طلبگی، هدیه ای مادرانه و عنایتی کریمانه

نوشته شده توسطعین. کاف 3ام اردیبهشت, 1396

استان تهران، شهر تهران

چهارشنبه ها را جور دیگری دوست داشتم. انگار تمام روزهای هفته ام مقدمه ای بودند برای ورود به چهارشنبه، روز مخصوص زیارت آقا صالح بن موسی الکاظم علیه السلام، بود.

از بچگی یادمه مادرم تا به یه مشکل برمیخورد، دست به دامن امام موسی کاظم علیه السلام می شد و با خلوص نیت می گفت یا باب الحوائج یا موسی بن جعفر گره گشایی کن و سریع هم مشکلش حل می شد و بعد، روز چهارشنبه ای که در پیش داشت دست منو خواهرمو میگرفت و با چند بسته نمک راهی امامزاده صالح می شد تا نذرشو در آستان مقدس فرزند غریب امام موسی الکاظم در شمیران ادا کنه.

برای من هم روزهای چهارشنبه به مرور زمان عطر و بوی خاص گرفته بود و گاهی اوقات در ایام و مناسبتها به زیارت برادر امام رئوف میرفتم…

تا اینکه پارسال روز 11 فروردین مصادف با روز میلاد خانوم فاطمه الزهرا (س) بی آنکه در خاطرم باشد که چندشنبه است به قصد خرید هدیه ی روز مادر به سمت تجریش رفتم و به رسم ادب قبل از رفتن به بازارچه تجریش وارد امامزاده شدم تا به آقا عرض سلام و ارادت کنیم. بعد از خواندن دعای اذن دخول به سمت درب ورودی امامزاده رفتم. نوشته روی درب ورودی خواهران نظرم رو جلب کرد: “حوزه علمیه آستان مقدس صالح ابن موسی الکاظم علیه السلام ‌طلبه ی خواهر می پذیرد.”

با وجود اطلاع کمی که از حوزه علمیه خواهران داشتم ناخودآگاه آدرس سایت و حوزه رو یادداشت کردم و خدا رو شاکرم که اینک با عنوان بانوی بارانی درخدمتتون هستم و بار دیگر میگویم:

طلبگی ام 

هدیه ای است مادرانه است

و عنایتی کریمانه…

خانم های طلبه با روسری نمی خوابند!

نوشته شده توسطعین. کاف 28ام فروردین, 1396

استان فارس، شیراز

تا سال سوم دبیرستان مثل همه بچه های رشته تجربی دوست داشتم برم پزشکی بخونم. پدرم هم گفته بودن دانشگاه فقط شیراز، راه دور نمیشه بری. آن خدابیامرز یه دایی داشتن که تحصلیکرده بودن و خارج زندگی می کردن. ایشون در بازنشستگی اومده بودن قم ساکن شده بودن و به صورت آزاد طلبگی میخوندن. هر وقت میومدن شیراز به من میگفتن کتاب عربیت رو بیار با هم بخونیم. من هم ایشون رو خیلی دوست داشتم و از بحث کردن باهاشون لذت می بردم. از طرفی تو مسابقات قرآن مدرسه ای هم زیاد شرکت می کردم .و بسیار علاقمند به مباحث تفسیری و مفاهیم قرآن. 

وقتی پیش دانشگاهی بودیم و دیگه جدی جدی آماده می شدیم برای کنکور یکی از دوستان، زن داداششون که معلم پرورشی بود میخواستن جامعه الزهرا غیر حضوری ادامه تحصیل بدن. ایشون به ما پیشنهاد دادن که بچه ها بیایید ما هم ثبت نام کنیم. 
اون موقع جامعه آزمون ورودی نداشت. می بایست کارنامه دیپلم مون رو پست می کردیم. از بین همه دوستان فقط برای من دعوتنامه شرکت در مصاحبه اومد.

کنکور رو که دادم خانوادگی رفتیم قم برای مصاحبه. اولین بار بود با اتوبوس قم می رفتم. اتفاقات جالبی هم در مسیر افتاد که اینجا نمیشه شرح داد. تو مصاحبه چی گذشت و قبلش دوستان چه توصیه هایی کردن هم بماند خیلی مفصله . فقط یادمه دوستام گفتن اگه بهت گفتن روز قدس ناهار چی خوردی؟ بگو روزه بودم، یا اگه پرسیدن اگه عاشورا و عید غدیر با هم تو یه روز تلاقی کنن چیکار می کنی، چی بگو. اتفاقا همین سوال رو ازم پرسیدن من هم با کمی تامل که مثلا نمی دونم و الان فهمیدم، گفتم خوب ماه های قمری تلاقی ندارن!

