« حوزه می ری؟مربی پرورشی طلبه »

اسمم طلبه شده

نوشته شده توسطعین. کاف 27ام اردیبهشت, 1396

استان البرز، کرج

من الحمدلله از اول تو خانواده مذهبی بزرگ شدم و خودمون هیئت داریم. می شه گفت زمانی که اول راهنمایی بودم مادر و پدرم منو به چادر سر کردن تشویق می کردن (البته قبلش هم بی حجاب نبودم) اما من از چادر زیاد خوشم نمی اومد آخه دوستام زیاد اهل چادر سر کردن و حجاب نبودن منم به تبعیت از اونا زیاد رابطه خوبی با چادر نداشتم. همینطور که گفتم پدر و مادرم منو تشویق می کردن به چادر سر کردن، منم جبهه می گرفتم و قبول نمی کردم.

تا اینکه یه روزی رفتیم خونه داییم اینا (این نکته رو اینجا بگم که من عاااااشق این داییم هستم) بحث چادر سرکردن من پیش اومد و داییم باهام صحبت کرد تا قانع بشم. منم داشتم گوش می دادم و دلایلم برای چادر سر نکردن رو به داییم میگفتم؛ که آره دایی اگه چادر سر کنم مسخرم می کنن و بهم تیکه می ندازن و… . یهو در بین حرف زدن من و داییم یکی از اهالی اونجا گفت زهرا خانم اگر فکر می کنی تو چادر سر کنی بهت تیکه می ندازن مطمئن باش اگه چادر سرنکنی تیکه های بدتر و بیشتری میشنوی.

شاید این حرف زیاد فلسفی و تکان دهنده نباشه؛ اما اون لحظه واسه من تکان دهنده ترین حرف بود و باعث شد من یه دختر خانم چادری بشم و عاشق چادرم و صاحب چادرم بشم. درحدی که وقتی یه خانم بد حجاب یا بی حجابی رو تو خیابون ببینم چادرمو محکم تر تو دستم بگیرم و خدارو شکر کنم که چادریم.

بالاخره سه سال از چادری شدن من می گذشت که یکی از دوستان بهم گفت که تو فلان جای کرج یه مدرسه علمیه ای باز شده که از سیکل دانش آموز پذیرش می کنه برای درس الاهیات. منم که عاشق درسای الاهیات بودم با جون و دل پذیرفتم و رفتم واسه ثبت نام. البته اینم بگم که خیلی دوستام منو تحریک می کردن که این کار رو نکنم؛ اما خوشبختانه موفق نشدن.

بالاخره ثبت نام کردم و مصاحبه رفتم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر قبول شدم. روز افتتاحیه حوزه مون من داشتم می رفتم کلاسمو بیینم که یهو دیدم در آسانسور حوزه مون باز شد و دوست راهنماییم که باهم تو یه کلاس بودیم و هیچکدوممون از هم دیگه خبر نداشتیم که حوزه ثبت نام کردیم اومد تو سالن پیشم. فقط با تعجب همدیگرو نگاه میکردیم. باهم صحبت کردیم و متوجه شدم که بازم قسمته باهم تو یه کلاس باشیم…وقتی همه بچه ها اومدن، مدیرمون به یکی از مسول ها گفت اینا طلبه های ما هستند من به دوستم نگاه کردم و کلی خندیدم گفتم فلانی، استاد میگه اینا طلبه های ما هستند دیدم دوستم با لبخند و تعجب انگار که به عقل من شک کرده باشه گفت آره خب. و من اونجا متوجه شدم که اسمم طلبه شده. من میدونستم که درسم الاهیاته و درسای مذهبی قراره بخونم اما نمیدونستم اسمم طلبه میشه. اولش چون از طلبه ها ذهنیت خوبی نداشتم یکم ناراحت شدم؛ آخه فکر میکردم طلبه ها آدمای خشک و بداخلاق ی هستند و اصلا تفریح و گردش ندارن. اما کم کم وقتی وارد جمع دوستانشون شدم و با دنیای طلبگی آشنا شدم واااااااقعا از ته دل عاشق طلبه هاشدم و راهمو با عشق فراوان و مثال نزدنی تا الان ادامه دادم امیدوارم که بتونم این راه رو با انرژی و توکل به خدای مهربونم ادامه بدم و توفیق سربازیِ سربازای امام زمان را داشته باشم. شرمنده که سرتون درد آوردم امیدوارم واستون جالب باشه.

ممنون که وقت با ارزشتون برای متنم گذاشتید التماس دعای فراوان خواهرا یا علی

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(1)
4 ستاره:
 
(1)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
2 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
4.5 stars
(4.5)
نظر از: سیده مهتا میراحمدی [عضو] 

عه پس کرجی هستین مثه من

1396/03/01 @ 15:51
نظر از: ستاره مشرقي [عضو] 
4 stars

موفق باشید وهمیشه طلبه بمانید
در پناه حق

1396/03/01 @ 13:03
نظر از: صالحي [عضو] 
صالحي

با سلام جالب بود موفق باشيد

1396/02/31 @ 19:42
نظر از: منتظرالقائم [عضو] 
5 stars

احسنت

1396/02/31 @ 13:26
نظر از: پشتیبانی کوثر بلاگ [عضو] 

با سلام و احترام
ضمن تشکر مطلب شما در منتخب ها درج گردید.
موفق باشید.

—————
مقام معظم رهبری: 28 خرداد 1384
«… بزرگترین برنده‌ی این انتخابات، ملت ایران است که به رغم سمپاشی‌های دشمن خارجی و ایادی داخلی‌اش، شکوه و عظمت آفرید و بدبینان را غافلگیر کرد…»

1396/02/30 @ 10:27


فرم در حال بارگذاری ...