« عنایت حضرت زهرا(س)پرواز در آتش/ قسمت هفتم »

پرواز در آتش/ قسمت آخر

نوشته شده توسطمحب حیدر 17ام دی, 1396

استان خوزستان

بالاخره راهی دانشگاه شدم…

تو خوابگاه دانشجویی دخترای پاکی رو می دیدم که متاسفانه به وسیله دوستان ناباب مسیر زندگیشون تغییر می کرد و در راهی قدم میزاشتن که انتهاش چیزی جز ندامت و پشیمانی نبود، دلم می خواست بهشون کمک کنم اما نمی تونستم. دیدن حال دخترایی که بخاطر سادگی طعمه هوسرانی افراد شیطان صفت می شدن، بشدت سخت و دردناک بود. باورش برام سخت بود دخترای شیعه ای که باید حضرت فاطمه(س) رو الگوی خودشون می دونستن با آبروی خودشون بازی می کردن! اون موقع خوب متوجه  شدم که جنگ نرم چقدر روی دختران جامعه ما تاثیر گذاشته! دوست داشتم در پیشرفت جامعه تاثیز گذار باشم برای همین تصمیم گرفتم از دانشگاه انصراف بدم و مسیر دیگه ای رو طی کنم.

دوران دانشجویی بیشتر به ارزش چادر و حجابم پی بردم چون می دیدم چادرم چطور امنیتم رو تضمین می کنه و متوجه شدم هنوزم خیلی ها هستن که برای حجاب و چادر ارزش قائلن. بنابراین حاضر نبودم ارزش و احترامی که حجاب، چادر و نجابتم برام به ارمغان آوردن رو با چیزی عوض کنم.

 دیگه نمی خواستم تو خوابگاه زندگی کنم چون واقعا نمی تونستم نسبت به اتفاقات تاسف باری که تو جامعه برای دختران رخ می داد بی تفاوت باشم به همین خاطر تصمیم انصراف از دانشگاه رو با وجود همه مخالفت ها و مشقات، عملی کردم و برای پیمودن یه راه بهتر به شهرم برگشتم. راهی که نه تنها موجب سعادت خودم بلکه موجب پیشرفت و سعادت جامعه هم میشه. قبلا قصد داشتم بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه قدم در این راه بزارم اما خداوند لطف کرد و خیلی زودتر از زمانی که در نظر گرفته بودم به هدفم رسیدم و توفیق “طلبگی” پیدا کردم.

خرداد سال 95 روزی بودکه باید برای ورود به حوزه علمیه مصاحبه می دادم. افرادی رو می شناختم که متقاضی رفتن به حوزه علمیه بودن اما مرحله مصاحبه رد شدن، برای همین از مصاحبه دادن واهمه داشتم، اما اون روز به لطف امام زمان(عج) آرامش عجیبی داشتم و نتیجه رو به خدا سپردم و با خیال راحت مصاحبه دادم. تقریبا دو ماه بعد نتایج مصاحبه اعلام شد و وقتی فهمیدم قبول شدم از شدت خوشحالی یه عالمه اشک شوق ریختم. با اینکه هنوز چیزی از طلبگیم نگذشته به وضوح برکاتش رو تو زندگیم حس می کنم.

 محیط حوزه سرشار از آرامشه، تو حوزه از گناه خبری نیست، در حوزه خواهران خبری از غیبت و سخن چینی نیست. حتی با اینکه  برخی افراد از طلبه ها خوششون نمیاد می بینم که در جامعه بیش از قبل احترام دارم.

از اینکه طلبه ام خیلی راضی و خوشحالم و از خدا ممنونم که منو لایق طلبگی دونست اما از یه مسئله ای ناراحتم، اینکه متاسفانه بعضی آدم ها مفهوم طلبگی رو درک نمی کنن و طلبگی رو برای رسیدن به پست و مقام و کار و… مناسب می دونن، اما هویت و رسالت طلبگی این چیزها نیست.

من طلبه شدم چون جامعه امروز بیش از هر زمانی به مبلغان دین احتیاج داره، بیش از پزشک، مهندس و هنرمند و … به افراد دین شناس نیاز داره، طلبه شدم برای اینکه حداقل بتونم چندنفر را به خدا نزدیک تر کنم وشغلی که برای آینده ام در نظر گرفتم “تربیت فرزندان صالح و تحویل به جامعه” است. فکر نمی کنم هیچ شغلی بهتر از تربیت انسان باشه، شغلی که کارفرماش خداست و قطعا کارمند طلبه کارش رو به بهترین شکل انجام میده.

ان شاالله به برکت وجود امام زمان(عج) بتونم در آینده سرباز مهدی تربیت کنم و لیاقت چادر یادگار حضرت فاطمه(س) رو داشته باشم.

 


 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