خلاصه نتایج کنکور اعلام شد؛ همه فامیل رفتن روزنامه گرفتن و همه با کمال ناباوری اسم بنده رو پیدا نکردن. خیلی ها حضوری اومدن دلداریم دادن و خیلیها هم تلفنی خودشون رو در غم بنده شریک دانستن.

هفته اول مهر هم گذشت و از جامعه هم خبری نشد. مصمم شده بودم دوباره جامعه ثبت نام کنم که پستچی زنگ زد و نامه دعوت به ثبت نام رو آورد. این بار همه فامیل اومدن خونمون و با هر زبانی که می تونستن سعی کردن از رفتن منصرفم کنند. یکی میگفت حیفه نرو دوباره کنکور بده تو بد انتخاب رشته کرده بودی. یکی از اقوام که خودش زن روحانی بود گفت نرو حوزه طلبه ها خیلی افسرده هستن افسرده میشی. یکی مسخره کرد حالا یه عمامه هم بذار. یکی گفت حالا که میری کتاباتو هم ببر بشین برا کنکور سال دیگه  بخون. یکی شون هم گفت طلبه ها شبا با روسری میخابن یه وقت تو این کارو نکنی کچل شی!

خلاصه خدا بیامرزه بابا رو، با این که ادامه تحصیل خارج از شیراز رو منع کرده بود ولی با رفتنم به قم موافقت کرد و گفت: «برو دخترم. انسانها با مهاجرت رشد می کنن.»

جریان ثبت نام و برخوردهای محبت آمیز مسئول پذیرش جامعه الزهرا هم بماند. خاطراتی بسیار شیرن و جالب هستند. خلاصه این گونه بود که حقیر طلبه شدم و انشاء اله تا آخر عمر طلبه بمانم.
احب الصالحین و لست منهم لعل الله یرزقنی صلاحا

حوزه ای که مرا عاشق خودش کرد

نوشته شده توسطعین. کاف 27ام فروردین, 1396

استان کرمان، رفسنجان

از بین هفت تا بچه، من ششمی بودم، درسخون و منظم البته توی درس. اولین کسی که یا بهتر بگم تنها کسی بودم که توی فامیل مادری و پدری رفتم دبیرستان نمونه دولتی! نه توی مدرسه حرف و حدیثی از حوزه شد نه توی فامیل روحانی داشتیم نه اصلا کسی به این فکر می کرد که دخترش را بفرسته حوزه!

البته خانواده مذهبی ای داشتم ولی کسی حواسش به حوزه و طلبگی آن هم برای خانم نبود. در عوض چون مدرسه نمونه درس می خوندم همه منتظر بودند یه پزشک تحویل جامعه بدهند، از شما چه پنهان خودم هم منتظر بودم برم دانشگاه و داروسازی بخوانم، حتی الان هم که سطح سه را تمام کردم به داروسازی علاقه دارم.

اما …. اولین سالی که امتحان کنکور دادم خیلی جدی نگرفتم، چون می خواستم سال بعد بهتر بخوانم برای همین سال اول رتبه نیاوردم. سال بعد حسابی خواندم، خواندم و خواندم. درسها را حفظ حفظ بودم، صبح تا شب توی اتاق درس می خواندم و همه هم همکاری لازم را می کردند. نازم را می خریدند و هوامو داشتند. روز کنکور فرارسید و من با آمادگی رفتم سر جلسه. امتحان خوبِ خوب بود؛ ولی من قبول نشدم. باورم نمی شد، هیچ کس باورش نمی شد! همه می گفتن تو که درسخون بودی، تو که نمونه دولتی بودی، پس چی شد؟!

به خاطر استرس و درس خواندن زیاد و البته مشکلاتی که برایم پیش آمد (که نمی توانم بگویم) حسابی به هم ریخته بودم، از درس خواندن بدم آمد، از کتاب هایم متنفرم شدم همه را جمع کردم و گذاشتم یک گوشه، به خودم گفتم دیگه دانشگاه بی دانشگاه! الان فقط به یک چیز فکر می کنم: ازدواج با یک مرد خوب!

تصمیمم جدی بود! ولی … انگار خدا جدی نگرفته بود! خواستگار کجا بود، اگر هم می آمد خوبش کجا بود! خلاصه وقتی دیدم یکی دو ساله تو خانه علاف نشستم و کاری نمی کنم و ازدواج هم نکردم، تصمیم گرفتم به کلاس خیاطی بروم. 6 ماهی به کلاس خیاطی رفتم که دختر همسایه مان گفت: حالا که دانشگاه قبول نشدی حداقل برو حوزه یه مدرکی بگیر، شما که اینقدر درست خوب بود حیفی! (یعنی حوزه را اصلا در حد دانشگاه نمی دانست، فقط جهت گذران وقت می گفت.)

