جامع المقدمات در هشت سالگی

نوشته شده توسطعین. کاف 20ام اسفند, 1395

استان آذربایجان شرقی. شهرستان جلفا

پنج ساله بودم،که با توصیه مدیر مدرسه محله که با مادرم دوست بود، ثبت نام شدم، سال 1339 بود. مادرم بدون اطلاع پدر که مخالف مدرسه رفتن دختر به مدارس زمان طاغوت بود، در فاصله زمانی که پدر در تبلیغ بود، مرا به صورت مستمع آزاد به مدرسه فرستاد. همکلاسی هایم از من بزرگتر بودند، از هشت سال تا دوازده سال! هرروز قبل از شروع کلاس دختری با دامن کوتاه و جورابی تا مچ پا، بالای ایوان ترانه می خواند و همه آموزگاران و دانش آموزان باید گوش می دادند! آن زمان باید یقه سفیدی به گردن گره می زدیم و روبان سفید هم روی سرمان می زدیم. فقط همین علامت دانش آموزیمان بود و هرکسی با هر لباسی به مدرسه می رفت! البته من از سن پنج سالگی با چادر به مدرسه می رفتم و مدیر به مادرم قول داده بود که هنگام حضور بازرسان مرد، اجازه می دهم که دخترت چادر به سر کند.

من در آن سن می فهمیدم ترانه خوانی آن دختر کار زشتی است ولی به علت علاقه زیادی که به مدرسه رفتن داشتم هیچ وقت از این موضوع با مادرم حرفی نزدم. البته کسی هم در باره مدرسه از من چیزی نمی پرسید! تا اینکه پدر از مسافرت تبلیغی برگشت و متوجه مدرسه رفتنم شد اجازه نداد بروم. دلیلش هم پرورش بی دینی مدارس بود .از مدرسه به مکتب خانه منتقل شدم بعد از مدتی پدر متوجه شد که معلم مکتب خانه هم نمی تواند قرآن بیاموزد. بنابراین قرار شد نزد پدر درس بخوانم. باید اول قرآن را فرا می گرفتم بعد دروس دیگر را آموزش می دیدم. بعد از قرآن، کتاب جامع المقدمات را شروع کردم در حالیکه هشت ساله بودم! ولی من به شدت به کتاب های ابتدایی که در مدارس رواج داشت علاقه داشتم. به عکس ها و مطالب آسان برای یادگیری مثل «سارا انار دارد و آن مرد در باران آمد» و از موضوعاتی مثل مفرد، صیغه، عین الفعل، مفتوح و … چیزی نمی فهمیدم و جرات پرسیدن آن را هم نداشتم که مفتوح یعنی چه؟! همیشه در درونم این حس مرا آزار می داد که حتما کند ذهنم!
شنیده بودم که بانو امین در اصفهان برای دختران متدین مدرسه ای تاسیس کرده است، همیشه در دعاهای کودکانه ام از خدا می خواستم که مراجع عظام هم در قم مدرسه ای برای دخترهای خانواده های مذهبی تاسیس کنند تا من هم به مدرسه بروم.
تا اینکه به سن ده سالگی رسیدم. در جلسات هفتگی محلمان شرکت کردم و قرار شد هفته ای یک روز نزد خانم نور الحاجیه درس صرف و نحو آقای انصاری را بخوانیم . وقتی کتاب را مطالعه کردم، از خوشحالی می خواستم پرواز کنم، چون فهمیدم فتحه،کسره و ضمه همان زبر، زیر و پیشی بود که به آن_َ______ُ_می گفتند!

با شناختن اسم این سه علامت به صرف و نحو علاقمند شدم. درس را ادامه دادم تا سن 16 سالگی آخرین استادم سرکار خانم زهره صفاتی بود. با تولد اولین فرزند درسم تعطیل شد. تا اینکه انقلاب شکوهمند اسلامی پیروز شد. با دو فرزند تصمیم گرفتم درس خواندن را به صورت کلاسیک ادامه بدهم. برای این هدف به مکتب توحید آن زمان که بعدها جامعه الزهرا نام گرفت، مراجعه کردم. گفتند باید گواهی دیپلم داشته باشی. با شنیدن این حرف آه از نهادم برخاست!من حتی گواهی اول ابتدایی هم نداشتم!

