شما... خانم چادری... الوووو

نوشته شده توسطعین. کاف 28ام اسفند, 1396

به شلوار پاره پوره ی کوتاهش زل زده بودمو دونه دونه روی تمام آرزوهای دبیرستانیم خط میکشیدم.
وسط هر پنج تا پلکی که میزدم از خودم میپرسیدم: “یعنی قراره چارسال دیگه, هم درس بخونی و هم عذاب بکشی؟ “.
آب دهنمو قورت دادمو به طرف پنجره برگشتم…چه رنگ موی قشنگی داره ! داشتم شماره رنگشو حساب میکردم که از جا پریدم…
مهنااااااز واااااای , علی پی ام دااااااد.
زووود باش , بش بگو ماشینِ امیرو بگیره, ساعت چهار اینجا باشه.
داشتم با خودم میگفتم ” مگه تا ساعت هفت کلاس نداشتیم؟ ” که یک نفر گفت :
برپااااااا (کل کلاس جز من, هار هار میخندد!)
مردی با قامت بلند خیره به دانشجویان ردیف اول , وارد کلاس شد و تا نشست با نیش باز گفت:
به به , چه کلاسی داشته باشیم این ترم… ( تک تک دانشجویان را با نگاه مشمئز کننده ای از نگاه میگذراند)
خودمو جمع کردم..چادرمو کشیدم تو صورتمو سرمو انداختم پایین یعنی مثلا دارم از روی زمین وسایلمو جمع میکنم..
استاد: شما… خانمِ چادری.. الووووو..
قطعا با من نیست.. ضربان قلبم چرا داره تند میشه؟ نفس عمیییییق بکش سبا. با توعه!
استاد: بنده ی خدا اینقدر خودشو پیچیده صدارو نمیشنوه! (دانشجویان هرهر میخندند)
سرمو گرفتم بالا و محکم گفتم ” بله”
استاد: آخر کلاس نشستید اذیت نمیشید؟
گفتم: نه!
استاد سرشو چرخوند و با یکی از دانشجویان ردیف دوم مشغول صحبت شد.. دستمو فشار دادم.. یخ زده بود.. آخه چرا لحظاتِ اولین کلاس..اولین استادِ دانشگاه باید اینطوری ثبت بشه!؟ چرا تو مدرسه میگفتن “دانشگاه یه دنیای دیگه س.” همونطور که استاد حواسش به مانتوهای جلوباز دانشجوها بود, منم با ذهنم پریدم عقب.. تو دبیرستانم همین احساساتو داشتم.. حس شناکردن خلاف جهت آب! اونم تنهایی ! “یعنی قراره چارسال دیگه, هم درس بخونی و هم عذاب بکشی؟ “. استاد جلوی کلاس حرکت کرد و ذهنم منو پرت کرد وسط کلاس! نه! تهِ کلاس..
استاد : شمارمو یادداشت میکنم روی تخته. هرکس سوال داشت با تلگرام بپرسه! هرکس بیشتر سوال کنه نمره کلاسیش بیشتره…
“برای همین وجنات بود که میگفتن اینجا یه دنیای دیگه س؟ این همه درس خوندیم بیاییم اینجا که به جای مزاحم خیابونی , خودمون مزاحم تلگرامی استاد بشیم؟ کار درستی کردی سبا؟ چرا اصلا نمیگه درسش درمورد چیه.. “
استاد: روز اول هست و زیاد وقتتون رو نمیگیرم.خسته نباشید.
استاد با سه گام بلند از کلاس خارج شد و چندنفر مشابه گوسفند پشت سرش “استاد, استاد” کُنان راه افتادند..
تا کلاس بعدی سه ساعت زمان داشتم و مسافت دانشگاه تا خوابگاه هم دو ساعت , راه حل منطقی که به ذهنم رسید فقط رفتن به نمازخانه بود.
همراه با مزه مزه کردن بیسکوئیتم جمله ی روی دیوار رو میخوندم ” نماز ستون دین است”
تموم شدن جمله با سرریز شدنِ کلی مطلب به ذهنم پشت سرهم انجام شد.. کاش کتاب هایی که تو طول دوران راهنمایی و دبیرستان درمورد مسائل دینی میخوندم الان کنارم بودن.. نوزده سالمه و احساس میکنم فقط پنج سال زندگی کردم..از این پنج سال ناراضی نیستم و میدونم عمرم بیهوده تلف نشد.. شب هایی که بعد از خواب اهالی منزل کنج خانه, مطالعه میکردم و فقط با صدای مادربزرگم که میگفت ” صبح شد, هنوز نخوابیدی ننه! ” میفهمیدم وقت نماز صبح شده.. بعد از نماز تا وقت رفتن به مدرسه هم که میخوابیدم , خودم رو در شرایطِ توصیفی اون کتاب ها میدیدم..
فقط مسیر خانه تا مدرسه و بلعکس کنار مادرم بودم و خوب میدونستم که وضعیت فکری ام فقط به سال های سوم تا هشتم زندگی ام برمیگرده که شبانه روزش متاثر از صحبت های مادرم بود.. یادمه که وقتی خوندن نوشتن یاد گرفتم, با مادرم به نمایشگاه کتاب رفتم..رساله عملیه خریدم و از اون روز بعد از هرنماز به زور مینشستم تا یکی دو صفحه برای من بخونه و بعدشم مثل فشنگ برم سراغ خاله بازی!
مامانم منو ناخواسته به این مسیر سوق داد و زمان انتخاب رشته انگار که فراموش کرده باشه چه روزهایی برای من لالایی دین خوانده, سه آینده برای من ترسیم کرد:
“مامان جان, از الان بت بگم, یا ریاضی فیزیک یا تجربی یا خونه ی شوهر , خوددانی “
اصلا جسارت نداشتم بگم رشته ای میخوام که دینی باشه..یقین داشتم ناراحت میشه..وقتی از طرف مدرسه اولویت اولم رشته علوم معارف اسلامی انتخاب شده بود مادرم بدون توجه به اون, اولویت دوم رو انتخاب کرد و گفت ریاضی فیزیک برای تو بهترینه! به گواهی چندین مدال المپیاد , رتبه های استانی ریاضی و…
الان بعد از سال ها من به آرزوی مادرم رسیدم..” مهندس عمران دانشگاه تهران” شدم ولی هنوز عذاب میکشم… عذابی که از سرجای خودم نبودنه…وگرنه حل مسائل ریاضی من رو از دنیا و متعلقاتش جدا میکند و حس خوشایندی برای من داره..
صدای خنده عده ای حواسمو سرجاش اورد…سه سال به همین منوال گذشت.. درس هایی که برای زنانگی من غریب بود! اصول ساختمان سازی را چه به من؟ سه سال بعد از روز اول دانشگاه مصمم تر از همیشه پشت تلفن میگفتم:” مامان جان من میرم حوزه, دیگه نمیتونم”
خیلی ناراحت بود! نمیدونم چرا! ولی راضی شد! الانم خوشحاله! منم خوشحالم! منم طلبه شدم!

