چی شد شیعه شدم

نوشته شده توسطعین. کاف 22ام فروردین, 1396

استان آذربایجان شرقی. اهر

راستش من قبل از طلبگی ام باید داستان شیعه شدنم رو بگم. تیرماه سال1387بود که ازدواج کردم و از یکی از شهرهای آذربایجان غربی اومدم به یکی از شهرهای آذربایجان شرقی. من از یک خانواده ی پرجمعیت بودم و همسرم از یه خانواده ی کم جمعیت.بخاطر اینکه نمیشد زود به زود برم سر بزنم اوایل به شدت دلتنگ خانواده و دیارم میشدم و همدم روزای دلتنگیم تلویزیون شد.

 یکی از برنامه هایی که می دیدم برنامه “سمت خدا” بود. خیلی جدی همه ی برنامه هاشو دنبال میکردم. صحبتهای کارشناسان برنامه جرقه ای در من ایجاد کرد که کنجکاو بشم تو مذهب شیعه. منطق و اصول مذهب شیعه خیلی برام جالب بود و دلیل دیگه ی شیعه شدنم که اصل دلیله عشق امام حسین (علیه السلام) بود. عاشورا رو که اولین بار دیدم جالب بود برام که این آدما واسه کی دارن اینجوری گریه میکنن. تاحالا از این مراسما ندیده بودم .شهر ما اصلا نداره و تا قبل از اومدنم به اهر اصلا امام حسین رو نمیشناختم. خلاصه بخاطر عشق آقام امام حسین و صحبتهای کارشناسان برنامه ی سمت خدا من شیعه شدم.

 بعضی وقتها که فکرشو میکنم اصلا تصورش هم آزارم میده آدم منهای اهل بیت باشه. دلم به حال سنی ها میسوزه که از این نعمتهای گرانبها خودشون رو محروم کردن وپیرو تعصبات کور کورانشون هستن. راستی یادم رفت بگم اولین بار که خواستم نمازمو به شیوه ی اهل بیت بخونم و خودمو به این بزرگوارن نسبت بدم سجاده و مهرمو از امام رضاکادو گرفتم. این رو به فال نیک گرفتم و یقینم کامل شد که راهی که اومدم درسته.

تقریبا یک الی دو سال بعد از شیعه شدنم تازه حوزه تو شهرمون اهر تاسیس شد و همسرم بنر تبلیغ پذیرش حوزه رو دیده بود و گفت که حوزه به شهر اهر هم اومده. خدا میدونه چقد ذوق کردم که وای خداجونم شکرت که اگه لایق باشم بشم مبلغ راه اهل بیت. فرداش ر فتم شرایط و زمان ثبت نام رو پرسیدم و تا الان ان شالله اگه خدا قبول کنه خادم کوی اهل بیت و امام زمانم.‌ اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

راستی دوستان عاشق کربلام. دعاکنید آقا بطلبه این سراپا تقصیر رو.

طلبه روستازاده

نوشته شده توسطعین. کاف 19ام فروردین, 1396

استان اصفهان. فولادشهر

روستا زاده بودم وبه علت اینکه اون روزها نمی گذاشتند دختر ها درس بخونن و بنده هم علاقه عجیبی به درس خوندن داشتم آقام را راضی کردم که به شرط اینکه کارای خونه را بکنم درسم را در مقطع راهنمایی ادامه بدم. البته شاگرد خیلی درس خونی نبودم همیشه دقیقه نودی بودم اما می خوندم. ما خانواده پر جمعیت ده نفره ای بودیم؛ اما پدر و مادرم مذهبی بودند. خیلی از مسایل دین را از پدرم یاد گرفتم و علاقه عجیبی به دروس دینی وعربی داشتم.

سال سوم راهنمایی به خواستگاریم اومدند وچون ایشون از خانواده مادری بود و در شهرستان بود موقعیت خوبی پیدا کردم و با شرط اینکه اجازه بدند درس بخونم قبول کردم. البته تا رفتن به خونه بخت ماجرای خیلی مفصلی داره که ان شاءالله اگه دوستان دوست داشتند براشون بعد ها تعریف میکنم.