مدتی گذشت تا اینکه شنیدم یکی از هم دوره ای های مکتب خانه، که با هم بودیم در کلاسهای نهضت که آن زمان تازه تاسیس شده بود درس می خواند. دوباره علاقه به خواندن در وجودم شعله ور شد. به اداره آموزش و پرورش مراجعه کردم، گفتم می خواهم در پایه سوم راهنمایی ثبت نام کنم و امتحان بدهم. مسئول آموزش گفت :باید از پنجم ابتدایی شروع کنی. گفت که به کلاسهای نهضت سواد آموزی مراجعه کنم تا به وسیله مربی نهضت برای امتحانات نهایی معرفی شوم.فردای آن روز رفتم دنبال مدارسی که کلاس نهضت دارند.

خلاصه بعد از چند روز گشتن پیدا کردم. رفتم دفتر ، آدرس ته سالن را داد! دیدم بیست نفر روی زمین نشسته اند و خانم معلم هم در حال درس دادن است. گفتم آمدم ثبت نام کنم؛ خانم معلم گفت: برو در آن کلاس ثبت نام کن. فهمیدم که فرستاده دنبال نخود سیاه. رفتم به کلاسی که اشاره کرده بود، اجازه گرفتم برای ثبت نام، گفت ای بابا بعد از چهار ماه آمدی ثبت نام! من برای این ها چهار ماه زحمت کشیدم تا به اینجا رسیدند.گفتم شما اجازه بده دو سه روز بیایم اگر خوشتان نیامد میروم. اصلا یادم نبود بگویم مبتدی نیستم.

خانم معلم قبول کرد. با کودکم رفتم کنار خانمها روی زمین نشستم؛ کلاسشان نیمکت نداشت! خانم معلم گفت: آماده بشوید برای امتحان علوم. به خانم ها گفتم:یک خودکار و برگه بدهید تا امتحان بدهم.با این حرف، پچ پچ خانمها شروع شد، این نیامده میخواهد امتحان هم بدهد! خلاصه راضی شدند یک خودکار سبز با یه ورق که از دفتر کنده شده بود به من دادند.  وقتی ورقه امتحان را گرفت و خط مرا دید گفت از همین امروز می توانی ثبت نام کنی. بعد از یک هفته کلاس را به من سپرد و خودش دنبال کارهایش می رفت و من شده بودم معلم.

پس از اینکه گواهی کلاس پنجم را گرفتم تا سال چهارم دبیرستان در رشته تجربی به صورت متفرقه خواندم، بدون معلم. سال 1372 درجامعه الزهرا شرکت کردم تا سطح سه را تمام کردم و هم زمان دانشگاه را در رشته ادبیات فارسی تا کارشناسی خواندم. در طول طلبگی و دانشجویی بچه داری، خانه داری تبلیغ، مدیریت حوزه، تدریس، همه را به نحو احسن پیش بردم، فرزندانم که اول دوتا بود را به چهار تا رساندم. سه نفرشان طلبه شدند دو تا از از دخترها در رشته فلسفه سطح سه را تمام کردند و پسرم هم در رشته فقه و اصول و علوم سیاسی تحصیل کرد و اکنون استاد حوزه ودانشگاه است. و اینها همه از لطف پروردگارم بود.

 

 

پ.ن: عکس تزئینی است.

