مدرسه رفتن با عبا و قبا

25ام فروردین, 1396

 خاطره طلبه شدن آیت الله خامنه ای از زبان ایشان

پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس - البته حافظ شناس که می‌گویم، نه به معنای علمی و اینها، به معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن کاملاً آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.

وقتی بچه بودیم، همه می‌نشستیم و مادرم قرآن می‌خواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ می‌خواند. ما بچه‌ها دورش جمع می‌شدیم و برایمان به مناسبت، آیه‌هایی را که در مورد زندگی پیامبران است، می‌گفت. من خودم اوّلین بار، زندگی حضرت موسی(ع)، زندگی حضرت ابراهیم(ع) و بعضی پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن‌که می‌خواند، به آیاتی که نام پیامبران در آن است می‌رسید، بنا می‌کرد به شرح دادن.

(مادرم) خانمی بود خیلی مهربان، خیلی فهمیده و فرزندانش را هم - البته مثل همه‌ی مادران - دوست می‌داشت و رعایت آنها را می‌کرد. پدرم عالِم دینی و ملّای بزرگی بود. برخلاف مادرم که خیلی گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردی ساکت، آرام و کم حرف می‌نمود؛ که این تأثیرات دوران طولانی طلبگی و تنهایی در گوشه‌ی حجره بود.

چیزی که حتماً می‌دانم برای شما جالب است، این است که من همان وقت، معمّم بودم؛ یعنی در بین سنین ده و سیزده سالگی - که ایشان سؤال کردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همین‌طور. از اوایلی که به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه می‌رفتم، زمستان که می‌شد، مادرم عمامه به سرم می‌پیچید. مادرم خودش دختر روحانی بود و برادران روحانی هم داشت، لذا عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه می‌پیچید و به مدرسه می‌رفتیم. البته اسباب زحمت بود که جلوِ بچه‌ها، یکی با قبای بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً مقداری حالت انگشت‌نمایی و اینها بود؛ اما ما با بازی و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران می‌کردیم و نمی‌گذاشتیم که در این زمینه‌ها خیلی سخت بگذرد.

دورانهای کلاس اوّل و دوم و سوم را که اصلاً یادم نیست و الان هیچ نمی‌توانم قضاوتی بکنم که به چه درسهایی علاقه داشتم؛ لیکن در اواخر دوره‌ی دبستان - یعنی کلاس پنجم و ششم - به ریاضی و جغرافیا علاقه داشتم. خیلی به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهای دینی هم خیلی خوب بودم؛ قرآن را با صدای بلند می‌خواندم - قرآن‌خوانِ مدرسه بودم - یک کتاب دینی را آن وقت به ما درس می‌دادند - به نام تعلیمات دینی - برای آن وقتها کتاب خیلی خوبی بود؛ من تکّه‌هایی از آن کتاب را که فصل، فصل بود، حفظ می‌کردم.

به‌هرحال، گاهی انسان به فکر آینده می‌افتد؛ اما من از این‌که چه زمانی به فکر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این‌که در آینده‌ی زندگی خودم، بنا بود چه شغلی را انتخاب کنم، از اوّل برای خود من و برای خانواده‌ام معلوم بود. همه می‌دانستند که من بناست طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می‌خواست و مادرم به شدّت دوست می‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنی هیچ بی‌علاقه به این مسأله نبودم.

اما این‌که لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود که پدرم با هر کاری که رضاخان پهلوی کرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمی‌داشت همان لباسی را که رضاخان به زور می‌گوید، بپوشیم. می‌دانید که رضاخان، لباس فعلی مردم را که آن زمان لباس فرنگی بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانیها لباس خاصی داشتند و همان لباس را می‌پوشیدند. او اجبار کرد که بایستی این‌طور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید!

پدرم این را دوست نمی‌داشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولی خودش که لباس طلبگی بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانی شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم می‌خواست، هم مادرم می‌خواست، خود من هم می‌خواستم. من دوست می‌داشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگی را در داخل مدرسه شروع کردم.

 

 

 

گفت و شنود با جمعی از نوجوانان و جوانان 76/11/14

 

اشتراک گذاری این مطلب!

