« پرواز در آتش/ قسمت ششمپرواز در آتش/ قسمت چهارم »

پرواز در آتش/ قسمت پنجم

نوشته شده توسطمحب حیدر 12ام آذر, 1396

استان خوزستان

یه روز برادر بزرگترم صدام زد…

وقتی رفتم پیشش یه مقدار پول تو دستش بود،گرفت سمتم و گفت: فقط به قدری کار کردم که پول خرید یه چادر واسه تو گیرم بیاد. باورم نشد چون اون محصل بود و درآمدی نداشت، پرسیدم: کار کردی؟ چه کاری؟ گفت: یادته بعد از ظهرها یواشکی ماشین بابا رو می بردم بیرون، بابا وقتی می فهمید دعوام می کرد، اون روزها می رفتم ایستگاه راه آهن مسافرکشی می کردم برای اینکه تو به آرزوت برسی. اونقدر خوشحال شدم که فراموش کردم ازش تشکر کنم، زود رفتم پیش مامانم پول ها رو نشون دادم و گفتم: با این پول قرار چادر بخرم، مامانم با تعجب گفت: این پول رو از کجا آوردی؟ قضیه رو براش تعریف کردم، چیزی نگفت، می دونست دیگه نمی تونه مخالفت کنه.

فکر کنم همون روز بود که با ذوق و شوق رفتم بازار و با اون پول پارچه خریدم اما هیچ پولی برای دوخت پارچه نموند و از طرفی چون مامانم دوست نداشت چادری بشم هر قدر اصرار می کردم هزینه دوخت چادر رو بهم نمی داد و مدام زیر نظرم داشت که یه وقت پارچه رو ندم به خیاط. منم منتظر بودم یه پولی دستم بیاد. شرایط داداشم هم طوری بود که دیگه نمی تونست کمک کنه!

تابستون هم گذشت و حسرت داشتن یه چادر تو دلم مونده بود. سوم دبیرستان بودم، چند ماه از سال تحصیلی گذشته بود و من همچنان به فکر پارچه ای بودم که باید چادر می شد. دوستی به اسم طاهره داشتم که مامانش از دو سالگی چادر سرش کرده بود، یه روز براش تعریف می کردم که چطور باحجاب شدم و از پارچه چادرم براش گفتم، طاهره گفت: اینکه کاری نداره مامان من خیاطه، پارچه رو یواشکی بیار، بدم برات بدوزه. خیلی خوشحال شدم، فردای اونروز پارچه رو مخفیانه بردم مدرسه و دادم به طاهره.

فکر می کردم چون دوستمه و می دونه هزینه دوخت چادر رو ندارم ازم پول نمی گیره، اما چند روز بعد که طاهره چادر رو برام آورد گفت: مامانم گفته پول دوخت 13000 تومن میشه، منم یکم جا خوردم! چون پول نداشتم مجبور شدم بخشی از پولی که مامانم برای هزینه سرویس مدرسه داده بود رو بدم به طاهره، با خودم گفتم، رفتم خونه همه چی رو براشون توضیح میدم اونا هم مجبور میشن هزینه سرویس رو دوباره بهم بدن.

زنگ تفریح با دوستام تو حیاط مدرسه بودم که دیدم خواهرم اومده مدرسه، اومد سمتم و گفت: چرا پول سرویس رو ندادی؟ مدیر مدرسه تماس گرفت و گفت هزینه سرویس باید امروز پرداخت می شد ولی شما پرداخت نکردین. جریان رو براش توضیح دادم اونم رفت دفتر مدیر و گفت من چکار کردم. بعد از رفتن خواهرم، مدیر گفت: اگه می دونستم به این دلیل هزینه سرویس رو ندادی با خانواده ات تماس نمی گرفتم، کاش خودت زودتر می گفتی، من بهت افتخار می کنم.

چند دقیقه قبل از تعطیل شدن مدرسه داشتم چادرم رو می پوشیدم که دیدم همکلاسی هام به من اشاره می کنن و میگن: هانیه بالاخره چادری شد. دوستام بیشتر از من بابت چادری شدنم خوشحال بودن، می گفتن چادر خیلی بهت میاد.

اما من بشدت مضطرب بودم، می دونستم خانواده ام بخاطر کاری که کردم دعوام می کنن. وقتی رسیدم خونه…

 


 
اربعین