استفاده از مطالب وبلاگ، فقط با ذکر منبع

از لاک جیغ تا خدا

نوشته شده توسطعین. کاف 19ام اسفند, 1395

استان اصفهان، شهرستان نطنز

وقتی این اطلاعیه (چی شد طلبه شدم) رو دیدم یاد داستان خودم، یاد برنامه از لاک جیغ تا خدا افتادم.
دختری بودم مانتویی و بدحجاب و آرایش کرده. اما عاشق امام زمان علیه السلام بودم. هر وقت میخواستم از خونه برم بیرون عذاب وجدان داشتم و از خدا و امام زمان علیه السلام میخواستم کمکم کنند که بتونم با حجاب بشم اما عملا نمیتونستم با وجود عذاب وجدانم. اما در نهایت فکر میکنم به خاطر عنایت آقام و خواست خدا به طرف حوزه کشیده شدم و به آرزوم رسیدم. اما چجوری سمت حوزه کشیده شدم!!!
محل زندگی ما یک روستا بود. دختر عمه ای دارم که از بچگی در تمام دوران تحصیل با هم بودیم و حتی موقع انتخاب رشته در دبیرستان رشته ای رو انتخاب کرد که من انتخاب کردم. سال آخر تحصیلم و موقع آماده شدن برای دانشگاه دختر عمه من، حوزه ثبت نام کرد. پدرم با دانشگاه رفتن من مخالفت کرد و من و پدرم در این مورد حسابی بحث کردیم چون پدرم گفت که دختر عمه ام چون دانشگاه نمیره منم نباید برم. منم در اون بحث گفتم مگه هرکاری دختر عمه ام کرد منم باید بکنم؟ مگه اون حوزه اسم نوشته منم باید برم ثبت نام کنم؟ پدرم هم گفت برو ثبت نام کن. خلاصه من بخاطر لجبازی با پدرم حوزه ثبت نام کردم و این در حالی بود که من کوچک ترین شناختی راجع به حوزه نداشتم و اصلا نمیدونستم حوزه کجاست و چجوریه و کیا درس میخونن. گذشت و من به صورت شانسی و برای محک زدن خودم آزمون حوزه رو شرکت کردم و این در حالی بود که پدرم با دانشگاه رفتنم موافقت کرده بود. من که شانسی برای قبولی نمیدیدم و بدون آمادگی آزمون دادم از قضا قبول شدم و جالب اینکه دختر عمه ام اصلا آزمون نداد و هیچوقت طلبه نشد و به دانشگاه رفت سال های بعدش.
من که به قول خودم الکی قبول شدم گفتم بذار مصاحبشم برم ببینم چه خبره! اما …
روز قبل از مصاحبه پدربزرگم فوت شد و من که درگیر مراسم بودم رفتن به محل مصاحبه رو که در شهرستان بود بیخیال شدم. اما با اصرار و حمایت پسر عموم که البته الان همسرمه برادرم منو برای مصاحبه برد و من مصاحبه بدون آمادگی هم دادم. یادمه اون روز ساق و هد از دختر عمه ام قرض گرفتم رفتم تا خیلی بی حجاب به نظر نیام. مصاحبه هم قبول شدم و با من تماس گرفتن که به حوزه شهرستان برم برای دادن مدارک و صحبت های اولیه. و من باز هم برای کنجکاوی رفتم چون هنوز تصمیم نداشتم به حوزه برم و میخواستم در صورت قبولی در دانشگاه به دانشگاه بروم. هیچوقت فراموش نمی کنم. روز دوشنبه بود . وقتی پام رو گذاشتم داخل حوزه چنان مهر حوزه به دلم افتاد که حتی حاضر نبودم برم خونه وسایلمو برای خوابگاه بیارم. انگار نمیخواستم دل بکنم و فکر میکردم اگه پام رو بذارم بیرون دیگه از دستش میدم. روز خاصی بود و حس خیلی عجیبی که قابل بیان نیست و شاید کسی درک نکنه. اما اینطوری شد که من طلبه شدم و حتی نرفتم ببینم رتبم در کنکور چند شده و قبول شدم یا نه.

پدر پروری

نوشته شده توسطعین. کاف 17ام اسفند, 1395

استان قم، شهر قم

اولین شخصیتی که با نام طلبه شناختم پدرم بود، پدرم فوق العاده انسان مقیدی بود، اما اعتقاد وی هیچ وقت باعث نشد من، خواهرانم، برادرانم و حتی مادرم را به کاری مجبور کند، پدرم در همه کارها ما را آزاد می‌گذاشت و سعی می‌کرد با عمل‌ش رفتار صحیح را به ما آموزش دهد، حتی سِمَت «تنها روحانی» فامیل بودن هم باعث نمی‌شد که رفتارش نسبت به ما سخت‌گیرانه‌تر باشد. هر چند خیلی از کارهایی که پدرم انجام می‌داد، تعجب اقوام و اطرافیان را برمی‌انگیخت، مثل محبت و توجهی که پدرم به من و خواهرانم داشت، همیشه نگاه متعجب تک‌دختران فامیل را به همراه داشت و صد البته اعتراض مردان فامیل که می گفتند: لوس‌شان نکن! ولی با لبخند همیشگی‌اش می‌گفت: این ها ریحانه‌اند و مهمان خانه‌ی من..