آن روز تصمیم گرفتم برای گذران زندگی برم حوزه، به هیچ کس هم نگفتم می خوام واسه حوزه بخونم (آخه اون موقع آزمون ورودی داشت) درنتیجه کسی هم همکاری نمی کرد؛ فقط مادر وپدرم می دانستند. در کمال ناباوری توی اون شرایط که اصلاً نمی شد درس خواند، حوزه قبول شدم. (تازه فهمیدم که من واقعا برای دانشگاه خونده بودم و چیزی کم نذاشته بودم).

خلاصه همان ترم اول طلبگی تصمیم گرفتم به محض اینکه ازدواج کردم حوزه را رها کنم و برم دنبال کارم، اما امان از دست سرنوشت؛ شوهر کجا بود!

این مربوط به ترم اول از سال اول بود، فقط همان وقت؛ اما… اما به ترم دوم که رسیدم کاملا فکرم عوض شد؛ خیلی جدی تصمیم گرفتم هم سطح سه ادامه بدهم وهم حتی اگر شوهر کردم، حوزه را رها نکنم. محیط حوزه، معنویت حوزه، کار خودش را کرد. حالا از اینکه به کسی می گفتم طلبه ام، خجالت نمی کشیدم، دیگه از اینکه به خاطر دانشگاه نرفتن و حوزه رفتن مسخره بشم، غصه نمی خوردم.

حالا دیگه من عاشق جایی شده بودم که یک روز اصلا نمی دانستم وجود داره، اصلا دوستش نداشتم و مجبوری واردش شده بودم، حالا دیگه وضع خیلی فرق می کرد. هدف پیدا کرده بودم، آن هم هدفی مقدس! خودم را شناخته بودم، خدا را، امام زمان را شناخته بودم. حالا دیگر هیچ جوری نمی توانستم طلبگی را رها کنم، فکر وذهن و زندگی ام شده بود حوزه و طلبگی!
حالا دیگر طلبه شدم.

آنقدر به این راه و این مکان علاقه و انس پیدا کردم که با وجود قبول شدن هم زمان در سطح سه و ارشد دانشگاه، حوزه را انتخاب کردم، آنقدر وابسته به حوزه شدم که به همسرم گفتم: یکی از شرایط ازدواجم این است که اجازه بدی به تحصیل و کار در حوزه ادامه دهم و گرنه مطمئن باش بین شما و طلبگی، طلبگی ر انتخاب می کنم.

حالا وقتی به عقب نگاه می کنم می بینم تنها دلیل من برای طلبه شدن، فقط فقط خدا بود! خدایی که همیشه همراهم بود و بهترین را برایم انتخاب کرد. خدایی که هیج وقت تنهایم نگذاشت، خدایی که سر طلبه شدنم منت سرم گذاشت.
خداجون! متشکرم.
این هم عکس حوزه ای که مرا عاشق خودش کرد!

مدرسه رفتن با عبا و قبا

نوشته شده توسطعین. کاف 25ام فروردین, 1396

 خاطره طلبه شدن آیت الله خامنه ای از زبان ایشان

پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس - البته حافظ شناس که می‌گویم، نه به معنای علمی و اینها، به معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن کاملاً آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.

وقتی بچه بودیم، همه می‌نشستیم و مادرم قرآن می‌خواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ می‌خواند. ما بچه‌ها دورش جمع می‌شدیم و برایمان به مناسبت، آیه‌هایی را که در مورد زندگی پیامبران است، می‌گفت. من خودم اوّلین بار، زندگی حضرت موسی(ع)، زندگی حضرت ابراهیم(ع) و بعضی پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن‌که می‌خواند، به آیاتی که نام پیامبران در آن است می‌رسید، بنا می‌کرد به شرح دادن.

(مادرم) خانمی بود خیلی مهربان، خیلی فهمیده و فرزندانش را هم - البته مثل همه‌ی مادران - دوست می‌داشت و رعایت آنها را می‌کرد. پدرم عالِم دینی و ملّای بزرگی بود. برخلاف مادرم که خیلی گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردی ساکت، آرام و کم حرف می‌نمود؛ که این تأثیرات دوران طولانی طلبگی و تنهایی در گوشه‌ی حجره بود.