من هم به آرزوی مامانم رسیدم, هم به آرزوی خودم…

از زبان ایتالیایی و فرانسه تا زبان دین

نوشته شده توسطعین. کاف 25ام اسفند, 1396

برای شرکت در کنکور کارشناسی ارشد خیلی فکر میکردم که چه رشته‫ ای را انتخاب کنم. بارها و بارها دفترچه انتخاب رشته را بالا و پایین کردم و آخر هم به همان نتیجه قبلی رسیدم: حالا که می‫‫خواستم زبان فرانسه را کامل یادبگیرم، بهتر بود رشته ارشدم را مترجمی زبان فرانسه می‫خواندم. البته، مترجمی برای من کمی پایین بود. تصمیم گرفته بودم علاوه‫ بر شرکت در کنکور مترجمی، انرژی اصلی‫ ام را برای رشته مطالعات فرانسه بگذارم. مطالعات فرانسه اندکی سنگین بود. چرا که صرفاً یک رشته نبود، بلکه یک شاخۀ بینارشته ای از علوم سیاسی، علوم اجتماعی، زبان و ادبیات فرانسه و … بود؛ و طبیعتاً برای شرکت در کنکور آن می‫ بایست تمامی این دروس را یادمی‫ گرفتم. سال اول دور از خانواده در شهری بزرگ و شلوغ و همراه با دوستانم درس می‫خواندم و کلاس کنکور می‏رفتم. آن سال بسیار تلاش کردم، اما رتبه‏ ای که آوردم زیاد قابل قبول نبود. (لازم می‏دانم توضیح دهم که رشته‏‏ ای به نام مطالعات جهان در دفترچه کنکور هست که گرایش‏های متعددی از جمله مطالعات فرانسه، مطالعات آمریکای شمالی، مطالعات بریتانیا، مطالعات آمریکای لاتین، مطالعات هند و … دارد) البته رشته مطالعات فرانسه به جز کنکور، مرحلۀ مصاحبه برای کسانی که رتبه ‏شان مجاز شده دارد؛ مصاحبه به زبان اصلی. یعنی زبان فرانسه. با اینکه رتبه‏ ام خیلی رضایت بخش نبود، به مصاحبه امید داشتم… اما در آن هم نتوانستم آنطور که باید خودم را نشان دهم. ‬‬‬‬‬‬‬‬‬