خلاصه بعد از ازدواجم دیپلم را شبانه گرفتم و یکی دو سالی هم قالی می بافتم. یه روز همینطور که بین راه با مینی بوس به خونه بابام می رفتم یکی از آشناهای پدری را دیدم بهش گفتم چیکار می کنی گفت حوزه میرم یه برقی به چشمام زد و پرسیدم کجا؟ گفت فولادشهر. منی که زیاد از خونه بیرون نمی رفتم با تشویق او و اینکه می تونی ثبت نام کنی رفتم فولادشهر و با اینکه از نجف آباد فاصله داشت ثبت نام کردم. اون روزها اطلاع نداشتم شهری که زندگی می کنم هم دوسه تا حوزه داره. خلاصه با وجود مخالفت مادرم و تشویق آقام (بابا) وننجانم (مادر مادرم) رفتم و امتحان دادم و بعد مصاحبه و به امید خدا قبول شدم و وارد حوزه شدم. البته سختی های زیادی هم کشیدم که مجال بیانش اینجا نیست.

 

 

کتک مبارکی که باعث طلبه شدن آقای قرائتی شد

نوشته شده توسطعین. کاف 18ام فروردین, 1396

حجت الاسلام والمسلمین قرائتی در خاطرات خود نوشت‌ خود با ذکر چند خاطره از دوران کودکی، نحوه ورودش به حوزه را بیان کرد:

مرحوم پدرم بسیار اصرار داشت که من محصل‏ حوزه علمیه و روحانى شوم ولى من مخالفت مى ‏کردم، لذا براى ادامه تحصیل به دبیرستان رفتم.

روزى به مدیر مدرسه گزارش دادم که چند نفر از همکلاسى ‏هایم در مسیر راه مدرسه، دیگران را اذیّت مى ‏کنند، مدیر هم آنها را تنبیه کرد.

آنها متوجّه شدند و در تلافى با هم همفکر شدند و در مسیر برگشت کتک مفصّلى به من زدند که سر و صورتم سیاه شد و بى‏ حال روى زمین افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم. پدرم گفت: محسن چى شده؟. گفتم: هیچى، مى‏ خواهم بروم حوزه و طلبه شوم!

امروز بسیار خوشحال هستم که در این مسیر قدم گذارده ‏ام و خدا را شاکرم که چگونه با حادثه ‏اى مسیر زندگیم را عوض کرد.

در چهارده سالگى که براى ادامه تحصیل عازم قم شدم، پدرم آمد پاى ماشین و به من گفت: محسن! «استُر ذَهبَک و ذِهابک و مَذهبک» پول و رفت و آمد و مذهبت را مخفى نگهدار. گفتم: مذهب را براى چه؟. امروز که زمان تقیّه نیست!.

پدرم گفت: منظورم این است که هیچ وقت براى نماز مقیّد به یک مسجد نشو، چون که اگر روزگارى به دلیلى خواستى آن مسجد را ترک کنى مى‏گویند: خط ها دوتا شده، یا آقا مسئله ‏اى پیدا کرده و یا این طلبه …

فرزندم! مثل امّت باش و به همه مساجد برو و مقیّد به جا و مکان و لباس و شخص خاصّى مباش.

آرى! گوش سپارى به همین نصیحت باعث شد که بحمداللّه وارد هیچ خط سیاسى نشوم.

منبع

برای جبران گذشته دور از خدا طلبه شدم

نوشته شده توسطعین. کاف 17ام فروردین, 1396

استان کرمان، شهر کرمان

من دختری از شهر کرمان هستم و توخانواده ای بزرگ شدم که هرگونه آزادی رو داشتم وخیلی در قید و بند نماز خوندن و…نبودم؛ یعنی گاه گاهی میخوندم. بیشتر زمانی یاد خدا بودم که گرفتار بودم یا نزدیک امتحاناتم بود. البته خیلی بهم میگفتن نماز بخون، روزه بگیر ولی همیشه برام سوال بود چرا نماز بخونم چرا عربی بخونم وقتی خدا نیاز نداره؟ اخه چرا؟ خب اگر به سپاس باشه همینجوری میگم خدایا شکرت….

خلاصه تا اینکه چهار سال پیش ازدواج کردم و به بلوچستان اومدم و تو رشته حقوق قضایی شروع به تحصیل کردم. ترم سوم یکی از اقوام نزدیکم بهم گفت حوزه علمیه پذیرش داره بیا ثبت نام جای خوبیه. ولی من برگشتم بهش گفتم :خاله جان منُ چه به حوزه و شیخ شدن؟ من نمیتونم مثل شما بشم. خندید و گفت:مگه من چمه که نمیتونی مثل من بشی؟ اتفاقا می تونی.