از اعتکاف تا طلبگی

24ام فروردین, 1396

استان کرمانشاه، کرند غرب

ترم آخر کارشناسی بودم که برای اعتکاف رفته بودم مسجد شهرستان مون. جمعیت کم بود ولی طلبه ها زیاد بودن و با همکاری هم کار های اعتکاف رو انجام می دادن. خیلی تعجب کردم که چطوری اونا این طوری کار می کنن در ثواب از هم سبقت می گرفتن. من تا حالا این طوری نظمو تو مکان های عمومی ندیده بودم؛ حتی کلاس های درسشونو تو مسجد برگزار می کردن. خانم شاطری که استاد تجوید و سرپرست خابگاه بود منو به طلبگی تشویق کرد. واقعاً یک طلبه واقعی بود. من وقتی استاد و طلبه هارو دیدم خیلی دوست داشتم که طلبه شم. بعد از اعتکاف با پدر و مادرم در مورد طلبه شدنم صحبت کردم؛ اوناهم مشوق من در طلبگی بودن. انشاالله که در این راه ثابت قدم باشم و باعث خشنودی آقا امام زمان (عج) باشم.

اشتراک گذاری این مطلب!

چی شد شیعه شدم

22ام فروردین, 1396

استان آذربایجان شرقی. اهر

راستش من قبل از طلبگی ام باید داستان شیعه شدنم رو بگم. تیرماه سال1387بود که ازدواج کردم و از یکی از شهرهای آذربایجان غربی اومدم به یکی از شهرهای آذربایجان شرقی. من از یک خانواده ی پرجمعیت بودم و همسرم از یه خانواده ی کم جمعیت.بخاطر اینکه نمیشد زود به زود برم سر بزنم اوایل به شدت دلتنگ خانواده و دیارم میشدم و همدم روزای دلتنگیم تلویزیون شد.

 یکی از برنامه هایی که می دیدم برنامه “سمت خدا” بود. خیلی جدی همه ی برنامه هاشو دنبال میکردم. صحبتهای کارشناسان برنامه جرقه ای در من ایجاد کرد که کنجکاو بشم تو مذهب شیعه. منطق و اصول مذهب شیعه خیلی برام جالب بود و دلیل دیگه ی شیعه شدنم که اصل دلیله عشق امام حسین (علیه السلام) بود. عاشورا رو که اولین بار دیدم جالب بود برام که این آدما واسه کی دارن اینجوری گریه میکنن. تاحالا از این مراسما ندیده بودم .شهر ما اصلا نداره و تا قبل از اومدنم به اهر اصلا امام حسین رو نمیشناختم. خلاصه بخاطر عشق آقام امام حسین و صحبتهای کارشناسان برنامه ی سمت خدا من شیعه شدم.

 بعضی وقتها که فکرشو میکنم اصلا تصورش هم آزارم میده آدم منهای اهل بیت باشه. دلم به حال سنی ها میسوزه که از این نعمتهای گرانبها خودشون رو محروم کردن وپیرو تعصبات کور کورانشون هستن. راستی یادم رفت بگم اولین بار که خواستم نمازمو به شیوه ی اهل بیت بخونم و خودمو به این بزرگوارن نسبت بدم سجاده و مهرمو از امام رضاکادو گرفتم. این رو به فال نیک گرفتم و یقینم کامل شد که راهی که اومدم درسته.

تقریبا یک الی دو سال بعد از شیعه شدنم تازه حوزه تو شهرمون اهر تاسیس شد و همسرم بنر تبلیغ پذیرش حوزه رو دیده بود و گفت که حوزه به شهر اهر هم اومده. خدا میدونه چقد ذوق کردم که وای خداجونم شکرت که اگه لایق باشم بشم مبلغ راه اهل بیت. فرداش ر فتم شرایط و زمان ثبت نام رو پرسیدم و تا الان ان شالله اگه خدا قبول کنه خادم کوی اهل بیت و امام زمانم.‌ اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

راستی دوستان عاشق کربلام. دعاکنید آقا بطلبه این سراپا تقصیر رو.

اشتراک گذاری این مطلب!

طلبه روستازاده

19ام فروردین, 1396

استان اصفهان. فولادشهر

روستا زاده بودم وبه علت اینکه اون روزها نمی گذاشتند دختر ها درس بخونن و بنده هم علاقه عجیبی به درس خوندن داشتم آقام را راضی کردم که به شرط اینکه کارای خونه را بکنم درسم را در مقطع راهنمایی ادامه بدم. البته شاگرد خیلی درس خونی نبودم همیشه دقیقه نودی بودم اما می خوندم. ما خانواده پر جمعیت ده نفره ای بودیم؛ اما پدر و مادرم مذهبی بودند. خیلی از مسایل دین را از پدرم یاد گرفتم و علاقه عجیبی به دروس دینی وعربی داشتم.

سال سوم راهنمایی به خواستگاریم اومدند وچون ایشون از خانواده مادری بود و در شهرستان بود موقعیت خوبی پیدا کردم و با شرط اینکه اجازه بدند درس بخونم قبول کردم. البته تا رفتن به خونه بخت ماجرای خیلی مفصلی داره که ان شاءالله اگه دوستان دوست داشتند براشون بعد ها تعریف میکنم.