نزد خانواده بازگشتم، ولی ناامید نشدم و تا آنجا که می‏توانستم بازهم تلاش کردم تا امسال دیگر قبول شوم. از صبح تا عصر در کتابخانه بزرگ شهر مشغول بودم و… بالاخره روز کنکور فرا رسید. با دقت فراوان به سوالات جواب دادم. به خانه بازگشتم و بدون اینکه منتظر جواب رتبه‏ ها بمانم، سعی کردم خودم را برای مصاحبه آماده کنم. رتبه‏ ها که آمد، اصلاً باورم نمی‏شد، این من هستم که رتبه تک رقمی گرفتم؟؟!!! در فاصله کوتاهی که داشتم بیش از پیش تلاشم را زیاد کردم. روز مصاحبه خیلی استرس داشتم و دلشوره امانم نمی‏داد. با اینکه تمام تلاشم را کرده بودم، بازهم مکالمه‏ ام آنطور که مصاحبه گیرندگان انتظار داشتند خوب نبود و من بازهم قبول نشدم.

این بار اندکی نا امیدی به سراغم آمد. ولی باز هم در فکر خود در پی نقشه ‏ای بودم که بتوانم اینبار بهتر از قبل روی درس‏هایم متمرکز شوم. اما خداوند دانا و حکیم راهی دیگر برایم رقم زده بود.

یکی از دوستانم به من پیشنهاد کاری در تهران داد و من با پذیرش آن تصمیم گرفتم در کنار کار درس بخوانم. از ابتدای آبان رسماً کارمند شدم و عملاً فرصتی برای درس خواندن نداشتم. دو سال به همین منوال گذشت و در این مدت بزرگترین و مهم‏ترین اتفاق زندگی، یعنی آشنایی با مرد مورد علاقه‏ ام در همین دوران اتفاق افتاد و وقتی به خانۀ همسرم رفتم، با اشتیاق از کارکردن استعفا دادم.

حالا دیگر یک خانمِ خانه ‏دار شده بودم که در آرامش خانه خود و شهری که دور بود از آن هیاهو و ازدحام، میتوانستم بهتر و بیشتر به دغدغه هایم رسیدگی کنم.

اما…. اما هنوز چیزی در عمق وجودم، وجدانم را آزار می‏داد. با خودم فکر می‏کردم من که چهار سال زبان ایتالیایی را در دانشگاه تهران بطور تخصصی فراگرفته ‏ام، زبان فرانسه را با همت خود خواندم و کمابیش بلدم، در قبال این همه لطفی که خداوند بر من ارزانی داشته، چه وظیفه ای دارم؟ وظیفه ای جز یاری کردن امام عصر (روحی و ارواحنا لک الفداه) ؟! حالا تمام ذهنم پر شده بود از اینکه چطور هل من ناصر امام زمانم را لبیک بگویم؟

زبـان ابزار مهمی است که می‏توان با آن به راحتی دین اسلام را در کشورهایی که پر شده‏ اند از تبلیغات منفی علیه این دین پر مهر و عطوفت، انتشار داد. هروقت خواستم دست به کاری بزنم، نمی دانستم از کجا باید شروع کنم و چگونه باید آن را ادامه دهم. به نوعی زبان، که ابزار انتقال افکار است را بلد بودم، اما مطلبی برای انتقال نداشتم. آنگاه به یاد رهبر عظیم الشأن امام خامنه ای (مدظله العالی) افتادم که برای جوانان غربی نامه نوشتند، به زبان خودشان، هزار فکر به سرم آمد، احساس شرم کردم؛ که چرا تبلیغ در آنسوی مرزها را جدی نگرفته ایم؟! تا آنجا که شخص اول مملکت اسلامی و نایب برحق امام عصرعجل الله تعالی فرجه الشریف دست به قلم شود!

فکر کردم، با صالحان مشورت کردم و نزدیکترین و بهترین مسیر را در این دیدم که به حوزه بروم و علوم دینی را فرا بگیرم. فکرم را با همسرم در میان گذاشتم. ابتدا زیاد موافق نبود. اما یک روز به من گفت می توانی در حوزه ثبت نام کنی…

من که تا قبل از آن اصلا پیگیر تاریخ ثبت نام نبودم، یک آن متوجه شدم آخرین روزهای ثبت نام اینترنتی ست. از همسرم بخاطر این اجازه تشکر کرده و پا به حوزه گذاشتم.

ان شاءالله همگی بتوانیم در مسیر سربازی مولا و سرورمان امام زمان (عج) بمانیم.

الهی آمین

حوزه و پریدن خواستگار

نوشته شده توسطعین. کاف 23ام اسفند, 1396

استان اصفهان، شهر اصفهان

 

از این همه درس خواندن خسته شده بودم. 

12 سال…! کم نیست.

مجبور بودم شب های امتحان کتاب را باز کنم و بخوانم که البته صفحه های سی تا چهل کتاب بود که به عالم زیبای خواب سفر می کردم. اصلاً شب های امتحان خواب معنای دیگری داشت. پیش دانشگاهی، آخرین امتحان. بال در آوردم. چی از این بهتر. خداحافظی با کتاب هایی که نمی گویم تمامش، اما حداقل نیمی از آن به دردم نخورد. هر چه داشتم از مطالعات غیر درسی ام بود.