تو دلم گفتم خدا یعنی داری بهم فرصت می دی؟ یعنی واقعا دوسم داری؟ بهم توجه داری؟ یعنی منم می تونم اینقدر باحجاب و زیبا بشم و با نماز خوندن و شکر کردنت بهت نزدیک بشم؟ (همیشه فکر میکردم فقط علما میتونن به خدا نزدیک باشن نه من که یه آدم معمولی هستم.)

دل رو زدم به دریا و بامامانم تماس گرفتم گفتم یه چیزی بگم نمیخندی؟ گفت: نه بگو. گفتم مامان میخوام طلبه بشم، با حجاب کامل میخام برم حوزه. به نظر می تونم؟ خیلی خوشحال شد. خیلیا! بعد گفت آره عزیزم چراکه نه؛ من و پدرت مطمئنیم تو می تونی.

بعد به همسرم گفتم،  برق شادی رو توی چشماش دیدم. گفت وای خدایا! یعنی انیسِ‌ من بشه یه طلبه؟ یه خانومی که نمازش اول وقت باشه؟ فکر نمی کردم همسرم تو ذهنش به این چیزایی که الان به زبون آورده توجه داشته باشه.

بالاخره با حرفای اطرافیان نزدیکم خیلی امیدوار شدم وثبت نام کردم. روزی که گفتن باید بیای مصاحبه تو دلم گفتم خدا من اومدم بقیه ش باخودت. وقتی رفتم واسه مصاحبه، بعضیا بایه تعجبی می پرسیدن واقعا میخای بیایی حوزه؟ سخته ها! منم می گفتم آره چرا که نه؟ رفتم داخل اتاق برای مصاحبه سه نفر ازم سوال می پرسیدن. به اکثر سوالات جواب دادم. وقتی اومدم بیرون گفتم عمرا اگه من قبول بشم. تا اینکه بهم زنگ زدن و گفتن مصاحبه قبول شدی و از مهر ماه باید بیای حوزه.خدای من خیلی خوشحال شدم؛ خیلی خیلی.

الان ترم دوم درحوزه علمیه زینبیه ایرانشهر هستم و خدا رو شاکرم این فرصت بزرگ رو بهم داد که بتونم فردای قیامت شرمنده خانوم فاطمه زهرا نشم. الان خیلی امید دارم به آینده و به زندگی. الان یه خانوم باحجاب کاملم وتمام سعی خودم رو بکار گرفتم که توی این امتحان با حداکثر خشنودی خدا قبول بشم. خداکنه بتونم گذشته رو جبران کنم، آینده ی مثمر ثمری رو رقم بزنم و پدرومادرم و همسرم و خانومی (مرحوم مغفور سرکارخانم محبوبه محمودزاده، خاله م) که باعث شدن من طلبه بشم رو سربلند کنم.
ان شاءالله.

دختر خجالتی آخر کلاس

نوشته شده توسطعین. کاف 25ام اسفند, 1395

استان کهگیلویه و بویراحمد، دهدشت

دوران دبیرستان یه معلم دین و زندگی داشتم که مسائل اعتقادی و فقهی رو سر کلاس بیان می کرد. من هم یه دختر کم رو با چادری که همیشه جلوی دهنم گرفته بود ته کلاس می نشستم. خیلی سؤال برام پیش می اومد اما از بس کم رو و خجالتی بودم نمی پرسیدم تا اینکه یه روز دلمو زدم به دریا و پرسیدم. آقا ی معلم هم جوابمو  دادن؛ اما قانع کننده نبود برام. به خودم گفتم چرا خودم نتونم یه درسی رو بخونم که هم بتونم به جواب سؤالای خودم برسم هم پاسخگوی دیگران باشم؟ یه روز داشتم بورد فرهنگی مدرسه رو نگاه می کردم دیدم یه برگه اونجا چسبوندن که نوشته بود حوزه های علمیه خواهران برای سال 91 طلبه می پذیره. برگه رو درش آوردم و دویدم پیش معاون مدرسه ازش در مورد برگه سؤال کردم. گفتن برو سر کلاست بشین الان یه خانمی میاد برات توضیح می ده. رفتم سر کلاس نشستم دیدم یه خانم چادری محجبه وارد کلاس شد. یکی از دخترای روستامون بود که سال سوم طلبگیشون بود. خودشو معرفی کرد و شروع کرد از حوزه گفتن. من هم که دیدم بله این چیزی که حاج خانم دارن میگن همون چیزیه که من دنبالشم، مدارکم رو دادم خودشون منو ثبت نام کردن. توی آزمون ورودی امتیاز خوبی آوردم و گفتن که باید مصاحبه بدین. خلاصه مصاحبه هم امتیاز آوردم و خوشحالم که بالاخره من هم یه طلبه شدم.