همه این‌ها فقط پدرم را برایم خاص می کرد و نه چیز دیگر، تا اینکه بزرگتر شدم و هزاران سوال کوچک و بزرگ در ذهنم شکل گرفت، بدون اغراق بگویم که برای تک تک سوالاتم جواب داشت، محدوده اطلاعاتش  از سیاست خارجه فلان کشور دور افتاده آسیایی گرفته تا خرد و ریز جریانات انقلاب اسلامی! چنان از برد و نفوذ اسلام می‌گفت که من اصلا به مسلمان بودن خود می‌بالیدم! هیچ وقت هم به اخبار داخلی اکتفا نمی‌کرد و سعی می کرد روزانه خبرهای bbc  و الجزیرة را دنبال کند، و من همیشه با خنده می گفتم: بابا آنلاین جواب همه را می‌دهد J

خاطرم است مدتی تلویزیون‌مان خراب شده بود. شب هنگام که می شد از روی بی حوصلگی دور پدر جمع می‌شدیم تا برایمان قصه شب بگوید. او هم از فرصت استفاده می‌کرد و تک تک شخصیت های اسلامی را برایمان موشکافی می‌کرد، مثل سلمان فارسی! اینکه چطور از ایران و خانواده آتش‌پرست خود فرار کرد و به امید دیدار پیامبر موعود که خبرش را شنیده بود به سرزمین حجاز رفت، چنان این ماجرا را برایمان ملموس روایت کرد که انگار تک تک لحظه ها را با سلمان بوده…

اعتقادش، عشق به دین‌ش، اشک های ریزدانه‌اش موقع شنیدن نام حسین (ع) و فاطمه (س)، دلبستگی به کتاب‌هایش، علاقه اش به امام و انقلاب اسلامی، صبر و مظلومیت‌ش، محبت و آرامشی که در خانواده برایمان ایجاد کرده بود … همه این پازل ها را که کنار هم می‌گذارم تازه می‌فهمم چرا پدرم فرسنگ‌ها دورتر از این سرزمین خاکی خودش را به حوزه علمیه قم رسانده … و تازه می‌فهمم که چقدر ملموس روایت سلمان فارسی را برایمان تعریف می کرد..

اصلا پدرم من را عاشق حوزه کرد تا جاییکه از گذراندن دوره‌ی پیش‌دانشگاهی با بالاترین معدل در رشته‌ی ریاضی گذشتم و وارد حوزه شدم.

 بعدها با دیدن اساتیدم فهمیدم،حوزه‌ام پدر پرور است…

نویسنده: زهرا نیستانی

 

نقاش ازل نقش مرا خوب کشیده

نوشته شده توسطعین. کاف 16ام اسفند, 1395

استان قم. شهر قم

از دوران کودکی عاشق نقاشی بودم. یادمه کاغذهامو میگذاشتم رو عکس های کتاب ها و روی خطهاش میکشیدم و رنگ آمیزی میکردم. به تدریج که بزرگتر شدم این عشق درونیم بیشتر و بیشتر شد، اول راهنمایی که بودم روزانه گاهی پنج نقاشی میکشدم. از همون دوران تصمیم جدی گرفتم برم دانشگاه هنر و آینده م رو با هنر بسازم. هرکس ازم میپرسید میخوای چه کاره بشی میگفتم نقاش.

سال دوم راهنمایی مدرسمو عوض کردم. روزی مدیر مدرسه بچه ها رو جمع کرد و در مورد مسابقاتی که قرار بود در سطح مدرسه و سپس ناحیه برگزار بشه صحبت کرد. به منم شرکت در مسابقات نهج البلاغه رو پیشنهاد داد. از اون روز به بعد، اوضاع زندگیم تغییر کرد، روز و شب مشغول خوندن بودم، هرچه قدر بیشتر نهج البلاغه میخوندم، بیشتر متحول می شدم. یادمه یه روز یه پلاستیک بزرگ برداشتم و هرچی عروسک و مجسمه و اینا داشتم ریختم توش و دادم رفت. بعد یه مدت کوتاهی هم همه نقاشیامو دادم رفت.