یادم می آید هفته های آخر سال تحصیلی یکی از دوستانم گفت:«تو که از این درس ها خسته شدی بیا بریم جامعة القرآن. اون جا قرآن حفظ می کنیم. خوبه دیگه. نه؟»

بدم نیامد، اما باید مثل همیشه با مادرم مشورت می کردم.مادرم با شنیدن پیشنهاد دوستم گفت: خوب چرا حوزه نمی ری؟

- وای نه! حوزه درساش سخته. تازه بداخلاق هم هستند. می دونی مامان وقتی می گی حوزه چی توی ذهنم نقش می بنده؟ یه کتاب عربی قطور با رنگ قرمز تیره و یه خانم بد اخلاق.

- نه دخترم حوزه خیلی خوبه.

- نه مامان تازه بقیه مسخره ام می کنن. همه میگن عصمت حاج خانوم شده. ساکت شدم و نگاهش کردم. البته توی دلم گفتم هر چی خواستگارم دارم می پره و این از همش بدتره.

مادرم با ناراحتی گفت: باشه برو همون جامعةالقرآن که می گی. 

از فردا با دوستم راهی جامعة القران شدیم برای حفظ قرآن. برای کنکور هم ثبت نام کردم. اما کتابهایم داخل کارتن مرتب شده بودند. حیف بود به هم می ریختمشان. یادم می آید شب کنکور یکی از دوستانم زنگ زد و با ناراحتی گفت: وای عصمت نتونستم کتاب منطق رو کامل بخونم. من هم گفتم: اه پس همه ی کتاب ها رو خوندی؟ گفت: آره، به جز همین یکی. پیش خودم گفتم: پس چرا من بی خیالم! چیزی نخوندم!

کنکور  تمام شد. با رتبه ی در خشان بنده، تنها پیام نور راهم می دادند. من هم با کلی کلاس در بین اعضای خانواده گفتم: من درس روبرای علم می خونم نه مدرک. پیام نور هم فقط مدرک داره. پس باید سال دیگه دوباره کنکور بدم.

کلاس های جامعة القرآن را ادامه می دادم. بعد از چند ماه دختر خانمی به کلاسمان اضافه شد. عقب ماندگی هایش را از من می پرسید و من هم کمکش می کردم. دیگر دوست شده بودیم از نوع صمیمی. این دختر خانم فارغ التحصیل حوزه بود. یک بار پرسیدم: معدلت چند شد؟ گفت: نوزده و نیم.

برای مادرم همه چیز را تعریف کردم و گفتم: این دختر حوزویه، ولی خوش اخلاقِ و البته باهوش. اما خوب نشون میده درسهای حوزه اون طور که فکر می کردم، سخت هم نیست. مادرم با خوشحالی گفت: خوب بذار من از 118 شماره حوزه خانوم ها رو بگیرم ، ببینم چی میشه. زنگ زد: آدرس را پرسید. خیلی دور بود. مادرم گوشی را گذاشت.

-عزیزم مسیرش طولانیه ولی خانومه خیلی خوش اخلاق بودا. 

- نه مامان، راهش دوره اذیت می شم. 

مادرم سکوت کرد. 

یک روز ماجرای علاقه مادرم به حوزه رفتنم را برای دوستم تعریف کردم. او هم استقبال کرد و گفت هم برای حوزه و هم دانشگاه امتحان بده. هر کدوم رو که قبول شدی بسم الله.

ذهنم پر بود از جملات تمسخرآمیزی که فکر می کردم فامیل با شنیدن نام حوزه بر زبان می آورند. دیدی نتونست بره دانشگاه رفت روضه خون شد. تازه با بداخلاقی حوزویا چیکار کنم. خواستگارام…

با این افکار به خانه رسیدم. همان موقع تلفن زنگ زد. دوستم بود. 

- عصمت یه حوزه پیدا کردم، نزدیک خونتون. پیاده ده دقیقه راهه. مدیرش هم خیلی خوبه. تعریفش رو از بچه های اونجا شنیدم.

گوشی را گذاشتم. چه کنم؟ مَردم … خدا … مَردم… خدا …. علمِ دین… وظیفه ی انسانی … 

به مادرم گفتم: مامان  فردا میرم حوزه ای که دوستم گفت.

مادرم چقدر خوشحال بود.

فردا شد. راست می گفت. پیاده ده دقیقه ای رسیدم به آن جا. دفترچه آزمون را گرفتم.

روز امتحان، دانشکده علوم پزشکی دانشگاه اصفهان.

