برچسب: "حوزه"

پرواز در آتش/ قسمت دوم

1ام آذر, 1396
استان خوزستان تا اینکه… یه روز یکی از دوستام در مورد علایقش برام صحبت می کرد، بین حرفهاش گفت:"امام زمان(عج) رو خیلی دوست داره” این جمله منو به فکر فرو برد، تو دلم گفتم: آیا منم امام زمانم رو دوست دارم؟ شاید ظاهرا دوستش داشتم اما اعمالم گویای… بیشتر »

پرواز در آتش/ قسمت اول

29ام آبان, 1396
استان خوزستان از بچگی علاقه و حس خاصی نسبت به چادر داشتم؛ همیشه تو بازی هام چادر مامانم رو سرم می کردم، می رفتم جلوی آینه و با خودم می گفتم: چقدر خانم شدم. دوست داشتم زودتر بزرگ شم و مثل خانمها، مانتو و چادر بپوشم. وقتی بزرگتر شدم به جای چادر مامانم… بیشتر »

رئیس جمهور آینده با چشمان آبی

18ام مرداد, 1396
مهران، استان ایلام هر وقت که هوا تاریک میشد از شهرم مهران تا نجف، حوزه کنار حرم امام علی -علیه السلام- را طی الارض می‌کردم. آنجا سر کلاس درس در حجره‌های برادران می رفتم، از دروس حوزه و اساتید نجف استفاده  می کردم و یک ساعت مانده به اذان صبح به خانه باز… بیشتر »

قصه های طلبه شدن ما

22ام تیر, 1396
سی گانه نخست می خواستیم به سادگی و شیرینی یک گفتگوی دوستانه، گعده‌ای مجازی داشته باشیم و بگوییم چی شد که طلبه شدیم. با مکثی کوتاه به پشت سرمان نگاهی بیندازیم و ببینیم با کدام جرقه و نگاه، دعای سحرگاهی مادر و گذر از چه پستی و بلندی هایی اکنون با افتخار… بیشتر »

من واقعا به درد حوزه می خورم

23ام خرداد, 1396
استان فارس، شیراز پیش دانشگاهی‌ام تمام شد. کل تابستان به عروسی و عروسی رفتن گذشت تا رسید به شهریور ماه که ماه رمضان شروع شد. روز اول عروسی بودم. از روز دوم تصمیم گرفتم کل ماه رمضان را روزه بگیرم و حجابم را حفظ کنم. هر شب برنامه «این شب‌ها» را نگاه… بیشتر »

کاش مثل امام، آخوند می‌شدم

16ام خرداد, 1396
کهگیلویه و بویراحمد، یاسوج چشمامو باز کردم، تلویزیون روشن بود. مردمی رو نشون می‌داد که عزاداری می‌کردن. از این صحنه خوشم نیومد. روز آفتابی و گرمی بو.د مادرم وارد اتاق شد. پرسید: بیداری؟ با ناراحتی گفتم چه خبره؟ مادرگفت: امام فوت کرده. ناراحت شدم و… بیشتر »

وروجک! بزرگ شدی برو حوزه

9ام خرداد, 1396
استان هرمزگان، بندرعباس نه ساله بودم و ماه رمضان بود. من می‌خواستم روزه بگیرم؛ ولی چون خیلی جثه ریز و قد کوتاهی داشتم مادربزرگم نمی‌ذاشت، می‌گفت می‌میری! منم برای اینکه مجبورم نکنه روزه‌ام رو بشکنم بعد از مدرسه خونه نمی‌رفتم. می‌رفتم مسجد محله تا افطار… بیشتر »

 
مسابقه راوی مهر