« پرواز در آتش/ قسمت هفتمپرواز در آتش/ قسمت پنجم »

پرواز در آتش/ قسمت ششم

نوشته شده توسطمحب حیدر 14ام آذر, 1396

استان خوزستان

وقتی رسیدم خونه…

پدرم بشدت عصبانی بود، اومد سمتم و گفت: با این کارهات آبرومون رو جلو فامیل بردی حالا نوبت مدرسه است؟ و بهم سیلی زد، سرم رو انداختم پایین، پدرم همچنان که داد می زد از اتاق رفت بیرون، منم نشستم و شروع کردم به گریه کردن، گریه می کردم اما ته دلم خوشحال بودم از اینکه بالاخره چادری شدم.

خداروشکر خانواده ام وقتی متوجه شدند تا چه حد به چادر علاقه دارم، چادری شدنم رو پذیرفتند و تا مدتی همه چیز خوب و عادی پیش می رفت تا اینکه دوباره سر از زادگاهم درآوردم، این دفعه اقوامم نسبت به چادری شدنم واکنش نشون می دادن، میگفتن این چیه سرت کردی؟! چادر خیلی چیز مزخرفیه! برخی هم می گفتن: تو هنوز بچه ای از زندگیت لذت ببر، اینقدر امل بازی درنیار! چرا اینقدر ساده ای؟ یکم با کلاس باش! اما یکی از واکنش های بشدت آزاردهنده این بود که یکی از بزرگان فامیل وقتی منو با چادر دید شروع کرد به فحاشی نسبت به ائمه(ع) و رهبر انقلاب! حرفهاش خیلی دلمو شکست. بعضی از چادری های اقوام هم می گفتن: دیر یا زود پشیون میشی!

یادمه تو عروسی یکی از پسرعمه هام مهمون ها با دیدن حجاب کامل من توی عروسی متعجب شده بودن و می گفتن: لااقل تو عروسی اینقدر به خودت سخت نگیر یه شب که هزار شب نمیشه، بیا یکم برقص که آبروت نره و نگن دختره هیچی بلد نیست! وقتی می دیدن به حرف هاشون اعتنا نمی کنم، می رفتن سراغ مامانم و می گفتن: دخترت چرا اینطوریه؟ دوران شیخ بودن گذشته این آخوند بازی ها چیه از خودش درمیاره! بعضی دخترا هم با بدحجابی و آرایش غلیظ و رقص محلی جلوی نامحرم پُز می دادن و مثلا بروز بودنشون رو به رخ می کشیدن!  

گذشت تا اینکه برادر بزرگترم نامزد کرد، تو مراسم نامزدی کاملا محجبه بودم و اصلا نرقصیدم. طبق رسم و رسومات زشت بود که خواهر داماد تو مراسم نامزدی و عروسی برادرش نرقصه و همین باعث شد با واکنش های زیادی مواجه بشم.

بعد از مراسم نامزدی، برخی اقوام بخاطر اینکه نرقصیدم طعنه می زدن و سرزنش می کردن، دیگه طاقت شنیدن و تحمل اونهمه تحقیر، تمسخر و سرزنش رو نداشتم. مگه یه دختر نوجون چقدر می تونه ظرفیت داشته باشه، واقعا نتونستم تحمل کنم. گریه ام گرفت و با بغض داد زدم: بسه دیگه! آخه چقدر می خواین اذیتم کنین؟ تا کی می خواین به این رفتارهاتون ادامه بدین؟ چرا مدام از من ایراد می گیرین؟ چرا ایرادهای خودتون رو نمی بینید؟ چرا ویژگی های مثبتم رو بد جلوه می دید؟ شما چه جور آدمایی هستید؟ بشدت گریه می کردم و می گفتم: دیگه نمی تونم تحملتون کنم، دست از سرم بردارید، دیگه اجازه نمی دم بیشتر از این آزارم بدید. مامانم با شنیدن حرف هام بشدت عصبانی شد و دعوام کرد و اگه برادر مجردم مانع نمی شد حتما حسابی کتک می خوردم!

هیچکدوم نمی تونستن درک کنن من چی می کشم، چطور می تونستم ساکت بمونم وقتی اونها با رفتارشون خانواده ام رو تحریک می کردن و باعث می شدن از سوی خانواده ای که باید بزرگترین حامی من بود طرد بشم.

وقتی برگشتیم خونه، پدرم بخاطر مشاجره دعوام کرد، می گفت همه حق دارن مسخره ات کنن چون مثل امل ها رفتار می کنی، به مامانم می گفت: این چه دختریه که تربیت کردی؟ حتی آداب معاشرت بلد نیست! از نظر پدرم آداب معاشرت بلد نبودم چون موقع احوالپرسی با نامحرم دست نمی دادم، دست دادن و روبوسی با برخی از نامحرم های فامیل برای خانواده و اقوام من کاملا عادی و حتی نشانه شعور و فهمیدگی بود و عدم انجامش بی احترامی تلقی می شد!

رفتار پدر و مادرم روز به روز با من بدتر می شد…


 
مداحی های محرم