بدک نبود! فقط من نام رئیس جمهمور وقت افغانستان را نمی دانستم. از اخبار متنفر بودم. حمله آمریکا به افغانستان، آن جا را کرده بود سر تیتر خبرها.باید می دانستم در بخش اطلاعات عمومی باید از این سوال ها بیاید. به هر حال قبول شدم. آن هم اولویت اولم؛ یعنی همان حوزه نزدیک خانمان! 

مرحله بعد، خان مصاحبه بود. آن هم با موفقیت سپری شد.

ورودی 84، حالا باید 25 شهریور در افتتاحیه شرکت می کردم.

سالن اجتماعات، تزئین شده بود برای ما تازه وارد ها. گوشه ای کز کرده بودم. فضا نامأنوس بود. گروهی برای خواندن سرود آمدند. گوش می دادم. اما ناهماهنگ بودند هر کس چیزی می خواند. نگاهشان کردم. به هم نگاهی کردند. ناگهان منفجر شدند و بلند بلند خندیدند. خنده ام گرفت. 

با خودم گفتم: خدا می خواستی صمیمیت و خوش اخلاقیشان را به رخم بکشی. ممنونتم.

حالا سال 96، فارغ التحصیل سطح سه حوزه.

ازدواج با فردی که دوستم داشت و دوستش دارم.

عزتی که در بین خانواده یافتم و عزیزتر شدم.

الحمدالله رب العالمین

نشانی همین مطلب در وبلاگ نویسنده

عنایت حضرت زهرا(س)

نوشته شده توسطمحب حیدر 17ام دی, 1396

استان البرز، کرج 

اولین بار در مقطع دوم ابتدایی سر کلاس انشا بود که در موضوع انشاء “در آینده می خواهید چه کاره شوید” نوشتم روحانی و آنرا در کلاس خواندم، در دلم اما بخاطر شادابی و جسارت کودکی دوست داشتم خلبان جنگنده شوم! ولی خب این آرزوی کودکیم بود و در همان دوران هم می دانستم که تقریبا دست نیافتنی ست، اما روحانی را از اینرو نوشتم که پدرم برایم الگوی خوبی از روحانیت بود، و به طرز عجیبی هم از همان کودکی علاقه به دفاع از متدینین و احکام دینی در مقابل شبهات داشتم! خاطرم می آید که ده دوازده سال بیشتر نداشتم که با بعضی هم کلاسی ها و حتی بزرگتر ها در این باره بحث می کردیم، همه این عوامل دست به دست هم داده بود تا نسبت به حوزه احساس علاقه کنم، اول بار پس از اتمام دوره راهنمایی بود که با خانواده مطرح کردم که میخواهم به حوزه بروم، اما خانواده نپذیرفتند و پیشنهاد کردند که پس از دوره متوسطه و پیش دانشگاهی که پخته تر شدم وارد شوم، من هم بی اصرار پذیرفتم.

پس از دوره پیش دانشگاهی بود که امتحان سراسری ورود به حوزه را دادم، آن سالها تازه امتحان سراسری گرفتن باب شده بود، در آن ایام درگیر برپایی نمایشگاهی برای ایام فاطمیه و حضرت زهرا هم بودیم، یک کار فرهنگی که با همه کارهایی که تا بحال کرده بودم متفاوت بود، نمایشگاه بزرگی ساخته بودیم از کوچه های بنی هاشم تا مسجد النبی و بقیع، وقتی می دیدیم که مردم و مخصوصا زنان با دیدن این ساخته ها می نشینند و گریه می کنند شور و شیرین و غم و شادیمان مخلوط می شد، غم مصیبت اهل بیت و شیرینی تاثیرگذاری کارمان.

بعد از اتمام کار نمایشگاه و امتحان بود که به شهرستان رفتیم، بخاطر سفر عمره پدرم مدت طولانی در شهرستان ماندیم، بی خبر از نتایج حوزه و اینکه مدت زمان پذیرش محدود است، وقتی که برگشتیم و مطلع شدم قبول شدگان اعلام شدند و مهلت پذیرش تمام شده فکر نمی کردم مشکل خاصی پیش بیاید، اما برخلاف تصورم پیش آمد و می گفتند مهلت امسال تمام شده ان شالله سال بعد! باورم نمی شد که به این سادگی حوزه را از دست دادم و معلوم هم نیست سال آینده بتوانم دوباره سمت حوزه بیایم، متوسل حضرت زهرایی شدم که در همان ایام امتحان توفیق خادمی اش را پیدا کرده بودم، دلم گرم بود به حضرت زهرا، پس از رفت و آمد بسیار و تشکیل کمسیون! در ظاهر با موافقت مسئولین و در واقع با عنایت حضرت زهرا مرا پذیرش کردند و در مصاحبه هم بی مشکل پذیرفته شدم. اما آن دلگرمی به حضرت زهرا و صد البته استرس آن دوران از خاطرم نمی رود.

