« پرواز در آتش/ قسمت چهارمپرواز در آتش/ قسمت دوم »

پرواز در آتش/ قسمت سوم

نوشته شده توسطمحب حیدر 4ام آذر, 1396

استان خوزستان

رفتیم زادگاهم…

می دونستم اگه اونجا محجبه باشم کلی سرزنش و تمسخر در انتظارمه، نتونستم بر احساسات بی اساسم غلبه کنم و متاسفانه حجابم رو کنار گذاشتم. اون مدت که تو زادگاهم بودم فراموش کردم که می خواستم محجبه باشم!

مسافرت به اتمام رسید و برگشتیم شهرمون، روزها می گذشت و تنها تغییری که کردم این بود که بیرون از خونه باحجاب بودم. تا به خودم اومدم دیدم پا به شانزده سالگی گذاشتم و عمرم به سرعت می گذشت و من هنوز همون روال رو ادامه می دادم. بخاطر سهل انگاری نسبت به انجام واجبات دینم، از خودم بدم اومد و تصمیم گرفتم کمتر به حرف مردم اهمیت بدم و کاملا با حجاب شدم، از اون زمان به بعد پدر و مادرم بخاطر حجابی که توی خونه جلوی نامحرم داشتم سرزنشم می کردن اما دیگه برام مهم نبود، من تصمیمم رو گرفته بودم. بالاخره نمازخون هم شدم و خوشحال بودم که مسیر درست رو طی می کردم. کتاب های مذهبی می خوندم و روز به روز علاقه ام به علوم و معارف اسلامی بیشتر می شد و خیلی دلم می خواست توی حوزه علمیه ادامه تحصیل بدم.

دوران دبیرستان با دختری محجبه و چادری به اسم فاطمه آشنا شدم. فاطمه دوست صمیمی من شد، همیشه بخاطر حجابم تشویقم می کرد و بهم می گفت: تو فقط یه “چادر” کم داری. فاطمه خیلی دوست داشت من چادری بشم. اون دو تا چادر داشت، یه روز در حالی که یه چادر دستش بود با شوق و ذوق اومد سمتم و گفت: بیا هانیه جون اینم چادر! فاطمه یکی از چادرهاش رو به من هدیه داد و گفت: اگه هدیه اش رو قبول نکنم خیلی ناراحت می شه و من مشتاقانه هدیه رو پذیرفتم.

چادر رو بردم خونه، سریع رفتم تو اتاق و پوشیدمش، وقتی خودمو با چادر تو آینه دیدم، بچگی هام و خاطرات قشنگی که با چادر داشتم به یادم اومد! از این که منم صاحب چادر شدم خیلی خوشحال بودم که مامانم اومد تو اتاق و با دیدن چادر تعجب کرد و گفت: اینو از کجا آوردی؟! گفتم: دوستم فاطمه بهم هدیه داده، می دونه من خیلی چادر دوست دارم ولی شما برام نمی خرید واسه همین یکی از چادرهای خودش رو بهم هدیه داد. بعدش با خوشحالی گفتم: ببین چه دوست خوبی دارم، اما مامانم با عصبانیت گفت: مگه ما گداییم؟! فردا چادر رو بهش پس میدی فهمیدی؟؟ با ناراحتی گفتم: هدیه رو که پس نمیدن، این چادر از حالا به بعد مال منه.

اما اصرار من برای نگه داشتنش فایده ای نداشت و خانواده ام اجازه ندادن چادر رو نگه دارم. فردای اون روز، وقتی می خواستم برم مدرسه، با خودم فکر کردم بهتره چادر رو تو حیاط بپوشم و باهاش برم مدرسه و هر روز همین کار رو انجام بدم، ولی می دونستم اینطوری چادری شدن به درد نمی خوره، دوست نداشتم فقط تو راه مدرسه چادری باشم در نتیجه منصرف شدم و چادر رو به فاطمه پس دادم. هر دومون از این که من فعلا نمی تونستم چادری بشم خیلی ناراحت بودیم.

ماه ها گذشت…


 
ساخت وبلاگ در کوثربلاگ