خلاصه بعد از ازدواجم دیپلم را شبانه گرفتم و یکی دو سالی هم قالی می بافتم. یه روز همینطور که بین راه با مینی بوس به خونه بابام می رفتم یکی از آشناهای پدری را دیدم بهش گفتم چیکار می کنی گفت حوزه میرم یه برقی به چشمام زد و پرسیدم کجا؟ گفت فولادشهر. منی که زیاد از خونه بیرون نمی رفتم با تشویق او و اینکه می تونی ثبت نام کنی رفتم فولادشهر و با اینکه از نجف آباد فاصله داشت ثبت نام کردم. اون روزها اطلاع نداشتم شهری که زندگی می کنم هم دوسه تا حوزه داره. خلاصه با وجود مخالفت مادرم و تشویق آقام (بابا) وننجانم (مادر مادرم) رفتم و امتحان دادم و بعد مصاحبه و به امید خدا قبول شدم و وارد حوزه شدم. البته سختی های زیادی هم کشیدم که مجال بیانش اینجا نیست.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کتک مبارکی که باعث طلبه شدن آقای قرائتی شد

18ام فروردین, 1396

حجت الاسلام والمسلمین قرائتی در خاطرات خود نوشت‌ خود با ذکر چند خاطره از دوران کودکی، نحوه ورودش به حوزه را بیان کرد:

مرحوم پدرم بسیار اصرار داشت که من محصل‏ حوزه علمیه و روحانى شوم ولى من مخالفت مى ‏کردم، لذا براى ادامه تحصیل به دبیرستان رفتم.

روزى به مدیر مدرسه گزارش دادم که چند نفر از همکلاسى ‏هایم در مسیر راه مدرسه، دیگران را اذیّت مى ‏کنند، مدیر هم آنها را تنبیه کرد.

آنها متوجّه شدند و در تلافى با هم همفکر شدند و در مسیر برگشت کتک مفصّلى به من زدند که سر و صورتم سیاه شد و بى‏ حال روى زمین افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم. پدرم گفت: محسن چى شده؟. گفتم: هیچى، مى‏ خواهم بروم حوزه و طلبه شوم!

امروز بسیار خوشحال هستم که در این مسیر قدم گذارده ‏ام و خدا را شاکرم که چگونه با حادثه ‏اى مسیر زندگیم را عوض کرد.

در چهارده سالگى که براى ادامه تحصیل عازم قم شدم، پدرم آمد پاى ماشین و به من گفت: محسن! «استُر ذَهبَک و ذِهابک و مَذهبک» پول و رفت و آمد و مذهبت را مخفى نگهدار. گفتم: مذهب را براى چه؟. امروز که زمان تقیّه نیست!.

پدرم گفت: منظورم این است که هیچ وقت براى نماز مقیّد به یک مسجد نشو، چون که اگر روزگارى به دلیلى خواستى آن مسجد را ترک کنى مى‏گویند: خط ها دوتا شده، یا آقا مسئله ‏اى پیدا کرده و یا این طلبه …

فرزندم! مثل امّت باش و به همه مساجد برو و مقیّد به جا و مکان و لباس و شخص خاصّى مباش.

آرى! گوش سپارى به همین نصیحت باعث شد که بحمداللّه وارد هیچ خط سیاسى نشوم.

منبع

اشتراک گذاری این مطلب!

برای جبران گذشته دور از خدا طلبه شدم

17ام فروردین, 1396

استان کرمان، شهر کرمان

من دختری از شهر کرمان هستم و توخانواده ای بزرگ شدم که هرگونه آزادی رو داشتم وخیلی در قید و بند نماز خوندن و…نبودم؛ یعنی گاه گاهی میخوندم. بیشتر زمانی یاد خدا بودم که گرفتار بودم یا نزدیک امتحاناتم بود. البته خیلی بهم میگفتن نماز بخون، روزه بگیر ولی همیشه برام سوال بود چرا نماز بخونم چرا عربی بخونم وقتی خدا نیاز نداره؟ اخه چرا؟ خب اگر به سپاس باشه همینجوری میگم خدایا شکرت….

خلاصه تا اینکه چهار سال پیش ازدواج کردم و به بلوچستان اومدم و تو رشته حقوق قضایی شروع به تحصیل کردم. ترم سوم یکی از اقوام نزدیکم بهم گفت حوزه علمیه پذیرش داره بیا ثبت نام جای خوبیه. ولی من برگشتم بهش گفتم :خاله جان منُ چه به حوزه و شیخ شدن؟ من نمیتونم مثل شما بشم. خندید و گفت:مگه من چمه که نمیتونی مثل من بشی؟ اتفاقا می تونی.