من عنایت حضرت زهرا و ورودم به حوزه را به هیچ عنوان بخاطر لیاقتم نمی دانم، بنظر من ورود به حوزه برای ما از سر لیاقت نیست بلکه فرصتی ست از سر منت، خداوند به همه انسان ها مقتضای علائق و استعدادشان فرصت می دهد و بر ایشان منت می گذارد، بی تعارف غالبا هم لایق این فرصت ها نیستیم ولی خب خداست و کریم، حوزه را هم خدا از سر منت و نه لیاقت نصیب ما کرد، ما فرصت داده شده ایم و امیدوارم بتوانیم از این فرصت خوب استفاده کنیم قال الباقر علیه السلام: إيّاكَ و التَّفريطَ عِندَ إمكانِ الفُرصَةِ فَإنَّهُ مَيَدانٌ يَجري لأِهلِهِ الخُسرانُ

 

پرواز در آتش/ قسمت آخر

نوشته شده توسطمحب حیدر 17ام دی, 1396

استان خوزستان

بالاخره راهی دانشگاه شدم…

تو خوابگاه دانشجویی دخترای پاکی رو می دیدم که متاسفانه به وسیله دوستان ناباب مسیر زندگیشون تغییر می کرد و در راهی قدم میزاشتن که انتهاش چیزی جز ندامت و پشیمانی نبود، دلم می خواست بهشون کمک کنم اما نمی تونستم. دیدن حال دخترایی که بخاطر سادگی طعمه هوسرانی افراد شیطان صفت می شدن، بشدت سخت و دردناک بود. باورش برام سخت بود دخترای شیعه ای که باید حضرت فاطمه(س) رو الگوی خودشون می دونستن با آبروی خودشون بازی می کردن! اون موقع خوب متوجه  شدم که جنگ نرم چقدر روی دختران جامعه ما تاثیر گذاشته! دوست داشتم در پیشرفت جامعه تاثیز گذار باشم برای همین تصمیم گرفتم از دانشگاه انصراف بدم و مسیر دیگه ای رو طی کنم.

دوران دانشجویی بیشتر به ارزش چادر و حجابم پی بردم چون می دیدم چادرم چطور امنیتم رو تضمین می کنه و متوجه شدم هنوزم خیلی ها هستن که برای حجاب و چادر ارزش قائلن. بنابراین حاضر نبودم ارزش و احترامی که حجاب، چادر و نجابتم برام به ارمغان آوردن رو با چیزی عوض کنم.

 دیگه نمی خواستم تو خوابگاه زندگی کنم چون واقعا نمی تونستم نسبت به اتفاقات تاسف باری که تو جامعه برای دختران رخ می داد بی تفاوت باشم به همین خاطر تصمیم انصراف از دانشگاه رو با وجود همه مخالفت ها و مشقات، عملی کردم و برای پیمودن یه راه بهتر به شهرم برگشتم. راهی که نه تنها موجب سعادت خودم بلکه موجب پیشرفت و سعادت جامعه هم میشه. قبلا قصد داشتم بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه قدم در این راه بزارم اما خداوند لطف کرد و خیلی زودتر از زمانی که در نظر گرفته بودم به هدفم رسیدم و توفیق “طلبگی” پیدا کردم.

خرداد سال 95 روزی بودکه باید برای ورود به حوزه علمیه مصاحبه می دادم. افرادی رو می شناختم که متقاضی رفتن به حوزه علمیه بودن اما مرحله مصاحبه رد شدن، برای همین از مصاحبه دادن واهمه داشتم، اما اون روز به لطف امام زمان(عج) آرامش عجیبی داشتم و نتیجه رو به خدا سپردم و با خیال راحت مصاحبه دادم. تقریبا دو ماه بعد نتایج مصاحبه اعلام شد و وقتی فهمیدم قبول شدم از شدت خوشحالی یه عالمه اشک شوق ریختم. با اینکه هنوز چیزی از طلبگیم نگذشته به وضوح برکاتش رو تو زندگیم حس می کنم.

 محیط حوزه سرشار از آرامشه، تو حوزه از گناه خبری نیست، در حوزه خواهران خبری از غیبت و سخن چینی نیست. حتی با اینکه  برخی افراد از طلبه ها خوششون نمیاد می بینم که در جامعه بیش از قبل احترام دارم.

از اینکه طلبه ام خیلی راضی و خوشحالم و از خدا ممنونم که منو لایق طلبگی دونست اما از یه مسئله ای ناراحتم، اینکه متاسفانه بعضی آدم ها مفهوم طلبگی رو درک نمی کنن و طلبگی رو برای رسیدن به پست و مقام و کار و… مناسب می دونن، اما هویت و رسالت طلبگی این چیزها نیست.