هم چنان مشغول نهج البلاغه بودم تا سوم راهنمایی هم تموم شد. بلافاصله منی که اصلا به سراغ قرآن نمیرفتم مگر در ماه رمضان، مشغول حفظ قران شدم و در سال بعد هم در امتحان ورودی  جامعه الزهرا (س) پذیرفته شدم و الان بعد از حدود 8 سال ،ترم آخر سطح 3 ام… مادرم بعد از متحول شدنم، بهم گفت همون دورانی که تصمیم جدی داشتم برم رشته هنر، یه روز در مجلس روضه امام علی (ع)، متوسل به ایشان میشه و بعد از آن توسل بوده که نهج البلاغه در مسیر زندگیم قرار گرفته…آری ،به ذره گر نظر لطف بوتراب کند، به آسمان رود و کار آفتاب کند. گرچه من ذره، هنوز هم اصلا خودم رو آسمانی نمیدونم ولی مسیر زندگیم با حوزه متحول شد و زندگیم عطر و بوی دیگری یافت. الحمدلله …

 

پ.ن: عکس تزئینی است.

صندلی خالی شریف

نوشته شده توسطعین. کاف 15ام اسفند, 1395

استان خراسان. مشهد

سال ۱۳۸۱ با عجله شال سفیدو روی سرم انداختم و همان طور که دستامو تو آستین مانتو جا میدادم به طرف در دویدم.  پستچی نتایج آزمون گزینه دو آورده بود.  مامان ببین تو کشور رتبه م شش شده، باورت مشه؟ مامان که برق چشمهاش خوشحالی رو فریاد میزد حالت جدی به خودش گرفت و گفت با همین امل بازیات میخای رو صندلی دانشگاه شریف هم بشینی!!

امتحانا نزدیک بود.  نمیتونسم روی کتاب تمرکز کنم.  مدام ذهنم صحنه های اردو رو مرور میکرد چرا رفتن؟ چی دیدن تو اون خاک ها؟ چطو دل کندن؟ اونایی که رو خاکهای طلاییه چادراشونو کشیده بودن تو صورتشون و گریه میکردن، مرضیه که روبروی اروند صورتش خیس اشک بود، آقای حسن زاده که  چپ و راست تذکر میداد اینجا فقط برای تفریح نیومدیم. میگفت اینا رفتن که شما بمونید.

شب های امتحان صفحه صفحه کتابام به جای حل مساله دلنوشته و خاطره و شعر بود.  دلم هوای تنفس میخواست. تو این سرمای دنیای آلوده دلم گرمای معنویت میخواست.  اما کجا؟ چطور؟ بی حوصله میان برگه های شلوغ و نامنظم تابلو اعلانات دنبال نمرات امتحانات نهایی سوم ریاضی بودم که چشمم روی یک برگه آ۵ خشک شد ” حوزه علمیه خواهران خراسان از میان واجدین شرایط طلبه میپذیرد “

با قطره قطره اشکم التماس میکردم.  حتی نمیخواستند حرفهامو بشنون 

ـ میخای آبروی مارو تو فامیل ببری؟ آینده خودتو با این بچه بازی ها خراب نکن.

 فضای خونه برام سنگین بود.  فردا آخرین روز ثبت نامه. از لباسهای بایگانی شده چادر مشکی ای که هنوز بوی خاک شلمچه میداد را سرم کردم و از زیر نگاه های سنگین مامان بی هدف از خونه زدم بیرون.سر کوچه که رسیدم گنبد طلایی امام رضا ـ ع ـ مسیرمو مشخص کرد تمام راه تا حرم پیاده رفتم و بی تفاوت به نگاههای متعجب اطرافم اشک ریختم.