تو دلم گفتم خدا یعنی داری بهم فرصت می دی؟ یعنی واقعا دوسم داری؟ بهم توجه داری؟ یعنی منم می تونم اینقدر باحجاب و زیبا بشم و با نماز خوندن و شکر کردنت بهت نزدیک بشم؟ (همیشه فکر میکردم فقط علما میتونن به خدا نزدیک باشن نه من که یه آدم معمولی هستم.)

دل رو زدم به دریا و بامامانم تماس گرفتم گفتم یه چیزی بگم نمیخندی؟ گفت: نه بگو. گفتم مامان میخوام طلبه بشم، با حجاب کامل میخام برم حوزه. به نظر می تونم؟ خیلی خوشحال شد. خیلیا! بعد گفت آره عزیزم چراکه نه؛ من و پدرت مطمئنیم تو می تونی.

بعد به همسرم گفتم،  برق شادی رو توی چشماش دیدم. گفت وای خدایا! یعنی انیسِ‌ من بشه یه طلبه؟ یه خانومی که نمازش اول وقت باشه؟ فکر نمی کردم همسرم تو ذهنش به این چیزایی که الان به زبون آورده توجه داشته باشه.

بالاخره با حرفای اطرافیان نزدیکم خیلی امیدوار شدم وثبت نام کردم. روزی که گفتن باید بیای مصاحبه تو دلم گفتم خدا من اومدم بقیه ش باخودت. وقتی رفتم واسه مصاحبه، بعضیا بایه تعجبی می پرسیدن واقعا میخای بیایی حوزه؟ سخته ها! منم می گفتم آره چرا که نه؟ رفتم داخل اتاق برای مصاحبه سه نفر ازم سوال می پرسیدن. به اکثر سوالات جواب دادم. وقتی اومدم بیرون گفتم عمرا اگه من قبول بشم. تا اینکه بهم زنگ زدن و گفتن مصاحبه قبول شدی و از مهر ماه باید بیای حوزه.خدای من خیلی خوشحال شدم؛ خیلی خیلی.

الان ترم دوم درحوزه علمیه زینبیه ایرانشهر هستم و خدا رو شاکرم این فرصت بزرگ رو بهم داد که بتونم فردای قیامت شرمنده خانوم فاطمه زهرا نشم. الان خیلی امید دارم به آینده و به زندگی. الان یه خانوم باحجاب کاملم وتمام سعی خودم رو بکار گرفتم که توی این امتحان با حداکثر خشنودی خدا قبول بشم. خداکنه بتونم گذشته رو جبران کنم، آینده ی مثمر ثمری رو رقم بزنم و پدرومادرم و همسرم و خانومی (مرحوم مغفور سرکارخانم محبوبه محمودزاده، خاله م) که باعث شدن من طلبه بشم رو سربلند کنم.
ان شاءالله.

اشتراک گذاری این مطلب!

دختر خجالتی آخر کلاس

25ام اسفند, 1395

استان کهگیلویه و بویراحمد، دهدشت

دوران دبیرستان یه معلم دین و زندگی داشتم که مسائل اعتقادی و فقهی رو سر کلاس بیان می کرد. من هم یه دختر کم رو با چادری که همیشه جلوی دهنم گرفته بود ته کلاس می نشستم. خیلی سؤال برام پیش می اومد اما از بس کم رو و خجالتی بودم نمی پرسیدم تا اینکه یه روز دلمو زدم به دریا و پرسیدم. آقا ی معلم هم جوابمو  دادن؛ اما قانع کننده نبود برام. به خودم گفتم چرا خودم نتونم یه درسی رو بخونم که هم بتونم به جواب سؤالای خودم برسم هم پاسخگوی دیگران باشم؟ یه روز داشتم بورد فرهنگی مدرسه رو نگاه می کردم دیدم یه برگه اونجا چسبوندن که نوشته بود حوزه های علمیه خواهران برای سال 91 طلبه می پذیره. برگه رو درش آوردم و دویدم پیش معاون مدرسه ازش در مورد برگه سؤال کردم. گفتن برو سر کلاست بشین الان یه خانمی میاد برات توضیح می ده. رفتم سر کلاس نشستم دیدم یه خانم چادری محجبه وارد کلاس شد. یکی از دخترای روستامون بود که سال سوم طلبگیشون بود. خودشو معرفی کرد و شروع کرد از حوزه گفتن. من هم که دیدم بله این چیزی که حاج خانم دارن میگن همون چیزیه که من دنبالشم، مدارکم رو دادم خودشون منو ثبت نام کردن. توی آزمون ورودی امتیاز خوبی آوردم و گفتن که باید مصاحبه بدین. خلاصه مصاحبه هم امتیاز آوردم و خوشحالم که بالاخره من هم یه طلبه شدم.

اشتراک گذاری این مطلب!

 
مسابقه راوی مهر