من طلبه شدم چون جامعه امروز بیش از هر زمانی به مبلغان دین احتیاج داره، بیش از پزشک، مهندس و هنرمند و … به افراد دین شناس نیاز داره، طلبه شدم برای اینکه حداقل بتونم چندنفر را به خدا نزدیک تر کنم وشغلی که برای آینده ام در نظر گرفتم “تربیت فرزندان صالح و تحویل به جامعه” است. فکر نمی کنم هیچ شغلی بهتر از تربیت انسان باشه، شغلی که کارفرماش خداست و قطعا کارمند طلبه کارش رو به بهترین شکل انجام میده.

ان شاالله به برکت وجود امام زمان(عج) بتونم در آینده سرباز مهدی تربیت کنم و لیاقت چادر یادگار حضرت فاطمه(س) رو داشته باشم.

 

پرواز در آتش/ قسمت هفتم

نوشته شده توسطمحب حیدر 19ام آذر, 1396

استان خوزستان

رفتار پدر و مادرم روز به روز با من بدتر می شد…

خونه برام نه آرامش داشت نه آسایش، خیلی وقت ها چون نمی خواستم گناه کنم کتک می خوردم، گاهی مامانم اونقدر با سیخ کباب کتکم می زد که از بازوهام خون می یومد، روزی نبود که اشکمو در نیارن. برای اینکه کمتر اذیت بشم ترجیح می دادم خودم رو تو اتاق حبس کنم. همیشه تو دعاهام به خدا می گفتم: گناه من چیه؟ اینکه نمی خوام مرتکب گناه بشم؟ احترام و محبت حق من بود اما این حق فدای خودخواهی و کج فکری والدینم شد، پدر و مادرم اونقدر جلوی دیگران منو کوچیک می کردن که بابت دنیا اومدنم از خدا شکایت می کردم.

وقتی از مدرسه برمی گشتم خونه، پدرم با دیدن من و در جواب سلامم می گفت: سگ سیاه اومد! بخاطر عقایدم منو سگ خطاب می کرد و منظورش از سیاه، سیاهی چادرم بود. حتی جلوی نامحرم می گفت: تف به خودت و چادرت و اونها هم می خندیدن! برام خیلی سخت بود که نامحرم بهم بخنده. بشدت از پدر و مادرم می ترسیدم برای همین نمی تونستم توی خونه احساساتم رو نشون بدم و توی مدرسه گریه می کردم، معلم ها می گفتن: هانیه چرا اینطوری شدی؟ وقتی چهره ات رو می بینیم ناراحت می شیم! سر کلاس نمی تونستم تمرکز داشته باشم و مدام گریه می کردم و این باعث افت تحصیلیم شد.

بشدت زودرنج شده بودم و با هر انتقادی از سوی دوستام ممکن بود پرخاشگری کنم، احساس می کردم هیچ کس دوستم نداره! دیگه به کسی اعتماد نداشتم و ترجیح می دادم تنها باشم. اعتماد به نفسم بشدت پایین اومده بود، رفتارهای کوبنده و قضاوت های غیرمنطقی خانواده ام باعث شده بود روز به روز بیشتر احساس حقارت کنم و این حس باعث می شد خجالتی و مضطرب بشم. از همه چیز خسته شده بودم و احساس پوچی و بیهودگی می کردم، دلم می خواست یه روزی از همه کسانی که آزارم دادن انتقام بگیرم.

مدام آهنگ های غمگین گوش می دادم و گریه می کردم و نمی دونستم دچار افسردگی شدم، اون روزها نه خواب داشتم نه خوراک، تا اینکه یه روز وقتی تو اینترنت موسیقی غمگین سرچ می کردم کلیپی به اسم “پرواز در آتش” دیدم، اسمش برام جالب بود ودانلودش کردم، کلیپ روایتی از مقاومت “شهید محمد رضا سبحانی” در مقابل دشمن بود. با دیدنش اشکم سرازیر شد، چندبار کلیپ رو نگاه کردم و خیلی گریه کردم، دلم برای شهید سبحانی می سوخت اما وقتی خوب فکر کردم متوجه شدم باید دلم برای خودم بسوزه نه شهدا. منی که بخاطر برخی مشکلات، داشتم از خدا نا امید می شدم!

وقتی خودمو با شهدا مقایسه کردم از خدا و شهدا و خودم خجالت کشیدم. اون کلیپ برای من خیلی تاثیرگذار بود و باعث شد با قهرمانی آشنا بشم که با ایستادگیش مسیر زندگیم رو تغییر داد، به خودم اومدم و تصمیم گرفتم تمام افکار منفی رو از ذهنم بیرون بریزم.

