی کم نذاشته بودم).

خلاصه همان ترم اول طلبگی تصمیم گرفتم به محض اینکه ازدواج کردم حوزه را رها کنم و برم دنبال کارم، اما امان از دست سرنوشت؛ شوهر کجا بود!

این مربوط به ترم اول از سال اول بود، فقط همان وقت؛ اما… اما به ترم دوم که رسیدم کاملا فکرم عوض شد؛ خیلی جدی تصمیم گرفتم هم سطح سه ادامه بدهم وهم حتی اگر شوهر کردم، حوزه را رها نکنم. محیط حوزه، معنویت حوزه، کار خودش را کرد. حالا از اینکه به کسی می گفتم طلبه ام، خجالت نمی کشیدم، دیگه از اینکه به خاطر دانشگاه نرفتن و حوزه رفتن مسخره بشم، غصه نمی خوردم.

حالا دیگه من عاشق جایی شده بودم که یک روز اصلا نمی دانستم وجود داره، اصلا دوستش نداشتم و مجبوری واردش شده بودم، حالا دیگه وضع خیلی فرق می کرد. هدف پیدا کرده بودم، آن هم هدفی مقدس! خودم را شناخته بودم، خدا را، امام زمان را شناخته بودم. حالا دیگر هیچ جوری نمی توانستم طلبگی را رها کنم، فکر وذهن و زندگی ام شده بود حوزه و طلبگی!
حالا دیگر طلبه شدم.

آنقدر به این راه و این مکان علاقه و انس پیدا کردم که با وجود قبول شدن هم زمان در سطح سه و ارشد دانشگاه، حوزه را انتخاب کردم، آنقدر وابسته به حوزه شدم که به همسرم گفتم: یکی از شرایط ازدواجم این است که اجازه بدی به تحصیل و کار در حوزه ادامه دهم و گرنه مطمئن باش بین شما و طلبگی، طلبگی ر انتخاب می کنم.

حالا وقتی به عقب نگاه می کنم می بینم تنها دلیل من برای طلبه شدن، فقط فقط خدا بود! خدایی که همیشه همراهم بود و بهترین را برایم انتخاب کرد. خدایی که هیج وقت تنهایم نگذاشت، خدایی که سر طلبه شدنم منت سرم گذاشت.
خداجون! متشکرم.
این هم عکس حوزه ای که مرا عاشق خودش کرد!

اشتراک گذاری این مطلب!

مدرسه رفتن با عبا و قبا

25ام فروردین, 1396

 خاطره طلبه شدن آیت الله خامنه ای از زبان ایشان

پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس - البته حافظ شناس که می‌گویم، نه به معنای علمی و اینها، به معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن کاملاً آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.

وقتی بچه بودیم، همه می‌نشستیم و مادرم قرآن می‌خواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ می‌خواند. ما بچه‌ها دورش جمع می‌شدیم و برایمان به مناسبت، آیه‌هایی را که در مورد زندگی پیامبران است، می‌گفت. من خودم اوّلین بار، زندگی حضرت موسی(ع)، زندگی حضرت ابراهیم(ع) و بعضی پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن‌که می‌خواند، به آیاتی که نام پیامبران در آن است می‌رسید، بنا می‌کرد به شرح دادن.

(مادرم) خانمی بود خیلی مهربان، خیلی فهمیده و فرزندانش را هم - البته مثل همه‌ی مادران - دوست می‌داشت و رعایت آنها را می‌کرد. پدرم عالِم دینی و ملّای بزرگی بود. برخلاف مادرم که خیلی گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردی ساکت، آرام و کم حرف می‌نمود؛ که این تأثیرات دوران طولانی طلبگی و تنهایی در گوشه‌ی حجره بود.

چیزی که حتماً می‌دانم برای شما جالب است، این است که من همان وقت، معمّم بودم؛ یعنی در بین سنین ده و سیزده سالگی - که ایشان سؤال کردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همین‌طور. از اوایلی که به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه می‌رفتم، زمستان که می‌شد، مادرم عمامه به سرم می‌پیچید. مادرم خودش دختر روحانی بود و برادران روحانی هم داشت، لذا عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه می‌پیچید و به مدرسه می‌رفتیم. البته اسباب زحمت بود که جلوِ بچه‌ها، یکی با قبای بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً مقداری حالت انگشت‌نمایی و اینها بود؛ اما ما با بازی و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران می‌کردیم و نمی‌گذاشتیم که در این زمینه‌ها خیلی سخت بگذرد.

دورانهای کلاس اوّل و دوم و سوم را که اصلاً یادم نیست و الان هیچ نمی‌توانم قضاوتی بکنم که به چه درسهایی علاقه داشتم؛ لیکن در اواخر دوره‌ی دبستان - یعنی کلاس پنجم و ششم - به ریاضی و جغرافیا علاقه داشتم. خیلی به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهای دینی هم خیلی خوب بودم؛ قرآن را با صدای بلند می‌خواندم - قرآن‌خوانِ مدرسه بودم - یک کتاب دینی را آن وقت به ما درس می‌دادند - به نام تعلیمات دینی - برای آن وقتها کتاب خیلی خوبی بود؛ من تکّه‌هایی از آن کتاب را که فصل، فصل بود، حفظ می‌کردم.

به‌هرحال، گاهی انسان به فکر آینده می‌افتد؛ اما من از این‌که چه زمانی به فکر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این‌که در آینده‌ی زندگی خودم، بنا بود چه شغلی را انتخاب کنم، از اوّل برای خود من و برای خانواده‌ام معلوم بود. همه می‌دانستند که من بناست طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می‌خواست و مادرم به شدّت دوست می‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنی هیچ بی‌علاقه به این مسأله نبودم.

اما این‌که لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود که پدرم با هر کاری که رضاخان پهلوی کرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمی‌داشت همان لباسی را که رضاخان به زور می‌گوید، بپوشیم. می‌دانید که رضاخان، لباس فعلی مردم را که آن زمان لباس فرنگی بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانیها لباس خاصی داشتند و همان لباس را می‌پوشیدند. او اجبار کرد که بایستی این‌طور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید!

پدرم این را دوست نمی‌داشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولی خودش که لباس طلبگی بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانی شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم می‌خواست، هم مادرم می‌خواست، خود من هم می‌خواستم. من دوست می‌داشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگی را در داخل مدرسه شروع کردم.

 

 

 

گفت و شنود با جمعی از نوجوانان و جوانان 76/11/14

 

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان یاوران حسینی