سلام کردم. مامان که معلوم بود اوضاع چندان خوبی نداره و میان خواسته تنها دخترش و خواسته و آرزوهای خودش سرگردونه آهسته ازم پرسید: مگه بدون پیش دانشگاهی هم میشه ثبت نام کرد؟

دختر لوسی که کسی جرات اشاره به ابروی بالای چشمش نداشت الان باید جلوی تیر کلمات اطرافیان مقاومت میکرد. مسخره  و گاهی توهین و تحقیر اما…  اما چقدر زیبا بود نفس کشیدن در هوایی که عطر خدا داشت.  گرمای آرامش نشستن کنار دوستانی که رنگ آسمان گرفته بودند.  همون هایی که تمام دغدغه شان رضایت مولا بود و به کنیزی اش میبالیدن.  نه از تولد و پارتی های به ظاهر شاد و در واقع پر از تنش خبری بود  نه از عشق و عاشقی های شکست خورده. اونجا همه عاشقی میکردند  اما معشوقشان عاشقتر بود.

زمانی زندگی برایم زیباتر شد که افتخار همسری یکی از بهترین سربازان آقا نصیبم شد.و زیباتر آن زمانی بود که قد کشیدن سه فرزندم را در این خانواده پر از آرامش میدیدم که همه اش را مدیون نگاه پر از لطف خدا بودم و گرنه من نه لیاقتش را داشتم نه توان رسیدن به اینجا. به لطف و عنایت خدا مسیر زندگی خانواده و بسیاری از فامیل عوض شد. من هم کنار کارهای فرهنگی و تدریس، سطح دو و سه را آهسته آهسته خواندم و الان که دانشجوی دکترا هستم با افتخار خود را همان طلبه روزهای اول میدانم که تمام وجودش فریاد میزند:  آقا جان سر به هوا هستم رهایم کنی سخت زمین میخورم.

این ترم کلاسی با دکتر گلشنی در دانشگاه صنعتی شریف داریم. بعد از چهارده سال امروز روی همان صندلی دانشگاه شریف نشستم که روزی به خاطر یک هدف بزرگتر از آن گذشته بودم. 

شرکت در کلاس حوزه برای ورود به دانشگاه

نوشته شده توسطعین. کاف 14ام اسفند, 1395

استان تهران. شهر تهران

دوم دبیرستان 17سالم بودم ازدواج کردم 13سال درآرزوی تحصیل بودم صاحب 3 فرزند شده بودم همسرم خیلی مهربان بود در کنارم مشوقم شد تا ادامه تحصیل دهم 30 ساله بودم با سه فرزند شبانه درس خواندم دپیلم افتصاد گرفتم دانشگاه شرکت کردم پیام نور بیرجند قبول شدم. متوجه شدم عربی م ضعیف هست به دنبال کلاس عربی گشتم گفتند اینجا حوزه علمیه هست به مدیر مدرسه گفتم من فقط میخوام عربی شرکت کنم گفتند هر روز دو ساعت اول صرف و نحو هست ساعت بعد یا تفسیر یا احکام و …..
به همسرم گفتم میشه بیشتر بمونم از کلاس های دیگه اش استفاده کنم با تمام وجودش قبول کرد. کسی می اومد از بچه هام نگهداری می کرد و من هر روز به حوزه می رفتم تا عربی م خوب شود بتوانم به دانشگاه بروم .
دیدم چه کلاس هایی همان چیزی که تشنه اش بودم ثبت نام کردم همان سال طلبه شدم دیگه از دانشگاه منصرف شدم. بعد مدرس حوزه شدم…
در خانواده همسرم هیچ کس در مسیر طلبگی نبود همسرم قبلا در اروپا مدتی بوده اما زمانی نگذشت چنان با زندگی طلبگی انس پیدا کرده بود که با تمام وجودش از من حمایت می کرد. توانستم بعد از سطح2 کارشناسی ارشد بخوانم و بعد سطح 3 ادامه تحصیل درحوزه بدهم. 
او نه تنها مشوق من بود پسرم را هم عاشق حوزه کرد و او هم طلبه شد…
من تمام زندگیم را مدیون همسر بردبار ومهربانم می دانم او هیچگاه از فعالیتم خم به ابرو نیاورد، به من یاد داد مهربانی را.
امشب شب شهادت حضرت زهرا (س) ست او سالیان سال در کنارم هر سال نوکری بی بی را می کرد امسال اولین سال شهادت حضرت در کنار دیک آش نبود. او 30سال نوکری حضرت زهرا (س) کرد.
من امشب باور دارم از فضل مادرم زهرا (س) برخوردار است. او با حمایتش مسیر زندگیم را ساخت و رفت اما یادش همیشه در ذهنم هست. روحش شاد.