سعی کردم صبر و استقامت رو از شهدا یاد بگیرم و با توکل به خدا تونستم با مشکلاتم کنار بیام و به مرور زمان همه چیز عادی شد و بالاخره راهی دانشگاه شدم…

                         

                                                                  

پرواز در آتش/ قسمت ششم

نوشته شده توسطمحب حیدر 14ام آذر, 1396

استان خوزستان

وقتی رسیدم خونه…

پدرم بشدت عصبانی بود، اومد سمتم و گفت: با این کارهات آبرومون رو جلو فامیل بردی حالا نوبت مدرسه است؟ و بهم سیلی زد، سرم رو انداختم پایین، پدرم همچنان که داد می زد از اتاق رفت بیرون، منم نشستم و شروع کردم به گریه کردن، گریه می کردم اما ته دلم خوشحال بودم از اینکه بالاخره چادری شدم.

خداروشکر خانواده ام وقتی متوجه شدند تا چه حد به چادر علاقه دارم، چادری شدنم رو پذیرفتند و تا مدتی همه چیز خوب و عادی پیش می رفت تا اینکه دوباره سر از زادگاهم درآوردم، این دفعه اقوامم نسبت به چادری شدنم واکنش نشون می دادن، میگفتن این چیه سرت کردی؟! چادر خیلی چیز مزخرفیه! برخی هم می گفتن: تو هنوز بچه ای از زندگیت لذت ببر، اینقدر امل بازی درنیار! چرا اینقدر ساده ای؟ یکم با کلاس باش! اما یکی از واکنش های بشدت آزاردهنده این بود که یکی از بزرگان فامیل وقتی منو با چادر دید شروع کرد به فحاشی نسبت به ائمه(ع) و رهبر انقلاب! حرفهاش خیلی دلمو شکست. بعضی از چادری های اقوام هم می گفتن: دیر یا زود پشیون میشی!

یادمه تو عروسی یکی از پسرعمه هام مهمون ها با دیدن حجاب کامل من توی عروسی متعجب شده بودن و می گفتن: لااقل تو عروسی اینقدر به خودت سخت نگیر یه شب که هزار شب نمیشه، بیا یکم برقص که آبروت نره و نگن دختره هیچی بلد نیست! وقتی می دیدن به حرف هاشون اعتنا نمی کنم، می رفتن سراغ مامانم و می گفتن: دخترت چرا اینطوریه؟ دوران شیخ بودن گذشته این آخوند بازی ها چیه از خودش درمیاره! بعضی دخترا هم با بدحجابی و آرایش غلیظ و رقص محلی جلوی نامحرم پُز می دادن و مثلا بروز بودنشون رو به رخ می کشیدن!  

گذشت تا اینکه برادر بزرگترم نامزد کرد، تو مراسم نامزدی کاملا محجبه بودم و اصلا نرقصیدم. طبق رسم و رسومات زشت بود که خواهر داماد تو مراسم نامزدی و عروسی برادرش نرقصه و همین باعث شد با واکنش های زیادی مواجه بشم.

بعد از مراسم نامزدی، برخی اقوام بخاطر اینکه نرقصیدم طعنه می زدن و سرزنش می کردن، دیگه طاقت شنیدن و تحمل اونهمه تحقیر، تمسخر و سرزنش رو نداشتم. مگه یه دختر نوجون چقدر می تونه ظرفیت داشته باشه، واقعا نتونستم تحمل کنم. گریه ام گرفت و با بغض داد زدم: بسه دیگه! آخه چقدر می خواین اذیتم کنین؟ تا کی می خواین به این رفتارهاتون ادامه بدین؟ چرا مدام از من ایراد می گیرین؟ چرا ایرادهای خودتون رو نمی بینید؟ چرا ویژگی های مثبتم رو بد جلوه می دید؟ شما چه جور آدمایی هستید؟ بشدت گریه می کردم و می گفتم: دیگه نمی تونم تحملتون کنم، دست از سرم بردارید، دیگه اجازه نمی دم بیشتر از این آزارم بدید. مامانم با شنیدن حرف هام بشدت عصبانی شد و دعوام کرد و اگه برادر مجردم مانع نمی شد حتما حسابی کتک می خوردم!

هیچکدوم نمی تونستن درک کنن من چی می کشم، چطور می تونستم ساکت بمونم وقتی اونها با رفتارشون خانواده ام رو تحریک می کردن و باعث می شدن از سوی خانواده ای که باید بزرگترین حامی من بود طرد بشم.

وقتی برگشتیم خونه، پدرم بخاطر مشاجره دعوام کرد، می گفت همه حق دارن مسخره ات کنن چون مثل امل ها رفتار می کنی، به مامانم می گفت: این چه دختریه که تربیت کردی؟ حتی آداب معاشرت بلد نیست! از نظر پدرم آداب معاشرت بلد نبودم چون موقع احوالپرسی با نامحرم دست نمی دادم، دست دادن و روبوسی با برخی از نامحرم های فامیل برای خانواده و اقوام من کاملا عادی و حتی نشانه شعور و فهمیدگی بود و عدم انجامش بی احترامی تلقی می شد!

رفتار پدر و مادرم روز به روز با من بدتر می شد…


 
مداحی های محرم