طلبه شدن در هفتاد سالگی

نوشته شده توسطعین. کاف 24ام اسفند, 1395

استان اصفهان. شهر کاشان

من یک دبیر بازنشسته ام متولد اسفند 1321 در شهر کاشان. نوشتن داستان زندگی ام شاید نیاز به ده ها کتاب دارد. بعد از بازنشستگی و انجام کارهایی برای زندگی که قبلا وقت آن را نداشتم، پس از بیست سال تصمیم گرفتم برای بدست آوردن معلومات دینی و اطلاعات بیشتر به حوزه علمیه بروم. اگرچه خودم کتاب های مذهبی را می خواندم اما برایم اغنا کننده نبود. احساس کردم باید تحت نظر استاد آنها را یاد بگیرم. اواخر سال 92 پیامی برایم آمد که می توانم درحوزه ثبت نام کنم. البته آن سال به علت شرایط سنی آخرین فرصتم بود. بعد از ثبت نام و انجام کارهای لازم مصاحبه پیامی آمد که پذیرفته شده ام. درشهریورماه 93 مشغول به تحصیل درحوزه کوثر کاشان سطح دوشدم و اکنون ترم 6 را می گذرانم.

خداوند متعال را شاکرم که در این سه سال موفق بودم و معدل بالای 17 کسب کرده ام. با وجود آنکه سنی از من گذشته و حافظه م نیاز به تقویت دارد؛ ولی با تکرار و پشتکار آن را جبران می کنم. خوشحالم که این مقدار از عمرم بیهوده هدر نمی رود و صرف فراگیری علوم دینی می شود. ان شاءالله در دنیا و آخرت اجر آن شامل حالم شود. آمین.

از کتابداری به حوزه

نوشته شده توسطعین. کاف 22ام اسفند, 1395

استان اصفهان. شهر اصفهان

ترم آخر دانشگاه بودم .رشته کتابداری یا به قول دوستام که اسم رشته درسیمون را دوست نداشتند و آخر موفق به عوض شدن این اسم شدند رشته اطلاع رسانی .یه روز مامانم به من گفتند میخوام برم یه کلاسی که احکام دین و مداحی و …یاد میدند. از همسایه ها و دوستاشون سوال کرده بودند که چه جایی میشه رفت، بهشون گفته بودند برند حوزه. ما که هیچ روحانی یا طلبه ای تو فامیل نداشتیم. خدا از گناه همه بگذره اصلا خیلی ها وقتی میشنیدند که فلانی طلبه شده مسخره اش میکردند و تشعشات این حرفا هنوز هم از یکسری انسانهای جاهل میرسه به ما.

خلاصه من و مامان پرسان پرسان آدرس حوزه علمیه را پیدا کردیم برای مامانم. حوزه های خواهران تازه رفته بودند تحت پوشش مرکز و مدرک دیپلم میخواستند و مامانم بنده خدا مدرک دیپلم نداشتند. این شد که من زبانم باز شد به خواست خدا و از خانم مقتدایی مسئول آموزش مدرسه پرسیدم منم میتونم بیام حوزه. ایشون گفتند مدرکتون چیه؟ منم اون موقعها فکر میکردم مدرک خیلی اعتباره و ارزش میاره، با افتخار گفتم ترم آخر دانشگاهم. ایشون گفتند بله حتی اگه مدرک لیسانس داشته باشید معاف از آزمون هستید. خیلی ذوق کردم و برگه های ثبت نام را گرفتم و آوردم خونه.