طلبه شدن یک مهندس

نوشته شده توسطعین. کاف 11ام اسفند, 1395

استان قم. شهر قم

وقتی دبیرستانی بودم اولین و آخرین هدفم رفتن به دانشگاه بود. تمام نیروی من صرف درس خوندن برای قبول شدن در کنکور میشد. دانشگاه مساوی بود با خوشبختی. تو خانواده من تعریف از طلبه کسی بود که از همه جا رونده و مونده شده و دانشگاه قبول نشده و درسهاش خوب نبوده، خلاصه به هر دلیلی مجبور شده بره حوزه. در واقع ایده آل تعریف شده برای من دانشگاه بود. اون هم رشته مهندسی. تو خیالاتم همیشه خودم رو یک خانم مهندس موفق تصور می کردم. می خواستم به همه عالم ثابت کنم که یک خانم مذهبی هم میتونه بره دانشگاه و مهندسی بخونه و کار کنه و… برای من موفقیت محض به معنی مهندسی دانشگاه دولتی بود. همین و بس.
اما از حق نگذریم همیشه اندک علاقه ای در اعماق وجودم به حوزه داشتم ولی هیچ وقت نتونستم این علاقه رو بیان کنم و با خانوادم در میون بگذارم. در واقع فکر می کردم این یک خطای ذهنیه که همیشه باید سرکوب بشه.
من به آرزوم رسیدم و دانشگاه دولتی مهندسی قبول شدم. اما هیچ کدوم از آمال و آرزوهام رو در دانشگاه پیدا نکردم. دانشگاه با اون چیزی که فکر می کردم خیلی تفاوت داشت. همیشه یک خلا در وجودم احساس می کردم. چند بار سعی کردم این خلا رو پر کنم. حتی چندین بار حوزه ثبت نام کردم و تا مرحله قبولی در مصاحبه هم پیش رفتم اما به خاطر همون طرز فکر دوران نوجوانی نتونستم خودمو راضی کنم که بشم طلبه. قطعا لیاقت نداشتم.
سال آخر دانشگاه یه اتفاق خاص در زندگی من افتاد که مسیر زندگیم رو تغییر داد، یه خواستگار طلبه برام اومد. تصور هم نمی کردم که بهش جواب مثبت بدم. چون طلبه ها رو بی نهایت متعصب و متحجر می دونستم. خواستگارم اونقدر با شخصیت بود که نتونستم هیچ عیبی روش بگذارم. نهایتا بعد از مشاوره و استخاره و… جواب مثبت دادم. حالا من بودم و یک راه دور و دراز، دوری از خانواده و همراهی با مردی که وظیفه اش خیلی سنگین بود. وقتی برای ادامه تحصیل همسرم اومدیم قم دیدم انگار همه چیز برای من مهیاست که به آرزوی دیرینم برسم و برم حوزه. تا مدت ها این موضوع رو از خانوادم مخفی می کردم و نگفتم که میرم حوزه. می تونم بگم جسارتش رو نداشتم که از حوزه دفاع کنم. با حضور همسرم تا حدودی دید خانوادم نسبت به طلبه ها عوض شده بود اما باز هم نسبت به طلبه های خانم یک جور دافعه وجود داشت. متاسفانه بعضی از طلبه های خانم باعث ایجاد این طرز فکر تو جامعه ما شدند. که تر و خشک به پای هم می سوزند.
بالاخره تابستان گذشته بدون هیچ تردیدی و با افتخار به همه اعضای خانوادم گفتم که من حوزه میرم و خوشحالم که قبل از اینکه پدر عزیزم از دنیا بره بهشون گفتم که قدم تو چه راهی گذاشتم. راهی که بعد از فوت شون متوجه شدم آرزوی ایشون هم بود…