چیزی که حتماً می‌دانم برای شما جالب است، این است که من همان وقت، معمّم بودم؛ یعنی در بین سنین ده و سیزده سالگی - که ایشان سؤال کردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همین‌طور. از اوایلی که به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه می‌رفتم، زمستان که می‌شد، مادرم عمامه به سرم می‌پیچید. مادرم خودش دختر روحانی بود و برادران روحانی هم داشت، لذا عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه می‌پیچید و به مدرسه می‌رفتیم. البته اسباب زحمت بود که جلوِ بچه‌ها، یکی با قبای بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً مقداری حالت انگشت‌نمایی و اینها بود؛ اما ما با بازی و رفاقت و شیطنت و این‌طور چیزها جبران می‌کردیم و نمی‌گذاشتیم که در این زمینه‌ها خیلی سخت بگذرد.

دورانهای کلاس اوّل و دوم و سوم را که اصلاً یادم نیست و الان هیچ نمی‌توانم قضاوتی بکنم که به چه درسهایی علاقه داشتم؛ لیکن در اواخر دوره‌ی دبستان - یعنی کلاس پنجم و ششم - به ریاضی و جغرافیا علاقه داشتم. خیلی به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهای دینی هم خیلی خوب بودم؛ قرآن را با صدای بلند می‌خواندم - قرآن‌خوانِ مدرسه بودم - یک کتاب دینی را آن وقت به ما درس می‌دادند - به نام تعلیمات دینی - برای آن وقتها کتاب خیلی خوبی بود؛ من تکّه‌هایی از آن کتاب را که فصل، فصل بود، حفظ می‌کردم.

به‌هرحال، گاهی انسان به فکر آینده می‌افتد؛ اما من از این‌که چه زمانی به فکر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این‌که در آینده‌ی زندگی خودم، بنا بود چه شغلی را انتخاب کنم، از اوّل برای خود من و برای خانواده‌ام معلوم بود. همه می‌دانستند که من بناست طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می‌خواست و مادرم به شدّت دوست می‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنی هیچ بی‌علاقه به این مسأله نبودم.

اما این‌که لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود که پدرم با هر کاری که رضاخان پهلوی کرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمی‌داشت همان لباسی را که رضاخان به زور می‌گوید، بپوشیم. می‌دانید که رضاخان، لباس فعلی مردم را که آن زمان لباس فرنگی بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانیها لباس خاصی داشتند و همان لباس را می‌پوشیدند. او اجبار کرد که بایستی این‌طور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید!

پدرم این را دوست نمی‌داشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولی خودش که لباس طلبگی بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانی شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم می‌خواست، هم مادرم می‌خواست، خود من هم می‌خواستم. من دوست می‌داشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگی را در داخل مدرسه شروع کردم.

 

 

 

گفت و شنود با جمعی از نوجوانان و جوانان 76/11/14

 

از اعتکاف تا طلبگی

نوشته شده توسطعین. کاف 24ام فروردین, 1396

استان کرمانشاه، کرند غرب

ترم آخر کارشناسی بودم که برای اعتکاف رفته بودم مسجد شهرستان مون. جمعیت کم بود ولی طلبه ها زیاد بودن و با همکاری هم کار های اعتکاف رو انجام می دادن. خیلی تعجب کردم که چطوری اونا این طوری کار می کنن در ثواب از هم سبقت می گرفتن. من تا حالا این طوری نظمو تو مکان های عمومی ندیده بودم؛ حتی کلاس های درسشونو تو مسجد برگزار می کردن. خانم شاطری که استاد تجوید و سرپرست خابگاه بود منو به طلبگی تشویق کرد. واقعاً یک طلبه واقعی بود. من وقتی استاد و طلبه هارو دیدم خیلی دوست داشتم که طلبه شم. بعد از اعتکاف با پدر و مادرم در مورد طلبه شدنم صحبت کردم؛ اوناهم مشوق من در طلبگی بودن. انشاالله که در این راه ثابت قدم باشم و باعث خشنودی آقا امام زمان (عج) باشم.

چی شد شیعه شدم

نوشته شده توسطعین. کاف 22ام فروردین, 1396

استان آذربایجان شرقی. اهر

راستش من قبل از طلبگی ام باید داستان شیعه شدنم رو بگم. تیرماه سال1387بود که ازدواج کردم و از یکی از شهرهای آذربایجان غربی اومدم به یکی از شهرهای آذربایجان شرقی. من از یک خانواده ی پرجمعیت بودم و همسرم از یه خانواده ی کم جمعیت.بخاطر اینکه نمیشد زود به زود برم سر بزنم اوایل به شدت دلتنگ خانواده و دیارم میشدم و همدم روزای دلتنگیم تلویزیون شد.