شب که همسرم آمدند خونمون بهشون برگه ها را با یه عالمه ذوق نشون دادم و ایشون هم که استعداد خوبی در تو ذوق زدن داشتند فرمودند که نه. دوست ندارم برید حوزه. مثل یخ وارفتم. ما عقد بودیم و به امید اینکه طبق عرف اجازه دختر به دست پدره رفتم پیش بابام و گفتم میخوام برم حوزه. بابام خیلی به حرفا و کارهای من باور داشتند و من را خیلی قبول داشتند ولی با نهایت تاسف ایشون هم گفتند نه. دیگه هیچ ذوقی برام نمونده بود. داشتم برگه ها را پر میکردم و محل امضاء پدر یا همسر خالی بود. منم یه عادت تقریبا بد و خوب که داشتم این بود که طاقت نه شنیدن نداشتم و طرفم رو بیچاره میکردم که دلیل نه گفتن را بهم بگه. اول با بابام میزگرد گرفتیم. بابام یه دلیل می آوردند من رد میکردم و میگفتم قانع نشدم و سرتون رو درد نیارم بابامو راضی کردم. تنها دلیل بابام حرف مردم و بی تفاوتی هاشون بود. میگفتند بهت بی احترامی میکنند مردم جاهل و منم طاقت ندارم ببینم. (بی شوخی بگم الان همه جا کلاس میذارند که دخترم طلبه است!)

از بابام اوکی گرفتم و رفتم پیش همسر گراممم و گفتم من میخوام الا و بلا برم حوزه. مرغمم یه پا داره. الان که حدود ده ساله از طلبگیم میگذره شوهرم اعتراف میکنند که من در مورد طلبه ها چی فکر میکردم. بنده خدا فکر میکردند طلبه ها تو خونه و زندگیشون با چادر میخوابند! خانواده همسرم هم مذهبی هستند مثل خانواده خودم، ولی به طلبه ها فوق فوق مذهبی نگاه میکنند و یه سری آدم های متجر اطرافشون باعث شده بود که اونا از طلبه ها ناراحت بشند. جونم براتون بگه که یه جوری همسرم رو قانع کردم که روز امتحان خودشون بردنم برای امتحان. هیچی برای آزمون نخونده بودم ولی خیلی بلد بودم، چون توی کنکور درسهای عمومیم بالا بود و منم عاشق عربی. خلاصه کنم براتون قبول شدم آزمون را و آمدیم برای مصاحبه. چون ترم آخر دانشگاه بودم فکر کنم تو اولویت بودم و امتیاز حساب میشد. مطمئن بودم که من طلبه میشم.

خلاصه الان به هیچ وجه نمیخوام از حوزه کنده بشم و خدا هم تو همه مراحل با من بوده و این را الان میفهم که هر چه خدا خواست همان میشود. الان سطح سه رشته فقه و اصول می خونم و زیاد نمیرسم درس بخونم ولی با یه هدف مقدسی وارد حوزه شدم که امیدوارم خدا کمک کنه بهش برسم. من تنها طلبه فامیل خودم و همسرم هستم و هنوز یک تنه دارم با افکار ضد طلبگی مبارزه میکنم. سطحم به درخواست سرباز بودن برای آقامون نمیرسه ولی به امام زمانم قول دادم که نذارم مردم در مورد طلبه ها فکر بد کنند، و چهره دین را خراب کنم. تا الان خدا را شکر خیلی ها بهم گفتند که در مورد طلبه ها چی فکر میکردیم و الان نظرمون عوض شده و همین برای من بس که نشانگر چهره خوب دین باشم و خدا جون کمک کن که لغزش هام به دین لطمه ای نزنه. مبادا رهایم کنید و این بنده گنه کار را به حال خودش وا بذارید. همه تون را به خدا می سپارم.

راستی یادم رفت بگم براتون هنوز خیلی ها فکر میکنند که حوزه میرم مداحی یاد بگیرم و هر جا میریم مراسم دعا یا …میگند پس چه آخوندی هستی که نمیتونی روضه بخونی؟! دوستای خوبم مردم خیلی حواسشون به ما هست. بیخود نیست که خدا ثواب و عقابمون را دو برار کرده. ما خاصیم و تو چشم مردم. آب بخوریم میگند چرا این شکلی خوردید. نمازمون از وقت تاخیر بیافته میگند اخوند و نماز دیر وقت یا اگه بد اخلاق باشیم و هر مورد کوچک که فکر میکنیم از دید مردم پنهان میمونه باید بگم که خیر، اونا بنده خدا هستند و حواسشون به همه جا هست. مراقب اعمالمون باشیم. خدا همیشه ناظر ماست. به بنده حقیر هم دعا کنید.


 
اربعین