 یکی از برنامه هایی که می دیدم برنامه “سمت خدا” بود. خیلی جدی همه ی برنامه هاشو دنبال میکردم. صحبتهای کارشناسان برنامه جرقه ای در من ایجاد کرد که کنجکاو بشم تو مذهب شیعه. منطق و اصول مذهب شیعه خیلی برام جالب بود و دلیل دیگه ی شیعه شدنم که اصل دلیله عشق امام حسین (علیه السلام) بود. عاشورا رو که اولین بار دیدم جالب بود برام که این آدما واسه کی دارن اینجوری گریه میکنن. تاحالا از این مراسما ندیده بودم .شهر ما اصلا نداره و تا قبل از اومدنم به اهر اصلا امام حسین رو نمیشناختم. خلاصه بخاطر عشق آقام امام حسین و صحبتهای کارشناسان برنامه ی سمت خدا من شیعه شدم.

 بعضی وقتها که فکرشو میکنم اصلا تصورش هم آزارم میده آدم منهای اهل بیت باشه. دلم به حال سنی ها میسوزه که از این نعمتهای گرانبها خودشون رو محروم کردن وپیرو تعصبات کور کورانشون هستن. راستی یادم رفت بگم اولین بار که خواستم نمازمو به شیوه ی اهل بیت بخونم و خودمو به این بزرگوارن نسبت بدم سجاده و مهرمو از امام رضاکادو گرفتم. این رو به فال نیک گرفتم و یقینم کامل شد که راهی که اومدم درسته.

تقریبا یک الی دو سال بعد از شیعه شدنم تازه حوزه تو شهرمون اهر تاسیس شد و همسرم بنر تبلیغ پذیرش حوزه رو دیده بود و گفت که حوزه به شهر اهر هم اومده. خدا میدونه چقد ذوق کردم که وای خداجونم شکرت که اگه لایق باشم بشم مبلغ راه اهل بیت. فرداش ر فتم شرایط و زمان ثبت نام رو پرسیدم و تا الان ان شالله اگه خدا قبول کنه خادم کوی اهل بیت و امام زمانم.‌ اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

راستی دوستان عاشق کربلام. دعاکنید آقا بطلبه این سراپا تقصیر رو.

طلبه روستازاده

نوشته شده توسطعین. کاف 19ام فروردین, 1396

استان اصفهان. فولادشهر

روستا زاده بودم وبه علت اینکه اون روزها نمی گذاشتند دختر ها درس بخونن و بنده هم علاقه عجیبی به درس خوندن داشتم آقام را راضی کردم که به شرط اینکه کارای خونه را بکنم درسم را در مقطع راهنمایی ادامه بدم. البته شاگرد خیلی درس خونی نبودم همیشه دقیقه نودی بودم اما می خوندم. ما خانواده پر جمعیت ده نفره ای بودیم؛ اما پدر و مادرم مذهبی بودند. خیلی از مسایل دین را از پدرم یاد گرفتم و علاقه عجیبی به دروس دینی وعربی داشتم.

سال سوم راهنمایی به خواستگاریم اومدند وچون ایشون از خانواده مادری بود و در شهرستان بود موقعیت خوبی پیدا کردم و با شرط اینکه اجازه بدند درس بخونم قبول کردم. البته تا رفتن به خونه بخت ماجرای خیلی مفصلی داره که ان شاءالله اگه دوستان دوست داشتند براشون بعد ها تعریف میکنم.

خلاصه بعد از ازدواجم دیپلم را شبانه گرفتم و یکی دو سالی هم قالی می بافتم. یه روز همینطور که بین راه با مینی بوس به خونه بابام می رفتم یکی از آشناهای پدری را دیدم بهش گفتم چیکار می کنی گفت حوزه میرم یه برقی به چشمام زد و پرسیدم کجا؟ گفت فولادشهر. منی که زیاد از خونه بیرون نمی رفتم با تشویق او و اینکه می تونی ثبت نام کنی رفتم فولادشهر و با اینکه از نجف آباد فاصله داشت ثبت نام کردم. اون روزها اطلاع نداشتم شهری که زندگی می کنم هم دوسه تا حوزه داره. خلاصه با وجود مخالفت مادرم و تشویق آقام (بابا) وننجانم (مادر مادرم) رفتم و امتحان دادم و بعد مصاحبه و به امید خدا قبول شدم و وارد حوزه شدم. البته سختی های زیادی هم کشیدم که مجال بیانش اینجا نیست.